برایت گفتم از اطمینان ِ قلب ِ یک مُتوسّل.
برایم گفتی: " و هدوا الی الطّیّب مِن القول و هدوا الی صراط الحمید " .
... و اطمینانَ م را شتاب بخشیدی.
من به باب الجواد رو کردم
یک میانبُر به سوی دستانت
وقتیکه عهد می بندی .. درست در همان لحظه ای که عهد می بندی ..
احساس می کنی که همراهی ِ یک قلب ِ بزرگ را بدست آورده ای ..
که لحظه ای تو را در راه نمی گذارد.
حتی در همان لحظه ی آغازین .. که طول ِ مسیر می آید تا قلب ِ کوچکت را به دلهره ای پریشان سازد؛
احساس می کنی که بر دست هایی به پهنای یک شهر آرام گرفته ای.
شاید از ین رو باشد که این دست ها با پیچ و خم های قلب ِ یک جوان خوب آشناست ..
آخر او در جوانی اش ماندگار شده ..
حکما از صداقت ِ عهد های یک جوان خوب آگاه ست .. و از استقامت و شکیبایی اش نیز ..
و حالا که با آب ِ توبه قلب ِ مضطرّ ِ جوانی را به دعوی ِ نور خوانده ست
در گشاده گی ِ همان دست ها
شباب ِ کوچکی خلوت ِ دنجی یافته تا دو گانه ای به رسم ِ تهبیب پیشکش کند
به قلبی که از حدّت ِ بزرگی اش لبان و شانه های شباب ِ کوچک را به لرزشی ناگزیر دچار کرده ست؛
وقتیکه شبابی کوچک به حقیقت ِ اسم ِ نازنین ِ شبابی بزرگ توسل می جوید:
" یا محمد بن علی .. ایّها التقی الجواد .. یا حجة الله علی خلقه .. یا سیدنا و مولانا انّا توجّهنا و استشفعنا و توسّلنا بک الی الله ... یا وجیهاً عند الله اشفع لنا عند الله "
به جرئت می گویم که درین بیست و اندی سال
که پله های این حیات را بالا و پایین شده ام
و در حیاط ِ این حیات زمین ها خورده ام و بلند شده ام ...
هبچ تجربه ای را به لطافت ِ دعا ندیده ام.
آنچنان ملایمتش را درست و بی نقص عرضه می کند
آنچنان در دلبری دستی تمام دارد
که ناتمامی ِ درد و سقام ِ بی دلی ها را
یکجا هلاک می کند!
.
.
این پیشقراول ِ پیچ و خم های حیاطْ خلوت ِ حیات ..
این لطافت ی که واژه های رقیب و بدیل را از معنا و اعتبار انداخته ..
این دعا
که از تبار ِ نجیب و از اصالت ِ باشکوه ِ "دعَوَ" سر بلند کرده ست.
...
" لو لا دعائکم .. " همان عاشقانه ای ست
که تو سالها پیش در گوشهایم نجوا می کردی ..
و حالا اما عجیب به لطافتش دچارم کرده ای.. عجیب.
که اگر چشم ها با بوسه اندازه نکنند این نجواهای عاشقانه را ..
دیگر هرگز نمی توانند در برابر نگاه های پسینی قامت راست کنند.
اما از این حال ِ غریب بگذر اگر درین اندازه بوسی ها، رعایت ِ مقام ِ اندازه را باختند
وقتیکه در حریم ِ بوسه گاه، خیس خیس قربانی می دادند .. .
..
"من از خودم نا امیدم..
و عمیقا دلگیرم از خودم ..
راه ها و حیله هایم ضعیف و سست است..
ولی آنقدر به رحمت تو
با وجود غفلت خود
مطمئنم..
