میخواستم اینجا بیشتر بنویسم. اما نشد. چند باری آمدم بنویسم اما نشد. باید پذیرفت که دیگر آن شور و حال گذشته از دست رفته ست. از آن جسارت و بی پروایی قلم که از جانی پر تب و تاب خیزش میکرد به سمت نویسا شدنِ احوالات؛ دیگر خبری نیست!
آن «بی تابیِ خوش» برای نوشتن در لایه های عمیقی از کم حوصله گی و خمودگی و انزوا طوری فرو رفته اند که پنداری از دسترس همیشگی خارج شده اند!
کلمه ها آنچنان در پسِ این جانِ بی رمق مقیم شده اند که دیگر به هیچ حیلتی، پای سفره ی عبارات و جملات نمی نشینند. دیگر طوریشده ست که به هنگامه ی نوشتن، انبوهی از تحذیر و احتیاط و مراعات از هر طرف کمانشان را نشانه می روند به سمت قلم و کلمه ها راآنچنان زمینگیر میکنند که یارای مقاومت نیست.
مراقبت هایی که خاصیت کهنسالی ست چه زود و چه زود و چه زود تر از موعد مقرر به سراغ ذهن و جان آمده اند. آنچنان احاطه ام کرده اند که وقتی به نوشته های ده سال پیش خود مراجعه میکنم نه تنها خود را در مقابلشان بلکه فرسنگها غریبه با آنها می بینم. و این بیگانگی به حدیست که اگر خود نویسنده ی آن خطوط نبودم به واقع یقین میکردم که آنها را فرد دیگری نوشته است.
حالا دیگر طوری شده ست که می باید قلم را به زحمت استوار نگاه دارم در دست این جوانِ پیر. قلمی که سست شده ست و مدام میلغزد. قلمی که توانِ عبور از هجمه ی وسیعِ وضعیتِ سخت و گسی به نام «کهنسالیِ نابهنگام» را ندارد.
شاید آنی برسد که آن غلیان و طراوت سابق بازگردد به صفحات سپید و چیره شود بر این پیرانه سری های ناخوانده ی لاحق. شاید دَمی برسد که رمقِ جاریِ جانِ راکد شود. دَمی که جان بنوازد دمی که جان بسراید دمی که جان را برهاند و از محاق بستاند. دمی که احیای قرار در بی قراری ها کُنَد. شاید بازگردد آن ذوق های دور.. آن برق نگاه.. آن بی تابانگی های بی تکلف.. آن تپشِ تمنّای قلم.
شاید وقتی دیگر بشود. شاید هم نه!
.
تا مرگ رسیدیم و به سویی نرسیدیم
ما را به کجا می برد این پرت حواسی؟!
آه و امان ازین پرت حواسی
.