" خوف؛ فرزندِ شک است و شک؛ زاییده ی شرک و این هرسه .. خوف و شک و شرک .. راهزنانِ طریق حق اند ... که اگر با مرگ انس نگیری .. خوف راهِ تو را خواهد زد و امام را در صحرای بلا رها خواهی کرد! .. ماندن در صفِ اصحاب عاشورایی امام عشق تنها با یقین مطلق ممکن است .. و ای دل! تو را نیز از این سنت لا یتغیرِ خلقت گریزی نیست .. مپندار که تنها عاشوراییان را بدان بلا آزموده اند و لا غیر .. صحرای بلا به وسعت همه ی تاریخ است! .. و هیچ کس را تا به بلای کربلا نیازموده اند از دنیا نخواهند برد! .. هر انسانی را لیلة القدری هست که در آن ناگزیر از انتخاب می شود و حُرّ را نیز شب قدری این چنین پیش آمد .. عمر بن سعد را نیز .. من و تو را هم پیش خواهد آمد .. اگر باب یا لیتنی کنتُ معکم هنوز گشوده است .. چرا آن بابِ دیگر باز نباشد که: لعَنَ الله امةً سمعتْ بذلک فَرَضِیَتْ به؟ .. "

..

.

 

اللهم انی اسئلک ان تجعلَ وفاتی قتلاً فی سبیلک ..

تحت رایت نبیّک .. مع اولیائک ..

..

+ سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۱ 13:9 ; راهـ ی |

 

نازنین پدرم با نازنین مادرم سخن می گفت .. از الطاف الهی که در جزء جزء زندگی، آشکار و پنهان در بَرشان گرفته بود می گفت .. گفت: از فرمایشات حضرت امیر علیه السلام است که بزرگترین سود، فرزند نیک است .. و لطف خدا شامل حالِ ما شده که دو فرزند صالح روزی مان کرده .. این بزرگترین نعمتِ زندگی ما ست ..

..

.

و من .. در سویی دیگر .. در گوشه ای خلوت .. خجالت کشیدم از خودم .. تمامم تمامش را بغض کرد در آن لحظه .. پنهانی باریدم .. بی اشک باریدم .. آخر چه می گویی پدر؟! .. دل می سپارم به روضه ی علی اکبرِ حسین سلام الله علیه تا شستشو دهم این وجودِ پُر از حِرمان را .. تا شاید گوشه ای از شرحه شرحه .. ارباً اربا ی علی را در جانِ پُر از فقدانم، وجدان کنم .. زهی آرزو .. آه ارباً اربای علی ام آرزوست! .. آرزو ست... آه که عمقِ علی اکبر بودنت برای پدر .. به ادراکِ حقیرِ من در نمی آید .. آه که جوانی ام در تماشای گوشه ای از جوانیِ تو گیج می شود! .. آه که دل از ناداری اش باید ضربه رها کند .. آه .. ادبِ حضورت در برابر پدر می کُشَد آدم را .. آخر اکبر بودنت علی در اوجِ جوانی؛ بی چاره می کند جوانی ام  را .. و تو می بی نی وقتی که می خواهم جوانی ام را با جوانیِ تو معنادار کنم .. در تقابل هیچ و همه .. گم می شوم .. می بازم تمامِ زنده گی ام را .. تمامِ هستیِ پُر از نیستی ام را .. تو می بی نی که از شدّت شرم، جوانی ام را به کناری می کِشم که دردِ ویرانی اش را خوب خیس شود .. تو می بی نی که از ترسِ این فاصله های لعنتی چه گونه بر خود می لرزم .. از ترسِ لحظه ی دیدار .. از ترسِ ارائه ی خویشتن .. کاش برسد آن لحظه ای که وقتی می گویم: من به عشقِ تو از این فاصله ها می گذرم .. حقیقتاً بگذرم .. حقیقتاً ... علی اکبرم .. به پاکیِ جوانی ات قسم .. جوانی ام را زیبا کن! .. تو را به پدرت قسم .. جسارتم را به حساب جنونم بگذار و تمامِ جوانی ات را بر من بباران! .. که از بزرگ باید طلبِ بزرگی کرد .. باید طلبِ بنده گی کرد ...

..

 

+ شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۱ 23:50 ; راهـ ی |

 

تا کربلا نرفته ای؛

                                                  هر آنچه از بهشت تصوّر می کنی ..

 

           بازیچه ای بیش نیست! ..

..

.

 

شاهد بیاورم؟ ..

 

+ پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۱ 22:44 ; راهـ ی |

 

در غربت مرگ بیم تنهایی نیست

یارانِ عزیز آن طرف بیشترند ....

..

.

 

.. آرامش وسیعی از پسِ پلک های ابری این عاشقانه در من نفس می کشد انگار .. آه .... که هوای خلوتیان، وفا دارد .. هنر سراییِ پروانه ها صفا دارد ..

 باری حکایت ماست .. در تلاطم این روزها .. که من خود به چشم خویشتن می بی نم که جانم می رود ..

 ...

+ سه شنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۱ 4:12 ; راهـ ی |

 

" فرمود: هرگاه مرا خوانید، بی جواب نمانید.

چه زیباست که من هزاران جواب بی سؤال دارم!! .. "

..

.

تو را سپاس!

 برای لطفت؛

 از آنچه می دانم و نمی دانم ..

تو را سپاس!

 برای خودت ..

تو را سپاس!

 برای سپاس ..

..

.