که شرم نمی کنم از اینکه بخواهم
مرا هم جزو آنها قرار دهی
که دوستشان داری..و دوستت دارند
یحبهم و یحبونه
آنهایی که برای خودت انتخابشان کرده
و دل هایشان را برق محبت خود داده ای
که زنگ دنیا نگیرند
همان ها که و یتخذ منکم شهداء "
آنچنان رحمت ات را باور دارم
که پیوسته می خواهم مرا نیز در مسیر ِ دعای بندگان ِ صالحت
اجابت نمایی.
انگار اردی بهشت این دم ِ رفتن باز هم به آن اعتراف ِ ناتمام اش می شود دچار:
شب های تار هست ..
صدای سه تار نیست ..
اردی جهنم ست زمانی که یار نیست ..
اردی جهنم ست زمانی که یار نیست ..
صدای سه تار نیست ..
زمانی که یار نیست ..
و من می بینم که زخم های این اعتراف هرساله با او چه ها می کند ..
می بینم که "آرزو"یش حالا شده "نیاز" ! ..
که اینچنین بُراق می شود هوای بهشت را: این آخرین اردی جهنم ست که یار نیست! ..
..
میم به روایت ِ اردی بهشت:
عزیز ِ نازنینم .. یارم .. نگارم .. امیدم .. چشمم .. منظورم .. دلبر ِ به خواب هم ندیده ام .. نیازم .. آه نیازم را ...
از دست های نازنین ِ شما می خواهم.
در دلم آتش ِ غریبی احساس می کنم.
دوست دارم آنقدر این سر ِ به هوا را به سجده ات بسایم ..
و آنقدر اسمت را هق هق کنم؛
هق هقی سخت ...
تا این دیوار های فاصله ها را به رعشه ای مدام دچار کنم ..
شاید از زخمه های باز ِ خسته ی دلم لب بگزند و شرم کنند و فرو ریزند ..
من می دانم که به غایت ناتوانم .. و همین ناتوانی ست که چشم هایم را فاصله بین کرده ..
اما این عاشقانه های خیس انگار همین را بلدند بخوانند:
" ما را کدامین می به عشق آباد خواهد برد؟ "
و می دانم که خوب میدانی که التهاب های این حنجره ی هجران را هیچ نگاهی تاب ِ تماشا ندارد ..
جز نازنین نگاه ِ همه چیز تمامت!
و چه زیبا تماشا می کنی .. آنقدر که دوست دارم فقط تماشای تو را به تماشا بنشینم.
اما مگر می شود به تماشای تماشای تو نشست و بی نگاه نشد؟!
.
.
دلضربه هایم را به صبری جمیل بیارای!
ما از مقام ِ دُرد کشان پا نمی کشیم
گر سَر برآورد همه ی دَرد ها به هم
اللهم اجعل غفلة الناس لنا ذکرا .. و اجعل ذکرهم لنا شکرا ..
اللهم انی اسئلک الهدی و التّقی و العفاف و الغنی و العمل بما تحبّ و ترضی ..
اللهم لا تخزنی یوم یبعثون .. یوم لا ینفع مال و لا بنون .. الّا من اتی الله بقلب سلیم ..
اللهم الرزقنا قتلا فی سبیلک .. تحت رایت نبیک .. مع اولیائک ..
اللهم انصر اسلام و اهله .. و اغفر لنا و لاخواننا الذین سبقونا بالایمان و لا تجعل فی قلوبنا غلا للذین ءامنوا ..
االهم لا تذر علی الارض من الکافرین دیّارا .. و لا تزد الظالمین الّا تبارا .. و نجّنا من القوم الظالمین ..
اللهم احشرنا مع الشهدا والخلصا و الصلحا و الخمینی ..
اللهم لا تذرنی فردا و انت خیر الوارثین ..
اللهم احفظنا لک ..
.
.
پ.ن: خدایا هیچ کس را چون ابلیس از لطف خود ناامید نکن.
دلم برای دیدن ِ یک آدم ِ بی نقص تنگ ست. همین.
