چشمان تو می خندیدند و چشمان من سه خط نو رستۀ کنار چشمانت ـ به قول خودت ظهور رگه های پیری ـ را سلام میدادند.

چشمان تو خطوط کتاب را دنبال می کردند و چشمان من، ردّ تار موهای سیاهت را درهجمۀ موهای سپیدت پی می گرفتند.

تو کناره های کاغذ را با کمک دستانت می بُریدی و من خیره به حرکاتِ دستانت.

تلفنت که زنگ می خورد؛ من آرزو می کردم که کاش زنگِ تلفنت می بودم تا بی هیچ پرسش و چرا و دلیلی، تو را صدا می کردم و تو بی هیچ تمهید و مقدمه ای مرا می شنیدی.

برقِ نگاهت که با نگاهم تلاقی می کرد؛ بی هیچ اختیاری.. بی هیچ اختیاری.. بی هیچ اختیاری... بی نگاه می شدم.

نگاهت از پشتِ آن دو شیشه که از بس بر آنها وزیدی، اصلا دل کندن از این مکانِ خواستنی را نمی شناسند؛ در سراسرم "طلوع" می پاشید. و چشمانِ من آرزو می کرد که این شیشه های واسطه را می شکست تا بی هیچ عاملِ اضافه ای، گویایی نگاهت را بینا شود.

اما نه ...؛ ادبِ مِهرورزی این نیست که شیشه هایی که تو را برایم روشن میکنند، از خویش برنجانم...

.

.

از دیروز عصر تا حالا سنگین شده ام، اضافه وزن پیدا کرده ام، حاملِ یک دلِ پُر از اشک شده ام!

آرشیو صداهایت را بالا و پایین می کنم.. ۲۸ آذر را می خواهم؛ همان پنج دقیقه و چهارده ثانیۀ عزیزِ هماره خواستنیِ ابتدای سخنرانی ات را.. همان تلاوت بی مثالت را.. همان "ولقد یسّرنا القرانَ للذّکر فهل مِن مدّکر" خواندنت را.. یک بار، دو بار، سه بار، چهار بار، پنج بار، ... بار، ..بار، ........ بار، .... بار.. این پنج دقیقه و چهار ده ثانیه ی حیات بخش را نیوشای جانِ بی تابم می کنم؛ سراسرم گوش شده است..!

می ستایم این صدا را.. می ستایم سرفه های یادگاریِ گاه و بیگاه همیشگی ات را که تمام وجودم را در دردی عمیق حل می کنند.. می ستایم وجودِ بی تکرارت را که بی هیچ تحدید و اذنِ دخولی، جوازِ ورود شیمیایی را در ریه هایی که کلام حق را از خود عبور می داد؛ اعلام نمودی!

و ... من آن حضورت را که پیوسته آگاهی و آرامش و بیداری را به لحظات بی رمقم هدیه می کرد؛ تا همیشه تشنه ام...

..

 همه چیز آروم نیست.. ولی من خوشبختم!

+ سه شنبه ۶ تیر ۱۳۹۱ 23:23 ; راهـ ی |