+ سه شنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۱ 3:31 ; راهـ ی |

 

بعد از پنج ماه دوری .. بعد از پنج ماه صبوری .. وقتیکه کاملا ناگهانی و پیش بینی نشده قرار دیدار گذاشتی .. نمی دانی در میانِ هجمه ی شلوغی های این روز ها چه آرامش نابی در جان بی رمقم نشاندی رفیق! ..  هرچند که سهمِ ما از این لطفش که هر دوی ما را در این غروب به نوازشی خواستنی دچار کرد .. از ایستگاه مترو امام تا صادقیه بوده .. اما همین سی دقیقه نگاه .. همین سی دقیقه لبخند .. همین سی دقیقه تازه گی .. همین سی دقیقه غرق شدن در حضورت .. همین سی دقیقه فقط با تو بودن .. همین سی دقیقه فقط چشمانت را تماشا کردن .. همین سی دقیقه عاشقی کردنت بی هیچ فاصله ای .. همین سی دقیقه حسّ مشترک .. مرا بس ست رفیق! .. که دیدارِ یارِ متناسب، سعادت ست .. در هیچ مقیاسی هم سنجش پذیر نیست! .. الحمدلله ... بر الطاف بی دریغش .. که در مسیر هدایت و تکامل مان آنانی را قرار داده که جورِ مان هستن .. که قلب هایمان گرایشی شدید و عجیب به سوی اعلی علّیین دارند! .. این جهت بخشی بدین ظرافت و زیبایی جز او از که بر می آید رفیق؟!! ..

..

.

.

ز عمر نشمرم آن ساعتی که یار آن جاست ..

..

.

 

+ دوشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۱ 20:6 ; راهـ ی |

 

با خودت فکر می کنی چقدر سخت ست نگفتن حرف هایی که نه می شود این جا نوشت .. نه می شود با کسی در میان نهاد .. حرف هایی که "فقط" میان خودت و خدایت می گذرد .. بعد با خودت می گویی زیبایی اش به همین ست دیگر .. به همین "فقط" ... اما اگر می بی نی که باز هم دلت آرام نمی گیرد .. بدان که از شعورِ پُر تقصیرت ست! .. بدان که زیبا بین نشده ای هنوز! .. بدان که نگاهت هنوز رنگ دارد! ..

..

.

مشقِ این روزهایمان "درد" ست که بی سرمشق هم از بَریمَ ش! .. می کِشیمَ ش بی رقیب .. رفیق! .. "مشقِ درد" را که خوب بکشی ... نگویم که چه ها می کند حالِ آدم را ؟! ..

...

.

پ.ن: اگر صادقانه تجلّی کنی در این عاشقانه: "انی اعوذ بک من کلّ ماسواک" .. آن وقت سزاوار ست که ببینی: ما نه مائیم .. ما همه اوئیم .. اوئیِ او شده برابر ما! .. تجربه ی جان بازی ست رفیق! .. نیست؟! .. اما تو بگو "یار بلعی" تا از اساس بشکنی ...

                               

                                                                      دردِ صدقِ عاشقانَ م آرزوست! ..

 

..

+ دوشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۱ 1:44 ; راهـ ی |

 

خراب بی امان بارانِ مجنون سانِ آبانَ م ..

هلاکِ یک سکوتِ خیسِ پایانَ م ..

.

.

.

 

 

پ.ن: شرحِ بی داریِ دل داران نمی آید به ما! ..

 

..

.

 

+ یکشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۱ 14:26 ; راهـ ی |

 

یه زمونی توی این دنیای ناچیز بوده که بیرون آمدن از خونه حالمو خوب می کرد!! .. اما الان این ناچیزِ چیز نما تو این دنیای ناچیزها فقط واسم شده حجاب!! .. آه ... که چقدر طیُّ الارض می طلبند این روزها رفیق! ..

.

.

.

 

                                                                                       .. آوارگی و کوه وبیابانم آرزوست! ..

 

..

 

+ شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۱ 23:56 ; راهـ ی |

 
امام محمد باقر سلام الله علیه در حدیثی می فرمایند:

" إِنَّمَا شِيعَةُ عَلِيٍّ(ع) الشَّاحِبُونَ النَّاحِلُونَ الذَّابِلُونَ ذَابِلَةٌ شِفَاهُهُمْ خَمِيصَةٌ بُطُونُهُمْ مُتَغَيِّرَةٌ أَلْوَانُهُمْ مُصْفَرَّةٌ وُجُوهُهُمْ إِذَا جَنَّهُمُ اللَّيْلُ اتَّخَذُوا الْأَرْضَ فِرَاشاً وَ اسْتَقْبَلُوا الْأَرْضَ بِجِبَاهِهِمْ كَثِيرٌ سُجُودُهُمْ كَثِيرَةٌ دُمُوعُهُمْ كَثِيرٌ دُعَاؤُهُمْ كَثِيرٌ بُكَاؤُهُمْ يَفْرَحُ النَّاسُ وَ هُمْ يَحْزَنُون."


شيعه على (ع) فقط افرادى هستند كه رنگ رخسارشان دگرگون شده و اندامشان لاغر گشته و خشكيده و لبهايشان خشك و شكمهايشان خالى است و رنگشان پريده و صورتشان زرد است چون تاريكى شب آنان را فرا گيرد زمين را بستر گيرند و پيشانى بر زمين نهند، سجده‏ها كنند و اشکها بريزند، بسيار دعا كنند و بسيار بگريند مردم شادى كنند و آنان غمگينند.

.. الخصال، ج‏۲، ص ۴۴۴ ..

.

.