به قول ِ خواجه ی ما در هوای طره ی او
"چه جای دم زدن نافه های تاتاری ست"
چه قدر تماشای دوستان ات خواستنی و دلربا ست .. چه قدر نمی توان عاشقی شان نکرد! .. حتی از فاصله های بعید .. حتی بی نگاه .. چه قدر آن احساس ِ مشترک در میان قلب ها گشاده پهن ست ؛ وقتی که شما میزبان باشی . هرچه که از شما معطّر شده باشد .. عطرش فراگیر می شود .. که " القلب یهدی الی القلب "؛ عاشقانه ی لطیفی ست که فقط از سوی دست های مهربان ِ شماست که مُحقّ ِ معنای راستین اش می شود ..
.
.
پس مخواه " فرّقتَ بینی و بین احبّائک و اولیائک " را ...
.. که این عاشقانه را تاب ِ هجران ِ مه رویان نشاید ..
جلوه کن در جبل ِ قلب ِ من ای یار ِ عزیز
تا چو موسی بشود زنده دل ِ غافل ِ من
پ.ن: همه ی صفای جوونی ِ ما بسته به آن محبت اصیل و بی بدیل ست ..
وقتی می خونه :
" دارن آهسته میرن این روزا ... "
لب هام به خنده ی تلخی دچار میشن .. خیلی تلخ .. انقدر تلخ که حرف به حرف ِ این آهسته گی رو به سخره می گیرن ؛ شتاب ِ نوری ِ این روز ها ..
و دلم آروم آروم خودشو خیس می کنه .. درست مثل ِ همین بارون ِ پشت پنجره که انگار خبر ها دارد از راه های دور .. و نرم و نازک می چسبه به دلم .. و دلم زیر ِ لب برای خودش می خونه :
" به جز حمایت ِ زلفت مرا پناهی نیست! .. "
پیش تر .. نوشته بودم .. باید حوادث دهر تو را متوقف نکند ..
از غایت القصوی ِ عرفان نوشته بودم .. از آن حالت ِ تعادل ِ نیکو ..
از اینکه در تمام لحظات، یه تصویر خاصی توی ذهنت باشه که دیگه عالم و آدم نتونه از یه حدی بیشتر، ذهنت رو اشغال کنه .. تصویری که دلت بهش قرص باشه .. تصویری که در لحظات غمگین تنهایی، بهش فکر کنی و آرامت کنه .. و یا در لحظات شادی و سرور، باعث بشه عطش شادی تو آدم فروکش کنه ...
اما
.
.
حالا دیگر آرزو شده اند ... آرزو ..
سخت ست که حقیقت در برابر ت صریح و شفاف جلوه گری کند .. و تو اما حتی با دست های باز هم نتوانی بدستش آری ..
انگار به صداقت ِ نیات ات زخم می خورد .. وقتیکه منویات ِ قلبی ات ، آرزو می شوند .. وقتیکه آرزو ها فاصله دار می شوند .. وقتیکه فاصله ها نامعین می شوند ..
من این زخم های نادانی را دوست ندارم که باور های راستین ام را آروز می کنند .. آرزو ها را فاصله دار می کنند .. فاصله ها را نا معین می کنند ..
..
شاید این بازار ِ انکسار خریداری به خوش حسابی ِ(!) من پیدا نکرده باشد .. دوست دارم برای یک بار هم که شده دست ِ کم مقروض ِ این بازار شوم .. بلکه دلسرد شود .. اما انگار فهمیده ست که وامدار ِ خوبی نیستم .. دل نمی کَند از این دل ِ خسته .. نقد نقد می شکند ..
چه قدر این باد های خسته ی مضطرب از حال ِ این پنجره ی ساکت بی خبرند .. که اینچنین ضجه ها یشان را می کوبند به صبوری اش .. چنگ می اندازند بر صافی ِ صداقتش .. از ظرافتش بی خبرند .. که به ضجه ای سترگ این بار سکوتش را می شکنند .. می شکنندحجم ِ ساکت ِ یک صبوری ِ ظریف را .. .
