صبح علی الطلوع گدا بر رضا گذشت ..
نزدیک ظهر بود که عالیجناب شد ...
... بیا و ضامن من شو! ..
".. و جهادِ(اکبر)، دل کندنِ از خویش ست .. یعنی آخرین حجابی که میان بنده و محبوب حائل می شود .. آنکه هنوز اسیرِ تعلّقات و دلبسته ی عادات ست .. کجا می تواند بال در فضای عالمِ قدس بگشاید؟! .."
شهید سید مرتضی آوینی
.
.
.
پ.ن: یک روز باید بگذرم از زیرِ قرآن از خودم ..
.
.
" زندگیِ انسان تمثیلِ آن مسافری ست که از خانه ی موقّت و ناپایدار به سوی مستقرِّ ابدیِ خویش بار می بندد .. پس اگر این خانه ها خانه های مجازی اند .. و ما مسافرانی در کوچ .. دیگر چه جای دل بستن و حسرت بُردن .. دنیا نه جای درنگ و فراغت .. بلکه محملِ رنجی ست که آدمی پای بر آن می نهد تا روح در کشاکشِ ابتلائاتِ عظیم راهی به عالم قرب بجوید و مهیّای رجعت شود ... "
شهید سید مرتضی آوینی
.
در اوج تنهایی و غم ناگزیر و بغض بی پایان ...
.
.
.
زمزمه ی قلب می شود:
لا تحزن .. انّ الله معنا ...
لا تحزن .. انّ الله معنا ...
لا تحزن .. انّ الله معنا ...
و ...
.
.
.
هذا جنون العاشقین ..
..
.
پ.ن: لا حول و لا قوّة الّا بالله ..
.
من بقیع ام .. همون زمینِ پُر ستاره .. همون که یادتون می آره .. که مجتبی کفن نداره .. من بقیع ام .. پُر از دل شکسته هستم .. پُر از درای بسته هستم .. ازین زمونه خسته هستم .. یا امام مجتبی دل من هواتو کرده .. دل من هوای دیدن کبوتراتو کرده .. ای فدایت دل و جونم .. پای عشق تو می مونم .. ای فدایت دل و جونم .. پای عشق تو می مونم ... یابن زهرا اسیر قوم نانجیبی .. شبیه مادرت غریبی .. تو ابتدای عطر سیبی .. یابن زهرا ....
ای شهادت .. دلم به دست تو اسیره .. بی کربلا داره می میره .. منو بِبَر که خیلی دیره .. راهی ام کن .. که چشم خیسِ من به راهه .. اگرچه روی من سیاهه .. کی گفته آرزو گناهه .. آخرش با دست مجروح .. دستمو می گیره رهبر .. می بی نم کنار او اماممو لحظه ی آخر .. ای فدایت دل و جونم .. پای عشق تو می مونم .. ای فدایت دل و جونم .. پای عشق تو می مونم ..
.
.
مدتی ست که فکر می کنم باید از "اینجا" هم رها شوم .. اما هنوز شهامتِ این رهایی را در خود نمی بی نم .. و چه تاسف بار ست این ندیدن این نتوانستن این ماندن این ترسِ لعنتیِ بی معنا ... شاید گاهی دیگر بشود .. ان شاء الله ...
.
.
.
به قولِ یک ذهنِ زیبا: رمزِ رسیدن به وارستگی از هر نوع وابستگی تنها درین کلمه ی ربّ نهفته ست! ..
.. پس علاجم را در کلام حضرت امیر علیه السلام می بی نم که چه دلبرانه می فرمایند: "وَ ایُّ سبب اوثقُ من سبب بینک و بین الله إنْ أنت أخذْت به! .. چه وسیله ای مطمئن تر از رابطه ی تو با خداست، اگر سررشته ی آن را در دست گیری؟! .." ...
.
و ما توفیقی الّا بالله .. علیه توکّلتُ و الیه اُنیب ..
.
.
.
.
.
چو بید بر سر ایمان خویش، می لرزم ...
.
.
... و چه متناسب رختِ گویایی بر حالِ گنگ و ناگویای من پوشانده ست این کلام ..
آمد خبر که من خبری دست و پا کنم ... بر قلب مرده ام شرری دست و پا کنم .. سوز و فضای عطر مناجات رو به راه .. مستولی است تا جگری دست و پا کنم .. باید که دیدگان تَری دست و پا کنم ..
.
الهی ... الیک أنبتُ و تُبْ علیَّ .. فَوَعزّتک ما أجدُ لذنوبی سواک غافرا .. و لا أری لکسری غیرک جابرا .. و قد خضعتُ بالانابة الیک .. و عنوتُ بالاستکانة لدیک .. فإن طَرَدْتنی مِن بابک فَبمن ألوذ؟ و إن ردَدْتنی عن جنابک فَبمن أعوذ؟ .. فواأسفاه مِن خجلتی و إفتضاحی .. و والهفا مِن سوء عملی و اجتراحی ..
.
.
.
یا اله العاصین ..
.
.
بغض نوشت:
کریم کاری به جز جود و کرم نداره .. آقام تو مدینه ست ولی حرم نداره .. غریب اونیه که همدم اشک و آهه .. دیده که مادرش تو کوچه بی پناهه .. حسن آقام حسن آقام حسن حسن جان .. دلم تو روضه ها می شکنه مثل شیشه ولی روزی مث روز حسین نمیشه .. غریب اونیه که سر به بدن نداره .. آقام رو زمینه ولی کفن نداره ..