 

+ پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۱ 19:46 ; راهـ ی |

 

وقتی که در طولِ سه شبانه روزِ گذشته دیگر خواب با چشم هایم بیگانگی نکند؛چون همیشه .. و آن بیگانگیِ پیشینی جای خودش را به تحریمِ پسینی واگذار کند .. حرف هایش در سرم می پی چد .. در پیچ و خمِ معنایش شکسته می شوم .. بس که پُر تقصیر م .. آه ... بس که زمینی ام .. حال م را نمی فهمم .. انگار .. یک مستیِ مبهم مرا می بَرَد به کنج خلوتی و آغوش می گشاید برای دیده بوسی .. می ترسم .. نمی شناسمش .. توانم را می گیرد .. اوجِ مستیِ هستیِ یک نیستی را در من می پاشد انگار ... ناگهان احساسِ غربتِ یک دانه انار در لحظه ی کنده شدن از هم ردیفانش .. تکه تکه ام می کُند .. نمی دانم چرا یادِ آن حرف یک رفیقِ اعلی می افتم که می گفت: خدا، سوال نیست .. پاسخ ست .. و تنها پاسخِ زندگی آدم ست .. و .... وقتی حریم و حرمتِ یک حال را نشناسی .. از ادب به دور ست که کوری ات را در آن جولان دهی .. انگار هنوز نازِ نیازم امیری می کند .. تا اسیرِ نیاز نشوم .. خوابم .. کورم .. کَرَم .. گنگم .. گیج ام .. گیج ام .. بی معنی ام اصلا .. ناگزیر می نشینم دربرابر این مونیتورِ ل.م.ل .. هرچند نمی فهمد که من نباید بنشینم در برابرش .. نمی فهمد قیمت دل را .. نمی فهمد نشستن های در برابر یعنی چه؟! .. نمی داند نگاه حرمت دارد و به هرتلاقیِ بی تپشی نباید رها شود! .. نمی داند نفس نعمتی ست که باید در جایی کشیده شود که هم نفسی باشد! .. آخر نمی شناسد جایگاه ها را .. اما .. بی هیچ جهتی .. می بَرَدم به نامه های قدیمیِ میل باکس م .. نامه هایی با دست خطی از جنسِ نور .. نامه هایی که بغضی ملایم را گلوگیرم می کنند هنوز هم ... بعد از دو سال .. نامه هایی که عمقِ ظرافتِ یک ارتباط عاشقانه را قلمی کرده اند .. آنجا که نوشته ست در مسائل بنیادین هستی تنها پاسخ را از خود خدا می جویم .. از متون مقدسش .. در درکِ عمیقِ فقر و وابستگیِ خودم .. در خلوت های بی عنوان و پر شور با هستیِ مطلق .. هستیِ بی رنگ ..  .. پروردگارم .. صاحبم .. و مولایم! .. و این عاشقانه ی حافظ علیه الرحمه را هم ضمیمه اش کرده ست: شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو .. ابرو نمود و جلوه گری کرد و رو ببست .. و من دلتنگ می شوم .. باز هم آقا سیّد ست که تنگی ها را گشاد می کند .. در گوش هایم نجوای بی قراری می خواند و آرامشِ صدایش دل بری می کند: "دلِ شکسته ی عاشق برای پرواز نیاز به بال ندارد! .. ای نفس بر خدا توکّل کن و صبر داشته باش .. همه چیز از جانبِ اوست که می رسد .. و این چنین هر چه باشد نعمت ست .. و اینک آنان آمده اند .. با ساده گی و تواضع ..بی تکلّف و صمیمی .. در پیوند با آب و درخت و آس مان و خاک و باران و پرنده گان .. و تو هم که از غرور آبادِ پرتکلّفِ نفسِ اماره راه گم کرده ای .. و به یکباره خود را در میانِ این بنده گانِ مطیعِ خدا یافته ای .. حس می کنی که به برکتِ آنان با همه چیز .. آب و درخت و آس مان و خاک و باران و پرنده گان و دیگر انسان ها پیوند خورده ای .. و بین تو و ربّ العالمین هیچ چیز نمانده ست .. و دائم الصلاة شده ای .. و دائم الصلاة شده ای .. "... و باز هم که شب می شود.. شب نیمه می شود .. و لطافت سکوت مقدّس نازنین سحر، ربایشِ روح می کند جانِ غفلت دیده را .. ظرافتِ حقیقتی ست که می سُرَد براین جنونِ ساکت : " عمقِ وجودِ من با این سکوتِ راز آمیز آشناست .. سکوتی که در باطن هزار ها فریاد دارد .... " .. و من خود را در این میان گنگی محزون می یابم که تماشای باران می کند! .. جنونم را در این خودِ بیخودی می بی نم .. بالا و پایین پریدن ش را .. که دارد خفه می شود یک حیرت را: "حالم دِه و دیوانه ی زنجیری کن!! ..

..

.

.. بی چاره ی دچارِ تو را چاره جز تو چیست؟ ..

پ.ن: اگر دچارِ تو بی چاره گی ست .. من چاره گریزم! .. بی چاره پرستم! ..

.

+ پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۱ 1:39 ; راهـ ی |

 

" خوف را همراه رجاء حتماً به دل‌ها بدميد؛ و خوف را بيشتر. اين‌كه ما آيات رحمت الهى را بخوانيم و يك عده‌اى را غافل كنيم و نتيجه‌اش اين بشود كه خيال كنند - با يك توهّم معنويت - غرق در معنويتند و از واجبات و ضروريات دين در عمل غافل بمانند، درست نيست. در قرآن، بشارت مخصوص مؤمنين است؛ اما انذار براى همه است؛ مؤمن و كافر مورد انذارند. پيغمبر خدا گريه مى‌كند، شخصى عرض مى‌كند: يا رسول‌اللَّه! خداوند فرمود: «ليغفر لك اللَّه ما تقدّم من ذنبك و ما تأخر». اين گريه براى چيست؟ عرض مى‌كند: «أولا اكون عبدا شاكرا»؛ يعنى اگر شكر آن مغفرت را نكنم، پايه‌ى آن مغفرت سُست خواهد شد. در همه حال، انذار بايد بر دل ما و مستمعان ما حاكم باشد. راه، راهِ دشوارى است؛ بشر بايست خود را براى پيمودن اين راه و رسيدن به آن سرمنزل آماده كند. "

بيانات .. امام خامنه ای .. در ديدار روحانيان و مبلغان در آستانه‌ى ماه محرم 5/11/84

 .
 .
 .
 .
 .
 .
 .
 .
 .
 . این جا ایستاده ایم .. در پیچ و تابِ یک تشویشِ مقدّس ... در انتظارِ یک راز ..در کشاکش یک نیاز .. در سکرآوریِ یک ناز .. در آستانه ی یک پرواز .. در تنهاییِ شورمندانه ی یک سر باز جان باز ..  
 