کِی بود؟ .. کجا بود؟ .. از کجا شروع شد؟ .. درگیر بودیم .. پُر از تمنّیات کوچک و بزرگ .. و تو تماشا می کردی .. گم شدیم .. غبار گرفته ی راه ها شدیم .. و تو تماشا می کردی .. بی قرار شدیم .. عاشق شدیم .. دلتنگ شدیم .. و تو تماشا می کردی .. دلبسته شدیم .. و تو تماشا می کردی .. بی طلب شدیم .. آرام گرفتیم .. و تو تماشا می کردی ..باختیم .. آزموده نشدیم .. و تو تماشا می کردی .. خواستیم که نخواهیم .. دیدیم و رهیدیم .. و تو تماشا می کردی .. عهد بستیم و گریستیم .. و تو تماشا می کردی .. دچار شدیم .. با آرامی ها نا آرام شدیم .. و تو تماشا می کردی .. با هستی طلبان پشت نشستیم .. ندیدیم .. و تو تماشا می کردی .. خلوت بگزیدیم .. و به جلوت بنشستیم .. و ندیدیم .. و تو تماشا می کردی .. آمدیم .. شکستیم .. سوختیم .. ندیدیم .. و تو تماشا می کردی .. ماندیم .. ندیدیم .. گذشتیم .. ندیدیم .. و تو تماشا می کردی .. همواره به دنبال ِ نگاهیم .. و ندیدیم .. و تو تماشا می کردی .. دیدیم که ندیدیم .. ندیدیم که دیدیم .. و تو تماشا می کردی .. دعا کردیم .. جفا را وفا دیدیم .. صفا کردیم .. آغوش تهی کردیم .. زلفی به خَم آوردیم .. از ترک ِ بلا رَستیم .. عشقی به عیان دیدیم .. و تو تماشا می کردی .. و تو تماشا می کنی ....... همین ست که نمی دانم کی بود؟ .. کجا بود؟ .. از کجا شروع شد؟ .. که تو تماشا می کردی ... که تو تماشا می کنی ...
از سر ِ کوی تو مایوس نگردم هرگز
غمزه ای! غمزدگان را تو مددکاری کن ..
..
"شوقی در دلم است..آتشی که
بی تاب و بی قرارم کرده..
نه که زندگی برایم قفس باشد نه ..
برای من زندگی چون همیشه با تو بوده..
لذت دارد..از اینکه نام تو را هنوز
می برم..
و تو جوابم می دهی ..
و آیه آیه گریه می کنم
و تو می بینی ام.."
و تو می بینی ام ...
..
"می بینی ام که چطور عاشقانه ..
از هر نجوایی سراغ تو را می گیرم.
و منتظرم تا اسم تو بیاید بر زبان کسی ..
و به یاد بیاورم دست های بی نظیر زندگی ام را ..
..
و دست تو را می بوسم
و به صورتم می کشم تا یادم بماند
که این اشک ها جای لطیف دست های تو بوده روزی.."
که تو تماشا می کردی ..
که تو تماشا می کنی ..
..
بنویس یه شبابی بود که اینطوری می گذشت ..
حافظ این حال ِ عجب با که توان گفت که ما
بلبلانیم که در موسم ِ گل خاموشیم ...
چه قدر این نشانه های نازنین .. در این آغازین شب از این ماه ِ نازنین .. اطمینان ِ قلب می آورد ..
.. إنّی ذاهب إلی ربّی سیهدین * ربّ هب لی من الصالحین * فبشّرناه بغلام حلیم * فلمّا بلغ معه السّعی قال یا بُنیّ إنّی أری فی المنام انّی أذبحک فانظر ما ذا تری .. قال یا ابت افعل ما تؤمر .. ستجدنی إن شاء الله من الصابرین * فلمّا اسلما و تلّه للجبین * و نادیناه أن یا ابراهیم * قد صدّقتَ الرُّؤیا .. إنّا کذلک نجزی المحسنین * إنّ هذا لهو البلاء المبین * و فدیناه بذبح عظیم * و ترکنا علیه فی الاخرین * سلام علی ابراهیم * کذلک نجزی المحسنین * ..
