خوشا به حالت .. آسمان ..
که عاشقانه هایت؛
بر کسی گران نمی نماید! ..
باران ِ دم ِ رفتن همیشه ناگهانی ست ...
پ.ن: سفر(!) ی دیگر در راه است! ..
همین فردا ...
یه روزی میرسه "تک تک" این ثانیه هایی که به "هیچی" می گذرن، برمی گردن و صاف میان بیخ گلوی آدمو می چسبن و رهاشم نمی کنن ... شک نکن! ..
پ.ن: یه روزی می رسه "تک تک" اون ثانیه هایی که البته به هیچی هم نگذشتن ..
.. ولی ن ا ق ص گذشتن؛
برمی گردن و صاف میان بیخ ِ گلوی آدمو می چسبن و ..
رهاشم نمی کنن ...
شک نکن! ..
..
" همان طور که خدا ائمه علیهم السلام را آفریده و دوستشان دارد، اینها هم شیعیان و دوستان خودشان را دوست دارند. چنان از دوستانشان دفاع کرده اند که بعضی جاها انسان گیج می شود و به خیالش می رسد که اصلا هیچ معنای دیگری برای دین نیست و دین فقط همین است... مؤمن هم همین جور است. وقتی یک برادر ایمانی پیدا می کند که با خدای خودش راه دارد یا با جنس باطنی ِ او نزاع ندارد و همه چیزش قشنگ و صادق است، او را به هیچ نمی فروشد. "
مجالس حاج محمد اسماعیل دولابی . (طوبای محبّت) کتاب ششم . صفحه ۲۰۷
.. و اینگونه می شود که میان قلوب مؤمنین، محبتی اصیل و ادامه دار وجود دارد ... همان گرایش به سوی اعلی علّیین که در زلالی ِ صفای ضمیرشان بی هیچ ابهام و آینه ای، در غایت سادگی نمایان ست ... و جز الطاف الهی و عنایات خاصه ی اهل بیت علیهم السلام چه چیز می تواند قلب های محبّین ِ این خاندان را اینگونه به یکدیگر سخت آشنا سازد؟ ..
..
خیال کن ریه های یک شهریوری خیس ِ آه شود از نَفَس نَفَس های آخر یک آذری که با رایحه ی ملایم ِ عطر ِ بادهای سرزمین ِ باران های سبز، محرّمش را بدرقه می کند.
..
اماما ...
آب ِ چشمانمان هرچند شور است اما به راه ِ شما که روانه شود شیرین می شود در انتظار ِ مُحرم ِ مَحرمیت ِ محرّمی دیگر ..
.. در ساحل ِ دریای خزر جای تو خالی ست ..
پ.ن: بگذار من هم کوله بارم را ببندم ...
..
گاهی دیر می شود ... اما می شود .. وقتیکه حزن آوری ِ یک اذان ِ بارانی در دل ِ تنگ ِ یک کهنه سه تاری تنها و ملول و رمیده از تن ها؛ کُنجِ غربت ِ غروبی با طعم ِ نَفَس های آخر ِ یک آذر را خوب خیس ِ خیس ِ می کند ...؛ دل ِ پاییز هلاک می شود: یک " لا حول و لا قوة الّا بالله " را از زبان ِ یک امام ِ شهید ..
گاهی دیر می شود ... اما می شود ..
.. إعلموا انّ الله شدید العقاب و انّ الله غفورٌ رحیم ...
می بینی به چه ظرافتی دل بَری می کند!؟ ..
آیا چنین معبودی را می توان بندگی کرد و لطیف نشد!؟ ..
آیا لطیف نشدن در برابر چنین ظرافتی جرم نیست؟! ..
..
الهی عامِلنا بفضلک و لا تعامِلنا بعدلک .. یا کریم ..
" مگه یه آدم رو چند بار بیدار می کنن!؟ " ..
.
..
.
..
.
. . . . ؟
پ.ن: " خدا چه کار کنه وقتی ما حاضر نیستیم پامونو از لاک خودمون بیرون بذاریم!؟ " ..
.
.. ربِّ إنّی أعوذ بک أن أسئلک ما لیس لی به علم ..
.
.. لا تَایئسوا مِن رَوحِ الله انّه لا یَایئَسُ من رَوح الله الّا القومُ الکفرون ..
" قُل لَن یُصیبَنا إلّا ما کتبَ الله لنا هو مولنا و علی الله فلیتوکّل المؤمنون "
.. فتصدّق علینا حسین جان ..