 حالا تو ببین! .. این دل چه را به چه خواهد باخت .. به امیدِ یک باختِ مقدّس .. ان شاء الله ..
 
 
  ؟ ن: خدایا این باخت را با تمامِ وضعیتِ وجودی ام عاشقی می کنم! .. تو خود دانی زِ احوالاتِ این دل ..
 
 .
 
تا آستانِ کویت من پا نهاده بودم .. دستم به حلقه ی در .. دل با تو داده بودم ..
.. رویای صادقی .. در جان عاشقی .. لیلای کاملی .. اتمامِ عاقلی .. محتاجِ پَر زدن .. مجنونِ آنی ام .. 
 
 
                                 
 
                                                                    .. ارجوا نجاة من الله بحبّکم و بقربکم ..
                      
                                                                                                    .. فکونوا عند الله رجائی ..
 
 
 
                                                                                 .. فإنّکم وسیلتی إلی الله ..
 
 ..
 
 .
 
+ سه شنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۱ 18:54 ; راهـ ی |

 

 

 

 

 

                                                    

 

 

                                               .. الهی هب لی کمال الانقطاع الیک ..

 

+ سه شنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۱ 6:20 ; راهـ ی |

 

" برای تحصیلِ رضای خدا یک روز باید راه رفت .. روز دیگر باید جنگید.. و چه بسا که روزِ سوم باید آشپزی کرد .. "

..

پ.ن: نگه داشتنِ بادبادک در آن بالا .. در آس مان .. از هوا کردنِ آن سخت تر ست! .. نیست؟ ..

.

..

...

                                                                               

                                                                 انّ للمتّقین مفازا ...

 

..

 

+ سه شنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۱ 4:57 ; راهـ ی |

 

می گوید:

" ای کاش عمر تو

در امتداد "شاید" و "افسوس" نگذرد ..

ای کاش لحظه های فراری

در پنجه ی اراده ی تو رام تر شود ..

ای کاش اضطراب درونت

آرام تر شود! .. "

..

.

.

می گویمش -در دل-: ای کاش در گذرِ "ای کاش ها .." این عمر نگذرد ..

.

.

+ سه شنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۱ 2:54 ; راهـ ی |

 

" چه با شتاب آمدی! گفتم برو! اما نرفتی و باز هم کوبه ی در را کوبیدی .. گفتم: بس است؛ برو! گفتم: اینجا سنگین است و شلوغ .. جا برای تو نیست .. اما نرفتی .. نشستی و گریه کردی .. آن قدر که گونه های من خیس شد .. بعد در را گشودم و گفتم: نگاه کن چه قدر شلوغ است! .. و تو خوب دیدی که آن جا چه قدر فیزیک و فلسفه و هنر و منطق و کتاب و مجله و روزنامه و خط کش و کامپیوتر و کاغذ و حرف و حرف و حرف و تنهایی و بغض و زخم و یأس و دل تنگی و اشک و آشوب و مه و مه و مه و تاریکی و سکوت و ترس و اندوه و غربت در هم ریخته بود و دل گیجِ گیج بود .. و دل سیاه و شلوغ و سنگین بود .. گفتی: این جا رازی نیست! .. گفتم:راز؟ .. گفتی: من رازم! .. و آمدی تا وسط خط کش ها .. بعد چشم هات از میان آن قاب سبز جادو کردند و گویی طوفانی غریب در گرفت .. آن چنان که نزدیک بود دل از جا کَنده شود و من می دیدم که حرف ها و فلسفه ها و کتاب ها و خط کش ها و کاغذ ها و یأس ها و تاریکی ها و ترس و آشوب و مه و سکوت و زخم و دل تنگی و غربت و اندوه، مثل ذرات شنِ در شن زار، از سطح دل روبیده می شدند و چون کاغذ پاره هایی در آغوش طوفان گم می شدند .. خانه پرداخته شد .. خانه روشن شد و خلوت و عجیب سبک .. و تو در دل هبوط کردی .. گفتم: چیستی؟ گفتی: راز! .. "

..

+ یکشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۱ 1:13 ; راهـ ی |

 

گریه ارثی ست که عشّاق به هم بسپارند ..

غمِ تو ارث رسیده ست به ما آه به آه ...

                                                    حسین جانم ..

..

.

.

کاروان ها همه آهنگ زیارت دارند .. باز در دل غمِ مولای غریب ست مرا .. دردِ هجر ست و غمِ شیبِ خضیب ست مرا .. بر مشامم  می رسد هر لحظه بوی کربلا .. در دلم ترسم بماند آرزوی کربلا ..

السلام علی الشّیب الخضیب .. حسین ... حسین .. ای حماسی ترین عشقِ عالم .. می بری جانِ من را دمادم .. زائرت می شوم از همین جا .. 

بُعدِ منزل نَبُوَد در سفرِ روحانی .. اما چه کنم که کربلا ندیده ام .. کار جنونِ ما به تماشا کشیده است! ..

.

.

مرا مولا شفاعت کن .. فداییِ ولایت کن .. به لطفِ یک نگاهِ خود شهیدم کن .. شهیدم کن به راهِ خود .. شهیدم کن .. حسین جانم ...

