اگه به "اکبر" بودن خدا معرفت پیدا کنی ..
"مسیر میسوری" رو در جزء جزء وجودت تجربه میکنی!
..
اگه به نقطه ای برسی که تمام وجودت بگه: الله اکبر!
دیگه تمومه ...
..
.
پ.ن: همین!
قبل نوشت: ترجیحا موسیقیِ وبلاگ را قطع بفرمایید و با تامل در این سه جمله دقیق و عمیق شوید!
کاش "فقط" خدا را می شناختیم!
کاش فقط "خدا" را می شناختیم!
کاش فقط خدا را "می شناختیم"!
پ.ن۱: لطفا بازگردید و هر جمله را با آکسانِ مشخص شده اش بخوانید!
پ.ن۲: مَن ارادَ اَن یعلَمَ ما له عند الله؛ فَلینظُر ما لله عنده!
پ.ن۳: رجوع کنید به پی نوشتِ مطلبِ "اصول بی اصالت"!
پ.ن۴: شناخت؛ مقدّم بر تجربه است؟ یا تجربه؛ مقدّم بر شناخت؟!
۱.توقف؛انتخاب احمق است! و بی ادبی به حضور پویای خداوند..
۲.حرکت؛انتخاب عقل است!همراه با یک "تشویش مقدس": *مُصیب؛ راه می رود و به مقصد هم می رسد!
*مُخطاء؛ از بیراهه می رود و به مقصد نمی رسد!
پ.ن۱: انسان همواره در حالِ شدن و صیرورت است!
پ.ن۲:شک توقفگاه بدی است؛ اما گذرگاه خوبی است!
پ.ن۳: جهلی که خودت تلاش کردی و به نتیجه نرسیدی؛ جهلی مقدس است!
قرآن خواندن عادت روزانه شان شده؛ اما فقط می خوانند!
اصولِ زندگانیِ اهل بیت را می دانند؛ اما فقط می دانند!
کلامِ نورانیِ خداوند را بر دیوار اتاقشان هرروزه می بینند؛ اما اصلا نمی بینند!!
"الله اکبر" را بر زبان جاری می کنند؛ اما فقط بر زبان جاری می کنند و "انا اکبر من کلّ امور" بر تمام حالاتشان احاطه یافته!!
وضو می گیرند؛ اما اصلا نور نمی گیرند!
هر روز و شب به رسالت و ولایت محمد(ص) و علی(ع) گواهی می دهند؛ اما بی هیچ پشتوانه ی عمیقِ معرفتی ..!!
به یگانگیِ خداوند شهادت می دهند؛ اما شهید نمی شوند!
..
.
درد نوشت: "یا ایّها الّذین ءامنوا لِمَ تقولون ما لاتفعلون ... کَبُرَ مَقتا عند الله اَن تقولوا ما لا تفعلون" صف/۳-۲
پ.نِ درد نوشت: *عالمِ بی عمل؛ حیات و مماتش تقریبا برابر است!
*عاملِ جاهل؛ فاجعه ای وحشتناک است!
*عالمِ عاملِ محض؛ نگران کننده است!
* عالمِ عاملِ اندیشه ورز؛ در مسیرِ رشدِ مستمر ...
وقتیکه تمام توانت را به کار می گیری تا اشک هایت فراتر از محدوده ی چشمانت تجاوز نکنند -آن هم در مقابل دو عزیز بزرگواری که اصلا نمی پسندی غمی از دل مهربانشان حتی عبور کند-
وقتیکه آنقدر حرفه ای قاشق و چنگالت را بالا و پایین میکنی تا به خیال خودت همه چیز را عادی و بلکه عالی جلوه دهی ..
وقتیکه تَرَک برداشتنِ دریچه ی بغضت را در فشار لقمه هایت می شنوی ..
وقتیکه هیچ طعمی از غذای همیشه محبوبت را حس نمیکنی ..
وقتیکه پیغام عزیزترین دوستت را با بی تفاوتی تمام و از سرِ اجبار پاسخ می گویی ..
