" ما كه می‌خواهیم از هنر حرف بزنیم و بگوییم من هنرمندم؛ ویولون می‌زنم، من هنرمندم، نقاشی می‌كشم، من هنرمندم؛ فیلم بازی می‌كنم و.... در مقابل این‌ها اصلاً‌ هنری نداریم. نمی‌دانم تا به حال شده كه شما در وضعیت انتخاب مرگ و زندگی 30 ثانیه‌ای قرار بگیری یا نه؟ نوجوان پانزده شانزده ساله‌ای را در نظر بگیر كه اگر یك قدم جلو برود، می‌میرد و اگر یك قدم به عقب برگردد، زنده می‌ماند و او مرگ را انتخاب می‌كند. هنر واقعی آنجا بود.

فهمیدن حرف‌هایش برای من خیلی سخت بود و فهماندن آن هم برای او. از دنیای دیگری حرف می‌زد كه برای من آشنا نبود. كلام و حال آوینی مثل حافظ و سعدی بود یعنی هرچه می‌گفت، می‌توانستی در خودت پیدا كنی، حقیقت اصلی بود و هیچ حاشیه‌ای نمی‌رفت طوری بالای سر ِ ما بود كه ما می‌فهمیدیم باید چه كار كنیم. در یك كلام بر ما ولایت داشت. از طرفی، آن چیزی كه به كار جهت می‌داد ارتباطی بود كه بین آوینی و خدا برقرار بود یعنی با همه آن تجربه‌ها، این ارتباط كار اصلی را انجام می‌داد. آوینی همیشه می‌گفت من دستیار دوم خدا هستم؛ كار اصلی را او انجام می‌دهد و من هم این وسط وسیله‌ام. "

.

.

 

" .. و حافظان ِ ملکوت دروازه های عالم ِ قرب را گشودند .. جهان به نور ِ عشق روشنی یافت .. و پروانه گان ِ شیدا بال در گلستان ِ آتش گشودند تا راه ِ جاودانگی و بقا را در فنای خویش بجویند ... و شور ِ عشق بر وحشت ِ مرگ غالب آمد .. عاشقان پروانه وار بال به آتش سپردند و در اتصال به نورالانوار ؛ خود، سراپا نور شدند .. و من رمز ِ بی پروایی ِ پروانه را دریافتم .. سوختن بهای قرب ست .. و چنین سوختنی را جز به پروانه گان ِ بی پروای عشق نمی بخشند .. آنکه آتشی بر دل ندارد ؛ کجا می تواند بال در آتش بگشاید ؟!! .. "

 

+ شنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۲ 15:22 ; راهـ ی |