.

اللهم الرزقنا زیارة الحسین .. دمادم ...

.

+ شنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۱ 23:5 ; راهـ ی |

 

" لازم است ما شاخص داشته باشیم .. من عرض می کنم که بهترین شاخص ها خودِ امام و خطّ امام است! .. وصیت نامه ی امام تمامِ ما فی الضمیر امام را برای آینده ی انقلاب تبیین می کند .. نباید اجازه داد این شاخص ها غلط تبیین شوند .. یا پنهان بمانند .. یا فراموش شوند .. اگر نظرات امام بد تبیین شد مثل این ست که قطب نمای مسیر از کار بیفتد .. راه گم می شود .. مواضع امام باید به طور روشن و واضح .. همانطور که خودِ او گفته .. باید تبیین شود .. این ملاکِ راهِ اسلام و صراطِ مستقیم انقلاب است ... نباید برای خوش آمد این و آن برخی از مواضعِ حقیقیِ امام را یا انکار کرد یا مخفی نگه داشت یا کمرنگ کرد .. امام را صریح باید در وسط میدان آورد .. امام منهای خطِّ امام، امامِ بی هویت است .. سلب هویت از امام به خدمت به امام نیست ... به خصوص به جوانان عرض می کنم بروید وصیت نامه ی امام را بخوانید .. "

.. امام خامنه ای ..

+ شنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۱ 2:23 ; راهـ ی |

 

هفت سال پیش در چنین روزی، با اعتقادی عمیق برآمده از معرفت، دست در دستانِ یکدیگر نهاده و به عقد هم در آمدیم .. و حالا هفت سال ست که حیاتِ اخرویِ ما به هم پیوند خورده ست .. حالا هفت سال ست که دعا هایمان همچون مِهرِ قلب هایمان به یکدیگر گره خورده ست .. و امروز از همین جا .. از همین فضای مجازی .. می خواهم تجدید پیمان کنم ... " اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم و اخیتک فی الله وصافیتک فی الله و صافحتک فی الله و عاهدت الله و ملائکته و کتبه و رسله و انبیائه و الائمة المعصومین علیهم السلام، علی انی ان کنت من اهل الجنة و الشفاعة، و اُذِنَ لی بِان ادخل الجنة، لا ادخلها الا و انت معی " .. و قلبم "قبلتُ" ات را از همین فاصله و سکوت هم می شنود، بی شک .. اسقطتُ عنک جمیع حقوق الاخوة ما خلا الشفاعة و الدعا و الزیارة ..

و هنیئا لنا ... این حسّ لطیفِ تازه گی در تجدید شیرینیِ یک پیمان الهی ..

که .. یاد باد آن روزگاران یاد باد ..

.

به بهانه ی این تجدید میثاق برایت می نویسم .. به یادِ آن دوران ..

... به یادِ عصر های پنج شنبه و خیابان ایران زمینِ دردناک و تالار سبز و پناهیان ..

به یاد نیّت کردن های قبل از شروع سخنرانی .. به یادِ لبخند های معنی دارمان در میانه ی سخنرانی ..

به یاد  از حال رفتن های بعد ار نماز مان ..

به یادِ تک تکِ آخر هفته های دو نفره مان ..

به یادِ سَر درد های مشترک و هم زمانمان ..

به یادِ حسّ لطیف مشترک مان .. به یادِ اشک هایت .. به یادِ بغض هایم ..

به یادِ دعای کمیل خواندن های دو نفره مان ..

به یادِ " و تبارک الله احسن الخالقین" گفتن هایت ..

 به یادِ بهمن ها .. و جمعه ها .. و فطر ها ..

به یادِ شب های احیا .. شب های احیا .. نازنین شب های احیا ..

به یادِ پلِ مدیریت و "برادر میثم" و طنینِ دل نشینِ صدایش .. پرانتز باز: حالا هر بار که به مراسمِ دانشگاه می روم؛ جای خالیِ تو در کنارم به شدّت محسوس ست و تمامِ با تو بودن هایم از نو جان می گیرند :پرانتز بسته ..

به یادِ قرار هایمان با شهدای گمنام دانشگاه ..

به یادِ شب های امتحان که با وجودِ تفاوت رشته، برنامه ی مشابهی داشتیم .. و به یادِ صبح های امتحان که با شادی می گفتی: "برو که صد رو تو چشات می بی نم! .." و واقعا هم همانی می شد که می گفتی ..

به یاد پولکی هایت .. و گز هایت که همدم چای های شبانه و دلتنگی های بالکن نشینی ما بود ..

به یادِ اقامتگاهِ گم نامِ خواهران در میان شعرای بنامِ خیابانِ هرمزان ..

به یادِ دانشجو ـ طلبه  پروریِ بابا مهدوی و تعبیر های متفاوتش از جمله تبدیلِ خوابگاه به اقامتگاه ..

به یاد دوشنبه ها و ساعت ده و امور فرهنگی و "اتاق استراحت!" ..

به یادِ اینکه می گفتم: نامت در ذهنم همیشه یادآور واژه ی "اخلاص" ست .. و ناگفته بماند پاسخِ همیشگی ات در برابر این حرفِ همیشگیِ من .. به یادِ اینکه می گفتی: برایم دعا کن تو قلبت پاکه!! .. و باز هم ناگفته بماند پاسخِ همیشگیِ من در برابرِ این جمله ات ..

به یادِ تمامِ آن دورانِ شیرین .. که تلخی هایش هم از جنسِ شیرینی بود .. به یادِ تمامِ آن خوشی های هرچند کودکانه اما به غایت پاک ..