" ما كه میخواهیم از هنر حرف بزنیم و بگوییم من هنرمندم؛ ویولون میزنم، من هنرمندم، نقاشی میكشم، من هنرمندم؛ فیلم بازی میكنم و.... در مقابل اینها اصلاً هنری نداریم. نمیدانم تا به حال شده كه شما در وضعیت انتخاب مرگ و زندگی 30 ثانیهای قرار بگیری یا نه؟ نوجوان پانزده شانزده سالهای را در نظر بگیر كه اگر یك قدم جلو برود، میمیرد و اگر یك قدم به عقب برگردد، زنده میماند و او مرگ را انتخاب میكند. هنر واقعی آنجا بود.
فهمیدن حرفهایش برای من خیلی سخت بود و فهماندن آن هم برای او. از دنیای دیگری حرف میزد كه برای من آشنا نبود. كلام و حال آوینی مثل حافظ و سعدی بود یعنی هرچه میگفت، میتوانستی در خودت پیدا كنی، حقیقت اصلی بود و هیچ حاشیهای نمیرفت طوری بالای سر ِ ما بود كه ما میفهمیدیم باید چه كار كنیم. در یك كلام بر ما ولایت داشت. از طرفی، آن چیزی كه به كار جهت میداد ارتباطی بود كه بین آوینی و خدا برقرار بود یعنی با همه آن تجربهها، این ارتباط كار اصلی را انجام میداد. آوینی همیشه میگفت من دستیار دوم خدا هستم؛ كار اصلی را او انجام میدهد و من هم این وسط وسیلهام. "
.
.
" .. و حافظان ِ ملکوت دروازه های عالم ِ قرب را گشودند .. جهان به نور ِ عشق روشنی یافت .. و پروانه گان ِ شیدا بال در گلستان ِ آتش گشودند تا راه ِ جاودانگی و بقا را در فنای خویش بجویند ... و شور ِ عشق بر وحشت ِ مرگ غالب آمد .. عاشقان پروانه وار بال به آتش سپردند و در اتصال به نورالانوار ؛ خود، سراپا نور شدند .. و من رمز ِ بی پروایی ِ پروانه را دریافتم .. سوختن بهای قرب ست .. و چنین سوختنی را جز به پروانه گان ِ بی پروای عشق نمی بخشند .. آنکه آتشی بر دل ندارد ؛ کجا می تواند بال در آتش بگشاید ؟!! .. "
صبح بعد از نماز باز هم این خواب ِ بی محلّ ِ نامحمود چشم هایم را به فریبندگی نشانه می رود .. حوصله ی مقاومت ندارم .. اما اتاق را روشن می کنم .. آیات پایانی ِ مبارکه ی فصلّت را از برابر چشم ها عبور می دهم .. حالشان می رود رو به ملایمت .. رهایشان می کنم به حال ِ خودشان .. کمی آنطرف تر .. از میان آنهمه رنگ و لعاب که روی هم ردیف شده اند .. رنگ آبی ِ لباس اش چشمم را می گیرد .. انگار مدتها بوده که چشم هایم را انتظار می کشیده .. بیش ازین منتظرش نمیگذارم .. دقیق ترش این ست که خودم را منتظر نمی گذارم .. دستی به سپیدی ِ عنوانش می کشم .. نخوانده حسّ خوبی در من جاری می شود .. در رختخواب دراز می کشم و چشم ها را می سپارم به خطوطی که نمیخواهم بخوانمشان .. میخواهم تماشایشان کنم .. کمی .. فقط کمی که می گذرد .. همان حسّ ِ لطیف .. مرا از رختخواب می کَند .. چشم ها اینهمه شیدایی را با هیچ خواب ِ فریبنده ای؛ حتی از نوع ِ محمودش .. معامله نمی کنند .. احساس می کنم حقّ ِ تماشا درست رعایت نمی شود .. می روم وضویی تازه می کنم .. انگار می بینم