وقتیکه هوای نوشتنت به یکباره سرد میشود و تو به وضوح، بالا و پایین پریدنِ کلمات را در ذهنت لمس میکنی که مدام برای انتظام بخشیدن به یکدیگر کمک می کنند؛ اما اوضاع را خرابتر می کنند ..
وقتیکه ترکیبِ ابهام و حیرت و فاصله و خسران و تردید و ترس و شکست؛ معجونی برایت می سازند که تو را تا سحر، نشسته در رختخواب فقط به "فکر" دچار می کنند ..
وقتیکه در طول ۲۱ ساعت گذشته به فاصله های نامعیّن، بارانی شوی و کیفیت این باران را هم هرگز پیشتر تجربه نکرده باشی ..
وقتیکه مادرت در طول ۱۹ ساعت گذشته هفت بار از تو پرسیده: چیزی شده؟! و تو لبخند بی روحت را پاسخ دل نگرانی اش میکنی که یعنی همه چیز رو به راهست ..
وقتیکه پدرت می گوید: توکّلت به خدا باشه دخترم! غصّه نخور! مشکلاتِ زندگی، آدم رو میسازه.. باید با مشکلات روبرو بشیم... و تو بی هیچ عاملِ اضافه ای حنجره ات داغ می شود و چشمانت دوباره همه جا را خیس می بینند ..
وقتیکه نمی توانی شاد بودن را حتی در ظاهرت، نقش باز کنی ..
.
.. حتما دردت خیلی "عمیق" است! خیلی ..
چقدر... عدمِ حضورِ کسی که با تمامِ وجودت، حضورش را طلب میکنی؛ زندگی ات را تحت پوشش خودش قرار می دهد...
چقدر... برای تلاقیِ حضورت با حضورش، بی تاب می شوی...
حتی با تصوّر و تجسّمِ لحظه ی یگانگی حضورت با حضورش، چقدر... قلبت ضربه رها می کند و بی تپندگی را نفس می کشد...
چقدر... تصدیقِ این یگانگی را دعا میکنی...
چقدر... با او بودن را تمنّای لحظه هایت میکنی...
چقدر... برای ماندگار شدنِ جزء جزء لحظات با هم بودن، دقیق و عمیق می شوی...
چقدر... تجربه ی حضورش را در سراسرِ حیاتت عاشقی می کنی...
چقدر... در "دوست دارمش" حل می شوی...
چقدر... با این عبارت دو کلمه ای مفارقت و مصاحبت میکنی تا با اعتقادی عمیق برآمده از معرفت، چشمانت "دوستت دارم" را بر چشمانش بتاباند...
و... چشمان تو انعکاسِ نگاهت در نگاهش را گویا شود...
"درکِ این بازتابش" ؛ حقیقتِ معرفتِ اکتسابی به حضورش است!
پی نوشت: من کجای ماجرای تو ام؟! تو کجای ماجرای منی؟!
پی نوشتِ پی نوشت: در جان من حقیقتِ یک ماجرا کم است / زیراکه ماجرا تویی و من ؛ تو را کم است!
قُل هَل نُنَبِّئُکُم بالأخسرینَ أعمالا؟
ألّذینَ ضَلَّ سَعیُهُم فی الحیوةِ الدّنیا و هم یَحسَبونَ أنّهم یُحسِنونَ صُنعا. کهف/۱۰۳،۱۰۴
خطر نوشت: من و تو چطور؟!
تجربه ی روزگاری با طعمِ:
عنوان های بی متن، متن های در حاشیه، حاشیه های یقین آور، یقین های بی اساس، اساس های مردّد، تردیدهای بی فرجام، فرجام های بی آغاز، آغاز های پُر از تکرار، تکرارهای بی دلیل، دلیل های پُر از توجیه، توجیه های بی پایان، پایان های بی عبور، عبور های بی تکلیف، تکلیف های بلاتکلیف، بلاتکلیفی های عادی، عادتهای بی هدف، هدفهای بی ارزش، ارزش های بی تسلیم، تسلیم های گریز پای، گریزهای بی منطق، منطوق های بی مفهوم، مفهوم های بی باور، باورهای بی تپش، تپش های بی سرعت، سرعت های بی جهت، جهت های بی ثبات، ثباتهای بی مبنا، مبناهای مشکّک و... تشکیک های بی اصالت.