.. و هرچند که تو از حالِ دقیقِ این روز های من بی خبری .. یعنی نخواسته ام که برایت بگویم .. هرچند که مریم ت دیگر آن مریمِ بیست وچهار ساله که برای آخرین بار دیدارش کردی نیست  .. -واقعیت آن ست که مسائل و حوادثِ این دو سالِ اخیر مرا آنچنان بالا و پایین کرده که شاید اگر حالا آن آدمِ دو سال پیش و قبل ترش که خودم بودم را ببینم دیگر اصلا نشناسمش .. مسائلی که پس لرزه هایش گاه از خودِ ضربه ها مهیب تر و شدید تر می نماید و کما کان ادامه دارد انگار .. باری بهر حال ما "این نیز ها" ست که یکی پس از دیگری می گذرانیم .. حالیا چه گونه گی اش هم قلمی نشود به ..- و اگرچه که تو اصلا "اینجا" را نمی خوانی .. نه آدرسش را داری و نه وقتش را .. اما این حقیفتی ست انکار ناپذیر که بر پایه ی عقدِ اخوّتمان بر یکدیگر، حقّ دعا و شفاعت و زیارت داریم .. ان شاء الله .. و به همین خاطر احساس وجوبی مرا به نگارش این ها وا داشت .. و من می دانم که تو همیشه دعاگویم هستی .. و تو می دانی که همیشه دعاگویت هستم .. اصلا انگار نمی شود همدیگر را دعا نکنیم .. دعاهایمان هم در سایه ی این عقد، رنگ و بوی دیگری گرفته ست ..

.. یا حبیبتی .. هنیئا لکِ هذا الیوم ... ان شاء الله به برکت و عزّتِ این روزِ عظیم، از مسیرِ رشدِ مستمر در محضرِ ولایت لحظه ای رها نشویم .. "حیاتی ولایی در دنیا و عقبی"، عیدی لحظاتمان ان شاء الله ..

.

.

| ..این پست مخاطبِ خاص دارد! .. |

+ شنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۱ 1:41 ; راهـ ی |

 

تکرارِ قافیه ی ترانه ی دلت تقوا باشه ..

یعنی ارتباط لحظه به لحظه با خدا ... تو ساخته شدی برای ارتباط با خدا ..

خدایا می خوام دائم مراقبِ رابطه ام با تو باشم .. می خوام حتی کمتر از ذرّه ای تو از من ناراضی نباشی ..

.. اصلا عوض می شی! ..

تمنّای تقوای بالله فی الله .. دیوانه کننده ست .. ترکِ حلالِ غیر ضروری، هستی کُشَت می کند ..

حِرمانِ این دیوانگی را بر خود نمی پسندم .. باید دید ... می فهمی؟ .. "باید" .. یک ضرورتِ اجتناب ناپذیر .. نگو که نیست! .. ببین که هست! ...

..

.

.

.

الهی عطا کن به فکرم تو نوری .. که محصولِ فکرم دعای تو باشد ..

الهی دلی ده که مستغنی از ماسوای تو باشد .. که محو و فنای تو باشد ..

..

.

+ جمعه ۱۲ آبان ۱۳۹۱ 6:45 ; راهـ ی |

 

شادی برای تو ... غمِ عالم برای من
از مـاه‌های سال، محـــرّم برای من


آوای ِ آس‌مانی ِداوود مال تو
خاموشی مقدس‌ِ مريم برای من! .. 

از عشق‌ خود جدای‌ام و جای گلايه نيست..
اين بود ارث ِحضرت آدم براي من! .. 


بی‌مهری است رسمِ محبت برای تو
تنهایی است مونس و هم‌دم برای من

اين زخم ها معلمِ خنديدن من اند ...
حيرانم از ترحمِ مرهم برای من! ..


بگذار عمر در گذر عشق طی شود
حتی اگر نشد که تو يک دم برای من . . .

حتی اگر نشد که تو یک دم برای من .. حتی . . .

..

.

.

+ جمعه ۱۲ آبان ۱۳۹۱ 1:13 ; راهـ ی |

 

" رنگ، تعلّق ست و بی رنگی، در نفی تعلّقات .. اگر بهار ریشه در زمستان دارد و بذرِ حیات در دلِ برف ست که پرورش می یابد؛ یعنی مرگ آغازِ حیاتی دیگر ست .. و راه حیات طیّبه ی اخروی از قلل سپید و پُر برفِ پیری می گذرد .. موتوا قبل ان تموتوا .. یعنی منتظر منشین که مرگت در رسد .. مرگ را دریاب .. پیر شو پیش از آنکه پیر شوی .. و پیری بی رنگی ست .. "

.

.

بدون شرح:

" پیر شو .. پیش از آنکه پیر شوی .. و پیری بی رنگی ست .. "

..

.

+ پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۱ 13:31 ; راهـ ی |

 

" من راضی نیستم کسانی که به من علاقه دارند، علاقه‌شان از قلبشان تجاوز کند و آن را ابراز نمایند. هرکسی که به من علاقه دارد، بگذارد در همان محدوده ی قلبش بماند .. "

امام روح الله خمینی رضوان الهی بر او جاری ..

.

.

.

.

خدایا ببخش ...

.

+ پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۱ 12:14 ; راهـ ی |

 

گفتا:

" امروز باید یا باران بیاید یا کسی .. "

.

.

گفنم:

..

"دیر آمدی باران ..

                      دیر ..

من

 

                             درجایی ..

در حجمِ نبودنِ کسی ..

 

 

                            خشکیدم! .."

.

.

+ چهارشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۱ 23:30 ; راهـ ی |

 

زِ فهمِ تیره ی اذهان و عمقِ داغِ سیاهش                                

زِ هـر جنـایـتِ پنهـان و بازتـابِ عیـانش

 

زِ بــام های پُر از بـزمِ انحـصــارِ پیـاپـی                             

زِ یک کبوتـرِ بی بام و قلب در تب و تابش

 

زِ سایه های نشسته به جانِ نـورِ حقـیقـت                            

زِ زردیِ نگرش ها و حنجره های خموشش

 

زِ اوجِ هـرچـه نبـاید و حرف هـای نشـاید                          

وزید هـــادیِ دوران و طعمِ امنِ حضورش

 

پناهگاه نیازی تو ای هـدایــت تــابــان!                               

در این دورنـگیِ دوران و دردهای حیـاتش

 

در این عبـورِ مشکّک، یقـیـنِ راهنمـایـی                             

بیانِ معنــی عـرفــان! و رازهـای نهـانش

 

هدیه ایست الهــی؛ مسیـرِ نـابِ هـدایـت                             

برای هستـیِ موجـود و مسئله های مدامش

 

برای درکِ تمامش، تمـام می شوم آری...                             

همـایِ طرحِ هدایـت؛ مرا بس است نگاهش.

م.ح

 

 

خدایا تو را به حقیقتِ هادیِ آل محمد قسم .. حقیقتِ معرفت به خودت .. خودمان .. و اهل بیت علیهم السلام را هدیه ی هستی مان کن .. اهدنا الصراط المستقیم ..

.

.

+ چهارشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۱ 19:33 ; راهـ ی |

 

شبِ تولّد هادی آل محمد ست .. و من می دانم چه را این گونه ام ؟ ..

.. که انگار قلبم دارد بغض خوانی می کند: "حسینِ من بیا و این دلِ شکسته را بخر ... حسینِ من مسافرِ جا مانده را با خود بِبَر .."

..

.

.

خزان به عاشقِ هجران کشیده می ماند! ..

.

+ سه شنبه ۹ آبان ۱۳۹۱ 20:51 ; راهـ ی |

 

واقعا چقدر یک انسان تواناییِ خاص بودن دارد! .. بعضی آدم ها چه طور می توانند تا به این حد متفاوت باشند! .. خوب بودن را به زیبا ترین صورت در خودشان متجلّی می کنند .. بی هیچ شائبه ای از دو رنگی ..

.. خلوص و صفای وجودش دیوانه کننده ست .. بی شک مصفّا می کند روحِ آدم را .. که به صفای مِهرورزیِ عطرِ بهارنارنج در خنکای نسیم یک صبحِ اردی بهشتی می ماند .. ظرافتِ باور های اندیشناک ش روحت را می رباید .. می فرستدت به آن سوی مرز های این حیاتِ بود آلوده ..لبخند هایش در جزء جزء وجودت عطرِ مِهر یاس می رویاند .. لطافتِ گفتارش .. تواضعِ حضورش .. و بی رنگی اش .. آه ... بی رنگی اش که .. مرام کُش میکند آدم را .. و آرامشِ خواستنیِ حضورش که هستی کُش ات می کند .. و سمفونیِ موزونِ صدایش .. صدایش .. صدایش .. که انگار فرشته ها در آن بالا و پایین می پرند .. می کَنَد آدم را از عمقِ ریشه های بی ریشه .. از انتهای یک تکرار .. و نگاهش .. که از فرطِ همسایگیِ با خدا بوی نور می دهد؛ .. نمی توانی خیره گی اش نکنی و بی نگاه نشوی .. چشمانت بی اختیار ادب می کنند .. این نورانیتِ بی حجم را و بی حد و بی قید را .. آه که تشنه ی یک صحبتِ طولانی ام ...

..

و امروز مغزِ من دوباره هنگ کرد در برابرش .. در برابرِ لطافتِ لطفِ همیشگی اش که هرگز شایسته اش نبوده و نیستم  و بر من روا می دارد بی نهایت .. سکوت کردم .. انگار که ذهنم تبدیل شده باشد به یک لوحِ نانوشته .. هیچ نیافتم که نثارِ مِهربارانی اش کنم .. حیرتم چند کلمه ای بُریده بُریده ابراز داشت که بارِ شرمساری را برایم سنگین تر نمود ..صفای روحش را تباه کردم .. آه که باز هم حسِّ درون قلمی نشد .. آه که باز هم همه چیز گنگ و نارسا رها شد .. آه که باز هم حقّ احساس رعایت نشد ...

.

.

 به واقع شکر واجب ست بر این وجود .. بر این تلاقیِ وجودم و وجودش .. بر این نعمتِ الهی که مرا بی هیچ ملاحظه ای در بر گرفته ست .. بر این الطافِ بی حد و مرز الهی .. بر این الطافِ بی بدیل .. که اصلا خویش را لایقشان نمی دانم .. اصلا ..

.

.

الحمدلله الذی نعمه لا تحصی ..

.

+ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۱ 21:47 ; راهـ ی |

 

زیبا ست که وقتی می باید خوب باشی؛ خوب باشی ..

اما زیبا "تر" آنست که وقتی می شود بد باشی؛ خوب باشی ..

..

ظرافتِ این "تر" را تجربه کردن، قطعا و اساسا حالِ آدم را شیدایی می کند! ..

.

.

+ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۱ 7:16 ; راهـ ی |

 

" .. من گاهی از شدّتِ وضوحِ خداوند در کودکان، پُر از هراس می شوم و دل ام شروع می کند به تپیدن .. دل ام آنقدر بلند بلند می تپد که بُهت زده می دَوَم تا از لای انگشتانِ کودکان خداوند را بر گیرم .. "

.. مستورِ عزیز ..

.

.

.

روی ماه خداوند را ببوس ..

.