..
" انگار کسی کف دست هایش را گذاشته بود روی پلک هایم و فشار می داد تا مرا فرو ببرد توی خواب و انگار تقلا می کردم تا از استخری بزنم بیرون اما کسی شانه هایم را فشار می داد تا برگردم توی آب. توی خواب. "
م.مستور
.. ربّ انّی اعوذ بک من شرّ نفسی ... الّا ما رَحِمَ ربّی ..
میم سبزی پاک می کرد .. با دست هایش .. و من خیره مانده بودم به دست هایش .. به دست های استخوانی و رگ های برآمده اش .. به انگشت های باریک و کشیده اش .. به مچ نحیف و به غایت خواستنی اش .. من خیره مانده بودم به ترکیب ظریف دست هایش ... و میم سبزی پاک می کرد .. با دست های ظریف و استخوانی اش .. زرد ها را از سبز ها سوا می کرد .. سبز های لکه دار را هم از سبز های بی نقص سوا می کرد .. سر آخر به انبوه زرد ها و سبز های لکه دار نیم نگاهی پُر از رنج انداخت و بعد زل زد به سبز های براق .. برق سبز ها چشمانش را افتاده کرده بود .. نگاهش می لرزید؛ همچون دستانش .. دو قطره ی شور هم در گوشه ی پلک راستش مضطرب ایستاده بودند اما انگار خیال نزول نداشتند .. انگار آنها هم از ترس بر خود می لرزیدند .. شاید ترس ِ سقوط .. میم تمام توان ِ ناتوانش را به کار بست تا لب های رنجور و لرزانش را "بگشاید" .. بی آنکه نگاهش را حتی برای لحظه ای به سمت زردها منعطف کند، بریده بریده و نجوا وار می گفت: می ترسم جزو آنانی بشوم که گفته "ختم الله علی قلوبهم .. " که گفته "قلوبهم کالحجارة" که گفته "فویلٌ للقاسیة قلوبهم .." می ترسم ... از زرد شدن می ترسم .. از لکه دار شدن می ترسم .. وای بــ ر مــن .. وا .. ی ... و ا ا ا ا .. یــ .. این ها را که می گفت یکی از آن دو قطره که دلش بیشتر شور می زد، تاب نیاورد و خودش را از آن بالا انداخت پایین؛ و درست در مرکز سبز های براق شیرین شد! .. و من همچنان خیره مانده بودم به دست هایش .. به دست های استخوانی و رگ های برآمده اش .. به انگشت های باریک و کشیده اش .. به مچ نحیف و به غایت خواستنی اش . من خیره مانده بودم به ترکیب ظریف دست هایش .. من خیره مانده بودم به ترکیبی که اجزایش مرا در یک مِه غلیظ ِ خیس ِ ناگزیر ِ ناتمام فرو می بُرد .... بی هیچ راه بازگشتی .. بی هیچ راهِ بازگشتی ... من خیره مانده بودم لرزش ِ خیس ِ یک میم را ..
..
" بازی را باید مهره به مهره باخت،
وقتی عشق
رو به روی تو بازی می کند. "
..
انگار این سالها و این روزها و خاصه این ساعت ها " هی برمی گردیم سرِ سطر و هی می نویسیم عشق. تازه به خودمان که می آییم می بینیم این همه سال فقط چشم هایش را کشیده ایم، چشم های لیلی را. عجب مشق سختی ست سرمه کشیدن به چشم های لیلی! .. این پُل های هزار ساله .. این جاده های پیر .. این ریل های خسته هنوز در راهند و لیلی اما ... گناهِ این نرسیدن ها را بگذار به حساب پای پیاده ی مجنون یا تیشه ی بی رمقِ فرهاد .. و گرنه این چند هزار سال در راه را باید، کسی به گوشه ی لبِ شیرین ختم می کرد. بلیط ها را دور بیانداز رفیق .. بیا برگردیم سرِ خط ... "
...
راستی نمی دانم چرا پاییز، این روزهای آخرش را دارد خراب می کند؟! .. پاییز بی رمق را بی گمان می دانی یعنی چه؟.. شاید سری به کوفه زده باشد .. نمی دانم ...
.
قبّح الله العیش بعدک ...
هم آوازی با حسین سلام الله علیه درد دارد چون بزرگ شدن درد دارد .. اما دردِ بزرگ شدن را باید بندگی کرد! ..: "یا دهر اُفٍّ لک من خلیل .. کم لک بالاشراق و الاصیل .. من صاحبٍ اَو طالبٍ قتیل .. و الدّهرُ لا یقنعُ بالبدیل .. و انّما الامرُ الی الجلیل .. و کلّ حیٍ سالک السّبیل .."
