و تو که هنوز به دشواری های کلام دچار نشده ای؛ با خنده هایت از ته ِ دل سرخوش می شوم و با گریه هایت از ته ِ دل گرفته می شوم ...
..
برایت می خوانم که مبادا محبّت شدیدمان حوالی رفتن را یادش برود ..
: لالا دنیا گذرگاهه .. گذرگاهی که کوتاهه .. یکی رفته یکی مونده .. یکی الان توی راهه .. لالا لالا گل ِ پونه .. که دنیا یک خیابونه .. یکی رفت و یکی اومد .. ولی هیچکس نمی مونه! .
این خطوط را چهار و نیم سال قبل در اینجا ثبت موقت کرده بودم. چراییِ عدم انتشارش را حالا به خاطر نمی آورم اما به نظرم ام روز زمان مناسبی است برای انتشارش. ام روز که رفیق یکسال و چهارماهه ی دیروز، شش ساله شده و راهیِ راهی شده که قرار است قدم های کوچکش او را از پَسِ هزار هزار.... تجربه ی تلخ و شیرین بزرگ کُنَد! و فقط خدا می داند که من چه قدر دل ام برای بازی های دونفره مان تنگ می شود. تو بزرگ می شوی و من با چشم هایی خیس کودکی های تو و خاطراتی که دیگر با تو برایم تکرار نمی شود را بدرقه می کنم...
دل کندن از دلبستگی ها به طرزی غریبانه سخت است؛ اما این سختیِ پسینی نباید مانع از اظهار حسِ خوشِ دلبستگی های پیشینی بشود که اگر بشود پنداری اصالت دوست داشتن و عشق ورزیدن را به سخره گرفته ایم.
رفیق شش ساله ام! نمی گویمت زندگی گذرا تر از آن است که بخواهی به لحظه هایش دل ببندی! با اطمینان می گویمت به تک تک این لحظه ها دل ببند عزیز دل ام! حتی درین فرصت گذرا! بگذار دچار شوی به دوست داشتن. بگذار دل ات برود برای عشق ورزیدن. خودت را در معرضِ وضعیتی دو سویه قرار بده تا بزرگ ات کُنَد این هروله ی میانِ دل بستن ها و دل بریدن ها. بگذار از این اضطرار سربلند بزرگ شوی. نگذار رنجِ دل کندن و دلهره و واهمه ی از دست دادن تو را از دل بستن وانهد. حتی اگر بدانی که روزهایی سخت تو را انتظار می کشند..