+ شنبه ۶ آبان ۱۳۹۱ 22:37 ; راهـ ی |

 

بیرون رفتن از منزل را -در چنین اوضاعی- دوست ندارم .. حالم را بد می کند .. تکرارِ رویداد های نازیبا کِدرَم می کند .. دوست ندارم این بی رحمی ها را .. این سردی ها را .. این بی مسولیتی ها را .. این بی تفاوتی ها را .. این بی دردی ها را .. این بیهوده گویی ها را .. دوست ندارم رفتارِ غیرِ انسانیِ رئیس دانشکده را .. جهالتش را نمی پسندم -با هیچ توجیهی- .. دوست ندارم تبعیضِ بی معنای مسئولِ آموزش را که رئیس دانشکده را گویی انسان تر از دانشجوی مراجعه کننده ی منتظر به حساب می آورد .. دوست ندارم این نامراعاتیِ حقوق النّاس را .. اصلا این حرمت گذاری های بی هویت را نمی فهمم که بی عدالتی را در چشمانمان خُرد و خُرد تر می کنند .. دوست ندارم برخورد سخت و طلبکارانه ی مسئول آموزش را با آن مردِ پیک موتوریِ زحمتکش را .. آن هم فقط به خاطرِ یک ربع تاخیر .. دوست ندارم غمِ نا به حق فرو رفته ی پشت چشم های ساکتِ مردِ پیک موتوریِ زحمتکش را .. دوست دارم سکوتِ بزرگ منشانه اش را .. که صورتِ ملتهب از سرمایش، گفتنی تر از هر گفتنی ست .. دوست ندارم جمله ی به غایت وقیحانه ی مسئولِ آموزش را که حتی شرمم می آید در اینجا بنویسمش .. اما جسارتم را توانا می کنم تا بغض نشکفته ام در پسِ سکوتِ فروخورده ام را حالا در اینجا باز کنم که می کفت: "کار ما و روزگار و مملکت ما از دعا هم گذشته ست .." .. آخر چطور دلت می آید اینگونه بی رحمانه با خدا معامله کنی .. چطور می توانی از دعا .. این نعمتِ بی بدیل .. به سادگی و با بی تفاوتی گذر کنی .. آخر تو می دانی؟ که صاحبت فرموده: " .. لو لا دعائکم ... پوچی است و تاریکی .." ... دوست ندارم قهقهه های سخیفانه ی دخترانِ پهن شده در کفِ مترو را .. و حرف های به غایت سخیفانه ترشان را .. دوست ندارم دیالوگ های بلند بلند سه دختر دانشجوی ایستاده در آنسوی مترو را .. آن اظهارنظر های سبک و بی مغزشان را درباره ی رنگِ چشم و موی پسرهای همکلاسی شان .. آیا به واقع "فرهیختگی" بر شما صدق می کند؟!! .. و آیا شما می خواهید مربّیانِ فرزندانِ آینده باشید؟!! .. نه .. من اصلا و اساسا این نازیبایی ها را دوست ندارم ..

بی شک تنها تدبیر رهایی از این وضعیتِ نا به هنجار، جز چشم بستن و گوش سپردن به عاشقانه های ام پی تری نیست .. و این هندزفری های کوچک چه رندانه گوش هایم را از مهلکه ای بزرگ نجات می دهند .. و پرت می کنندم به عمقِ معنای آخرین مانعِ کمال ... و این نمناکیِ ملایمِ پایانه ی آزادی .. آزادم می کند از خفقانِ خستگی های روح کُشِ قطارِ زیرزمینی ... و من دوست دارم مستانگیِ قدم زدن زیرِ بارانِ پاییزی را .. و چقدر این هیچ نشنیدن جز سخنِ یار خواستنی، زیبا، دلربا و آرامی بخش ست .. و فقط خدا می داند که چقدر دوست دارم این شیداییِ گام های بارانی با طعمِ خنکای نسیمِ یک غروب پاییزی را .. که در پسِ غربتِ روضه ی امیرالمؤنین سلام الله علیه جان می گیرند ... که رسول الله صلی الله و علیه واله به علی اش می فرمایند: علی جانم من می بی نم که در چنین رمضانی، محاسنت به خونِ سرت خضاب می شود .. و علی سلام الله علیه با اینکه می داند وصیِّ پیامبر ست .. می داند علمِ عالَم در اختیارش ست .. می داند که قسیم النّار و الجنّة ست .. می داند .. می داند شفاعتِ انبیاء به دستِ اوست .. می داند و می بی ند که فاطمه سلام الله علیها فداییِ اوست .. شنیده که پیامبر گفته اند من فدای تو شوم .. اما باز هم می پرسد: یا رسول الله دینم آن موقع حفظ ست؟! .. آه ... که بی چاره می کند این کلام آدم را .. بی چاره می کند .. علی جان چه می گویی آخر؟!! ..

.

خدایا به مِهرِ اهل بیت عصمت و طهارت، تواضع در بارگاه خودت را در دلهای ما ایجاد بگردان ..

خدایا توفیقِ بهترین عبادت ها را به ما عنایت بفرما ..

خدایا شهدا آدم را تزکیه می کنند ..  به حقیقتِ وجودِ نازنینِ سیدالشهدا و اصحاب و ره روانش، لطافت پاکیزگی را در تمامِ ما جاری کن ..

خدایا پیوستگیِ معرفتِ قلوب ما را با محبّت اهل بیت علیهم السلام در مسیرِ استمراری لاینقطع، پویا بفرما ...

خدایا یقینا غفلت زیاد در ما جولان می دهد .. ما ناتوانیم و مقصِّر .. بسی ضعیف  می نماییم در برابر عظمت لایوصف ت .. خودت تدبیر و کنترلِ حیات ما را به دست گیر .. که احسن تدبیر نزد توست ..

.

.

 

+ شنبه ۶ آبان ۱۳۹۱ 21:55 ; راهـ ی |