که چشم ها یک راه ِ طولانی ِ خیس را پیش ِ رو دارند .. می روم .... گویا دیگر شرح ِ ادامه ی ماجرا امکان پذیر نیست .. اگر این بغض ها بگذارند .. در گردنه ی تماشا چند بار ناتوانم می کنند از ادامه ی مسیر .. اما دلم به رهایی و واگذاری ِ این کلمات رضا نمی دهد .. از چشم ها استمداد می طلبم .. اما برایشان سخت ست .. می دانم که این ریزش اصلاً حقّ ِ مسلّم ِ این چشم هاست .. رهایشان می کنم .. مسیر، آنها را به جایی می بَرد که دست ها به یاری چشم ها بلند می شوند تا این بار چشم ها خودشان را خوب سبک کنند .. اما مگر می شود؟! ..اساسا چشم ها با مسیر ِ سبکی نا آشنایند .. شاید این تنها ریزشی باشد که خودش را سنگین می کند .. دست های لرزان در لا به لای کلمات از حال می روند .. چشم ها که دیگر از پا افتاده اند .. می شود اینچنین ادامه داد آیا ؟! .. شاید باز هم به هوای وضویی قدری آرام بگیرند این چشم ها .. شاید رمقی تازه بیابند .. شاید قدری فقط، این لرزش تسکین بیابد .. شاید در هوای صمیمی ِ وضو این آیا ؛ بر استمرار، پاسخ آری براند .. من برین استمرار و دوام ِ وضو ها سخت باور دارم .. .
.
.
پ.ن: داشتم فکر می کردم چه قدر لازم و واجب ست که درین هیاهوی تهوع آور ِ دوران که مدام شکسته گی می دهد و آه می ستاند .. درین دنیای بی ربط به روح های حساس .. دست ِ کم هفته ای یکبار به تماشای این کلمات برویم .. و بعدش هم سری به بهشت بزنیم .. به گوشه ی دنجی سپرده شویم .. و به سیری ِ یک دل گریه کنیم ... راستی چه قدر لازم و واجب ست .. راستی چه قدر این حال های کم آورده و این بغض های همیشه منتظر و این نگاه های نگران و این قلب های لرزان و این خسته گی های ترک خورده .. می طلبند این سپرده گی را .. این بهشت ِ زمینی را .. این گوشه دنج را .. این گریه هایی که سیر باشد .. در نیمه ی راه خفه نشود .. و به نگاه های چرا وار تلاقی نکند .. راستی چه قدر رفتن واجب شده ست! .. .
" دیرم شده است .. شوق رفتن .. میزبان ِ معطّری ست .. که تا کفش هایم .. مرا بدرقه می کند! .. "
...
دلم می خواهد یک دار ِ کوچک ِ قالی داشته باشم .. بگذارمش درست زیر ِ تک درخت ِ نارنج ِ ته ِ حیاط .. من یک دامن ِ بلند ِ آبی پوشیده باشم .. تماماً آبی .. یک آبی ِ ملیح .. درنهایت ِ تناسب و دلربایی باشد .. انقدر که از آنهمه ملاحت و فریبایی، آسمان را به حسادت مبتلا کند .. موهایم بلندتر از حالا باشد .. و خیس ... در حریر ِ سپیدی که با گل های ریز ِ فیروزه ای رنگ منقّش شده، پیچیده شده باشد .. اردی بهشت باشد .. نزدیک ِ ظهر باشد .. آفتاب ِ ملایمی تمام ِ حجم ِ صورتم را پُر کند .. نسیم ِ خنکی دوان دوان ردّ آفتاب را بگیرد و خودش را برساند به چشم هایم .. از خیسی ِ چشم ها که خیالش مطمئن شد .. برود در لا به لای آن حجم ِ نازک ِ قهوه ای ِ خیس .. بالا و پایین بپرد .. از نرمی