...
والله که شهر بی تو مرا حبس می شود ...
.
" زخم ها با تو چه کردند؟ جوان تر شده ای! ..
به خدا بیش تر از پیش پیمبر شده ای! ... "
پ.ن:
"ای جان جوان مرد به دامان تو دستم ..
من نیز جوانم ولی افتاده ام از پا ...
آتش بزن آتش به دلم، کار دلم را ..
ای عشق! مینداز از امروز به فردا ...
آتش بزن آتش به دلم ای پسر عشق! ..
یعنی که مکن با دل من هیچ مدارا ..."
...
طی شد جوانیِ من و رؤیت نشد رُخت ... شرمنده ی جوانی از این زندگانی ام ..
در روضه احتمال حضورت قوی تر ست ... شاید به عشقِ نامِ عمویت بخوانی ام ..
این روزها که حالِ مرا درک می کنی ... بگذار دست بر دلِ آتش فشانی ام ..
...
روزیِ ما به دستِ کریمانِ آشناست .. کفر ست پای سفره ی بیگانه بگذرد .. خدمتگزار اهل خرابات اگر شدیم .. ایام نوکری تان شاهانه بگذرد .. این روزگار می گذرد خوب یا که بد .. بهتر که عمرِ ما درِ این خانه بگذرد ..
.
.
"یا ایّها العزیز مَسّنا و اهلنا الضُّرُّ و جِئنا ببِضاعةٍ مُزجة فأوفِ لنا الکیل و تصدّق علینا إنّ الله یجزی المتصدّقین"
وقتیکه غم، بزرگ باشد .. وقتیکه غم، عزیز باشد .. وقتیکه غم، نازنین باشد .. وقتیکه غم، لطیف باشد .. وقتیکه غم، زیباترین باشد .. وقتیکه غم، نور باشد .. وقتیکه غم، معیار باشد .. وقتیکه غم، پناهِ دل باشد .. وقتیکه غم، دلرُبا باشد .. وقتیکه غم، کُشنده باشد .. وقتیکه غم، فرا زمانی و فرا مکانی باشد .. وقتیکه غم، محیی الاموات باشد .. وقتیکه غم، قاضی الحاجات باشد .. وقتیکه غم، بزرگ باشد .. آه ... چنانی که عظمتش را نتوان گفتنی و نوشتنی کرد .. اینچنین می شود که آس مان بغضش را جنون وار می ترکاند .. و من این دیوانه گی اش را رانشِ ابرها می نامم .. و اینکه محبوب چه خوب می داند چه می کند این ترکش های آس مانی با دلِ زمینیِ مُحبّش .... و اینچنین می شود که مُحبّ به نیت عشق، قامت می بندد تا شکستگی اش را در تنها غمِ بی بدیل خلقت تماشا کند .. و اینچنین می شود که دل بُردگیِ مرامِ یک مرد در خطابِ "الرّحیل" کلامش را هیچ قاموسی نمی تواند به تمامه معنا کند .. و انگار چیزی شبیه این می شود: ... سکوت و آه و بغض و بغض و اشک و آه و بغض و اشک و سکوت و سکوت و سکوت .. و اینچنین می شود که مُحبّ به آس مان اقتدا می کند .. به رانش ابرها .. به لرزشِ قطراتِ بلاتکلیفِ در آستانه ی ریزش در پسِ پلک های ملتهب از تماشای مرامِ یک مرد .. و اینچنین می شود که ابرها با دل هم نوایی می کنند .. یا نه دل با ابرها هم سرایی می کند؟ .. نمی دانم .. ساز دل است یا سازِ ابرها که غم را کوک می شود: "دل نوای نینوا دارد .. آرزوی کربلا دارد .. آرزوی کربلا دارد .. می کِشد ما را یک نگاه تو .. می کُشد ما را کربلای تو ... " و اینچنین می شود که ... چه بگویم؟ .. مرام کُش یک مرام شدن می دانی یعنی چه؟ ..
..
وقتیکه غم، بزرگ باشد ..
.
.
سازی غریبم من که در هر پرده ام هر زخمه بنوازد ..
لحن همایون تو می آید برون از ضرب و آهنگم ...
..
وقتیکه غم بزرگ باشد اینچنین می شود که ...