"برگ های تقویم چهار نعل می تازند
در بادی که می وزد
از دوردست های ازل!
و شبانگاهم
لبریز از حسرت ِ صدایی ست
که عطر ِ اجابت داشته باشد...
..
دور از تبارم
روزی روی دست های مرگ
می بارم! .. "
.
.
می بینی؟ .. همان حکایت ِ قدیمی ست زندگی! ..
بعد از این سال های فاصله هم
درد ها هنوز تازه اند! ..
تو ام روز نیستی ..
من هم شاید فردا نباشم ..
اما؛
درد ها هستند ... حتی بی من! .. حتی بی تو! ..
حکایت ِ غریبی ست رفیق!
.
.