ِ گونه هایم بی هوا سُر بخورد بر لبانم .. پنهانی بوسه ای لطیف برچیند .. به لبخند ِ ظریفی حریر ِ سپید را بیندازد بر شانه هایم .. چرخی بزند در لا به لای بهار نارنج ها و دو سه تا از آن پُر پَرها یشان را از همان بالا به نرمی برقصاند به سوی حجم ِ قهوه ای ِ خیس .. که در پناه ِ درخشش ِ آفتاب ِ اردی بهشتی، زیبایی اش خواستنی تر شده .. قالیچه به نیمه رسیده باشد .. گلبرگ های سپید ِ شمعدانی هنوز از میانه ی گلدان ِ سفالی بالا نیامده باشند .. و پنج انگشت ِ باریک برای رخ نمایی ِ هرچه زودتر ِ گلبرگ های سپید، بی وقفه تار ها و پود ها را بوسه باران کنند .. آفتاب طلایی تر شود .. نسیم آرام تر .. انقدر آرام که انگار می خواهد نوید ِ یک حضور ِ مقدّس را در گوش هایم پچ پچ کند .. بروم کنار ِ حوض بنشینم .. سر ِ قرار ِ همیشگی .. با ماهی های قرمز آن تصنیف ِ عاشقانه ی قدیمی را ام روز برای دومین بار همسُرایی کنیم .. مادرم با همان وقار و نجابت ِ همیشگی از پلّه هایی که حالا از حضور ِ او در خویش احساس ِ غرور و افتخار می کنند؛ پایین بیاید .. با دست های مهربانش تمامم را به زینت ِ چادری که دارد از شمیم بهار نارنج ها سَر می رود، بیاراید .. و من بهار نارنج ها را به رسم ِ امانت به نسیم بسپارم و در آن حریم ِ امن بیارامم ... و با گام هایی که برای دیدار ِ یار لحظه شماری می کنند به سوی خانه ی دلبر روانه شویم .... به درب ِ خانه که نزدیک می شویم، نسیم از فرط ِ شوق در دامن ِ آبی ام سماع ِ "الله اکبر" به راه بیندازد ... .
..
دلم می خواهد اردی بهشت باشد .. نزدیک ِ ظهر باشد .. یک دار ِ کوچک ِ قالی زیر ِ تک درخت ِ نارنج ِ ته ِ حیاط صدایم کند .. گلبرگ های سپید ِ شمعدانی بالا نیامده باشند .. از آن ته ِ حیاط فریاد ِ انتظارشان بلند باشد ..
دلم می خواهد گلبرگ های سپید ِ شمعدانی ِ دار ِ کوچک ِ قالی ِ آراسته به بهار نارنج های ته ِ حیاط ، انتظار بکشند ... انتظار بکشند پنج انگشت ِ باریک ِ دوست داشتنی را ..
" مردم، خریدار خرده حرف های عتیقه اند
سمسار زمزمه های قدیمی
خواهان نغمه های تلنبار در گلو
ای کاش می شد حنجره ام را
از چهار گوشه مثل پتویی بگیرم
و به رایگان - از پنجره -
روی سر عابران
بتکانم! "
آه سید! .. عزیز ِ نازنین .. اگر بودی حالا ..
. . .
هنوز هم ...
یک شیدایی ِ لطیف ِ غریبانه از تو سَر می رود،
وقتیکه ..
از کنار این تلفن های راه دور در جاده ی تهران - شمال
عبور می کنی ..
...
اردی بهشت .. حوالی ِ غروب ِ روز ِ میلاد ِ یک بانوی تمام عیار .. در حیاطی نمناک .. کنار حوض ِ آبی .. خسته .. تنها .. با چشمهایی خیس .. زانوانی در آغوش .. و حافظی گشاده در برابر چشم هایی خیس ..
طایر دولت اگر بازگذاری حافظ .. یار باز آید و با وصل قراری بکند ..
شهر خالی ست ز عشاق مگر کز طرفی .. دستی از غیب برون آید و کاری بکند ..
