"برگ های تقویم چهار نعل می تازند
در بادی که می وزد
از دوردست های ازل!
و شبانگاهم
لبریز از حسرت ِ صدایی ست
که عطر ِ اجابت داشته باشد...
..
دور از تبارم
روزی روی دست های مرگ
می بارم! .. "
.
.
می بینی؟ .. همان حکایت ِ قدیمی ست زندگی! ..
بعد از این سال های فاصله هم
درد ها هنوز تازه اند! ..
تو ام روز نیستی ..
من هم شاید فردا نباشم ..
اما؛
درد ها هستند ... حتی بی من! .. حتی بی تو! ..
حکایت ِ غریبی ست رفیق!
.
.
حالا دیگر طوری شده ست که روز هایم را به دلخوشی ِ شب هایم زندگی می کنم.
به همین ذوق ِ کودکانه ای که تمام ِ این روزهای گرم را پا به پا می کند .. برای فقط لحظاتی کوتاه .. که تو می دانی اش!.
حالا یی که از آن شماره های ضخیم فقط با ظرافت های هفتم اش سرخوشم...
به همین دلهره ی ساده ی کودکانه ام .. به همین زمزمه های شکسته ..
به همین بغض های خسته در پیش و پس ِ آن عبارتی که گویای صریح ِ روزهای گرم و خشک ِ من ست.
به همین شوق ِ تحلیه به زیباترین صورت برای زیباترین نماز.
به همین تب و تاب ِ قدم هایی که تحت الحفظ ِ فرشته ها برداشته می شوند.
به همین دلتنگی ها برای آن نگاه های عمیق و بی تکلّف.
به همین ها ...
و به همان ها یی که از شدّت ِ لطافت، نویسا شدن را برنمی تابند؛ حالا.
حالایی ِ که چنان ناشکیبای سختی ِ پیرانه سری ِ روزها و ضخامت ِ آدمک هایش شده ست .. که به خدا قسم اگر نبودند همین ذوق های ظرایف ِ کودکانه ام .. دیگر هیچ امیدی ام نبود برای آن فقط لحظاتی کوتاه که تو می دانی اش!. .. .
همه دانند که سودا زده ی دل شده را
چاره صبر است ..
ولیکن چه کند ...
قادر نیست!
این بار ناز ِ پنجره فولاد می کشم ..
.
.
"شأن ِ انسان در این است که از زمان و مکان و مقتضیات انها فراتر رود و غل و زنجیر ِ جاذبه ی خاک را از دست و پای روح ِ خویش بگشاید و به مقام ِ ولایت رسد و کسی این مقام را درخواهد یافت که از خود و آنچه دوست دارد در راه ِ خدا بگذرد و سر ِ تسلیم به آستان ِ قربان بسپارد و مقرّب شود و خداوند در جوابش "و فدیناه بذبح عظیم" نازل کند... سلام علی ابراهیم."
آن لحظه ای که لایق ِ قربان شدن شوی
در هر قدم هزار منا یافت می شود ... .
شب انه هم اگر که به تماشای بانو زینب سلام الله علیها نائل شوی؛
خودش نعمتی ست بس نازنین.. درین روز های قحط ِ تماشا.
الا لعنة الله علی القوم الظالمین.
.
.
پ.ن:
شبهای آفتابی...روزهای بارانی!
برگرد و باز حال ِ مرا افتضاح کن
یک چند مدتی ست زیادی خوشم دگر!
ام شب
به شوق ِ تو سرازیر می شوم ...
ام شب
نذر ِ لبخند ِ تو می گریم ...
ام شب
نذر ِ لبخند ِ تو می میرم ...
...
ام شب
آری!
ام شب را برای تو وقف می شوم
ام شب را برای تو نذر می شوم
ولی
تا همیشه انگار ... .
آخر می دانی چیست؟
هیچ! ..
حالا دیگر
هیچ شکایتی نیست
و حکایتی حتی ...
.
ام شب
دیگر بغض های خیس!
تو را نجوا می کنند ..
ام شب ی عزیز!
که ملکوت سکوت
تو را دیدار کرده ست .. .
..
.
ام شب
بیا اشک هایم را لبخند بزن!
تا
نذر ِ دیدارم
به لطف ِ لبخند های کریم انه ی تو
مقبول افتد!
ان شاء الله.