زیبا نوشت: ملکه ی مدینه ی فاضله کجاست؟!
حواست هست؟ که اگه از وقتش بگذره دیگه گذشته!!
.
لحظه نوشت: سرِ دلت نمونه که کاش " فقط کمی زودتر..."
اَخرجــوا من الدّنیـا قـلـوبـــکـــم ؛
مِن قبلِ اَن تخرَجَ منها اَبدانـکم ؛
فـفیـــهـا اُخـــتُــــبــــرتـــــــــــم ؛
وَ لِغــیــرهــا خُـلـقــتــــــــم!*
*خطبه ۲۰۳ نهج البلاغه
پ.ن۱: مرگ را بر خود گوارا کن در ایام حیات / در بهاران بگذران فصل خزان خویش را (صائب تبریزی)
پ.ن۲:تَرَحّلوا فقد جُدَّ بکُم... (خطبه ۶۴ نهج البلاغه)
چشمان تو می خندیدند و چشمان من سه خط نو رستۀ کنار چشمانت ـ به قول خودت ظهور رگه های پیری ـ را سلام میدادند.
چشمان تو خطوط کتاب را دنبال می کردند و چشمان من، ردّ تار موهای سیاهت را درهجمۀ موهای سپیدت پی می گرفتند.
تو کناره های کاغذ را با کمک دستانت می بُریدی و من خیره به حرکاتِ دستانت.
تلفنت که زنگ می خورد؛ من آرزو می کردم که کاش زنگِ تلفنت می بودم تا بی هیچ پرسش و چرا و دلیلی، تو را صدا می کردم و تو بی هیچ تمهید و مقدمه ای مرا می شنیدی.
برقِ نگاهت که با نگاهم تلاقی می کرد؛ بی هیچ اختیاری.. بی هیچ اختیاری.. بی هیچ اختیاری... بی نگاه می شدم.
نگاهت از پشتِ آن دو شیشه که از بس بر آنها وزیدی، اصلا دل کندن از این مکانِ خواستنی را نمی شناسند؛ در سراسرم "طلوع" می پاشید. و چشمانِ من آرزو می کرد که این شیشه های واسطه را می شکست تا بی هیچ عاملِ اضافه ای، گویایی نگاهت را بینا شود.
اما نه ...؛ ادبِ مِهرورزی این نیست که شیشه هایی که تو را برایم روشن میکنند، از خویش برنجانم...
.
.
از دیروز عصر تا حالا سنگین شده ام، اضافه وزن پیدا کرده ام، حاملِ یک دلِ پُر از اشک شده ام!
آرشیو صداهایت را بالا و پایین می کنم.. ۲۸ آذر را می خواهم؛ همان پنج دقیقه و چهارده ثانیۀ عزیزِ هماره خواستنیِ ابتدای سخنرانی ات را.. همان تلاوت بی مثالت را.. همان "ولقد یسّرنا القرانَ للذّکر فهل مِن مدّکر" خواندنت را.. یک بار، دو بار، سه بار، چهار بار، پنج بار، ... بار، ..بار، ........ بار، .... بار.. این پنج دقیقه و چهار ده ثانیه ی حیات بخش را نیوشای جانِ بی تابم می کنم؛ سراسرم گوش شده است..!
می ستایم این صدا را.. می ستایم سرفه های یادگاریِ گاه و بیگاه همیشگی ات را که تمام وجودم را در دردی عمیق حل می کنند.. می ستایم وجودِ بی تکرارت را که بی هیچ تحدید و اذنِ دخولی، جوازِ ورود شیمیایی را در ریه هایی که کلام حق را از خود عبور می داد؛ اعلام نمودی!
و ... من آن حضورت را که پیوسته آگاهی و آرامش و بیداری را به لحظات بی رمقم هدیه می کرد؛ تا همیشه تشنه ام...
..
همه چیز آروم نیست.. ولی من خوشبختم!
أتَیتُکَ زائرا" وافدا" عائذا" ممّا جَنَیتُ علی نفسی.
مولای...
فلاتَحرِمنی ما وَعَدتَ المُتِعَرِّضینَ لِمسألتک.