کس نیارد بر او دم زند از قصه ی ما .. مگرش باد صبا گوش گزاری بکند ..
کو کریمی که ز بزم طربش غمزده ای .. جرعه ای در کشد و دفع خماری بکند ..
یا وفا یا خبر ِ وصل ِ تو یا مرگ رقیب .. بُوَد آیا که فلک زین دو سه کاری بکند ..
دوش گفتم بکند لعل لبش چاره ی دل .. هاتف غیب ندا داد که آری بکند ..
حافظا گر نروی از در او هم روزی .. گذری بر سرت از گوشه کناری بکند ..
..
خسته ام .. خسته ازین نوسان های ناگزیر ... ازین بالا و پایین شدن ها .. ازین همه نا آرامی .. ازین احساس های گیج .. ازین عواطف محصور .. خسته ام ... ازین همه اظهار ِ خوبی !! .. خسته ازین حجم ِ بزرگ ِ خالی ِ زندگی که نمی دانمش ... ازین حجم ِ همیشه همراه ناآشنا .. که لحظه ای حتی به خسته گی هایم امان نمی دهد .. که هادی ِ توانمندی ست به سوی بن بست های ایستا وار .. این روز ها عجیب دلم می خواهد بروم به جایی که نمی دانم کجاست ؟! .. بروم به جایی که این حجم ِ بزرگ ِ خالی نباشد ..جایی که ملالت های روحی ام بی معنا شوند .. جایی که " حالم خوب است. " خبری صادق باشد! ..
کاش می شد از اردی بهشت .. از همین اردی بهشت .. پلی زد به سوی بهشت ..
کاش ... دستی از غیب برون آید و کاری بکند ..
..
لیت شعری أین استقرّت بک النّوی ..
" إنّ الذین قالوا ربنا الله ثمّ استقموا تتنزّل علیهم الملئکة ألّا تخافوا و لا تحزنوا و ابشروا بالجنة التی کنتم توعدون "
نفس های داغی که از یک حنجره ی تبدار بر می آید .. چشم هایی که به هرم ِ دو اخگر ِ سوزان می مانند .. اما بی خواب ... درد ِ سر هایی که هیچ تسکینی را بر نمی تابند .. و این لرزش ِ ناگزیر ...
وقتی ست که جسم به رسم ِ وفاداری نمی خواهد و نمی تواند روح را تنها رها کند .. می رود... تا آنجا که سنگینی ِ روح، او را بیش از همیشه سبک می کند .. می رود ... حتی اگر هیچ انتهایی بر این ظرافت ِ دردناک نباشد! .. و یا حتی اگر انتهای این ظرافت ِ دردناک نیل به هیچ باشد! .. و چه زیبا اگر باشد ... اصلا تو گویی درین پله های تبتّل به زمزمه ای مدام می شود دچار: " به خاک ما گذری کن که خون مات حلال " .. .
انگار تنها ولیعصر در چهار و نیم عصر می تواند حجم ِ یک اضطرار را التیام بخشد ..
...و شمس که می دانم چقدر خوب با پیچ و تاب ِ یک قلب ِ مضطر آشناست ..
..
پ.ن: نیست در شهر نگاری که دل ِ ما ببرد ..
پ.ن: او می برد که ما به کمند ِ وی اندریم ..
پ.ن: منظور شیخ چیست که: من نه آرام ام ؛ نه آرام ام ...
اللهم اجعل القرآن العظیم ربیع قلبی
و نور بصری و جلاء حزنی
و ذهاب همی و غمی
..
"نگاه" ت که بالا و پایین شود .. صراط مستقیم را نشناسد .. امیری نکند .. "گناه" ورود پیدا میکند .. اسیرت می کند .. آن وقت "لذّت" ها یت را به "ذلّت" می کشانی .. خودت .. و باخته ای دیگر! ..
..
پ.ن:
ساده نبین! .. تو خود کلامِ مفصّل ببین از این مجمل! ..
ربّ انی أعوذ بک من همزات الشیاطین ...