بالحسین الهی العفو ...
.
.
...
زِ غیرِ دوست رمیدن بُوَد طریقه ی عاشق
عجب مدار اگر من زِ خویشتن بِبُریدم ..
.
.
.
الها به حقیقتِ ربوبیتِ خودت، عبودیتت را در ما به ملکات برسان ..
.
این روز ها سعی می کنم کم تر سخن بگویم!!! .. پرانتز باز: بی شک اگر تو خواننده ی این جمله ی من باشی می گویی: فکر کن! م.ح بخواهد کم "تر" سخن بگوید! .. اساسا م.ح که در حالتِ عادی در یک مصاحبت و همنشینیِ دو ساعته بیش از سه چهار جمله از او بر نمی خیزد؛ قطعا حالا به سکوتی مزمن دچار شده است .. :پرانتز بسته .. آه .... که فقط تو می دانی این ها که می گویم یعنی چه؟! ..
این روزها پُر شده ام از یک نگاه .. یک حضور .. یک لطافت .. یک آرامش .. یک عظمت .. یک ظرافت .. یک حقیقت .. که همه متّصف به "معصومیت" اند .. آه ... که این "تماشا" مرا رها نمی کند ..
الحمدلله علی هذه "آیه ی نازنین" ..
.
.
پ.ن: هرگاه خواستی حضورِ خداوند را نزدیک تر و ملموس تر از همیشه لمس کنی .. "ببینی" .. بنشین به تماشای یک نوزاد .. همین! .. تماشایش می ربایدت .. لطیف می شوی .. می میری و زنده می شوی .. به یک لطافتِ وصف ناشدنی مبتلا می کندت .. الحمدلله علی ... بر سرش که دست می کشی، هُرمِ ملایم دستانِ خداوند را در دستانت می فهمی .. دست و پاهایش را که می بوسی، گویی که با خداوند دیده بوسی می کنی .. تمامِ لاغرش که در آغوشت آرام می گیرد، مِهر ورزیِ خداوند را در تمامت می بی نی .. و تلاقیِ نگاهت با نگاهش .. چه می کند؟! .. انگار که زُل زده باشی در چشمانِ خداوند .. عاشقی اش می کنی .. بی هیچ کلامی .. بی هیچ صدایی .. بی هیچ عاملِ اضافه ای .. و بی بهانه تمام دعاهایت را به او ارائه می دهی و در راس همه ی دعاهایت می گویی به حقیقتِ معصومیتت شفاعتم کن هدیه ی آسمانی .. پرواز را به من بیاموز ..
.
.
الها ... و اختم لنا بالّتی هی احسن العاقبة ..
.
.
.
چقدر ... تنهام !! ..
..
.
.
.
الهی و ربّی من لی غیرک ؟
.
.
پاره ای آهم به راهی بی قرار افتاده ام ..
پاره ای آهم به راهی بی قرار افتاده ام ..
پاره ای آهم به راهی بی قرار افتاده ام ..
پاره ای آهم به راهی بی قرار افتاده ام ..
.
امروز من و همه ی اعضای خانواده ام به یُمنِ ورودِ یک مسافرِ کوچکِ به غایت لطیف، دچارِ عناوینِ جدیدی شده ایم .. عناوینی در ظاهر ساده اما در واقع پیچیده .. چون بالاخره عنوان اند دیگر .. یک بارِ اضافی هستند .. گواهِ یک مسئولیت اند .. و طبعا نیازمندِ پاسخی مناسب .. و من واقعا نمی دانم حالم چه گونه است؟!! ... شادم؟ مضطربم؟ غمگینم؟ نگرانم؟ .. شاید هم معجونی از تمامِ این ها باشم .. اما در یک کلمه "ابهام ناک" م .. به شدت ... و در انتظار عناوینِ فردا و فردا ها .. "اندیشناک" م ..
.. گاهی که زیرِ بارِ عظیمِ مسئولیت های کوچک و بزرگ شانه هایم کم می آورند و قافیه را -نه چندان راحت، اما در نهایت- می بازند .. به ناگه حرف های مهربان پدرم در سرم می پیچد: باید با مشکلات رو به رو بشیم .. سختی ها آدم رو می سازه .. و از قِبَلِ همین سختی ها ست که می تونی بزرگ شدن رو توی خودت معنا کنی ... و چقدر درست و بی نقص ست کلامش .. و من چقدر ناتوان می نمایم در برابر حوادث پیشِ رو .. یا مولای انتَ القوی و انا الضعیف ... و هل یرحم الضعیف الّا القوی؟! ..
.
.
محدثه جان! طلوع ت بر ما مهنّا و فرخنده .. که با آمدن ت بر حیات عده ای مبتلای کثرت شده، برکتی لطیف از جنسِ وحدت را پاشیده ای .. برکتی از جنسِ رهایی از اعتباریاتِ عدیده و بازگشت به اصالتِ وحدانیتِ بی مثالِ او ..
مهربان پدرم! پدربزرگ شدنتان مبارک! .. مهربان مادرم! مادربزرگ شدنتان مبارک! .. نازنین خواهرم! .. زینبم! .. مادر شدن ت مبارک! .. آقا محمد عزیز! که سه سال ست جای برادرِ هرگز نداشته ام را برایم به خوبی پُر کرده ای .. پدر شدن ت مبارک! .. و بر من نیز حلول ت مبارک! .. خواهرزاده ی به غایت لطیف م که هنوز آلایشاتِ هزار رنگِ این دنیا، هستی ات را نربوده .. که هنوز بی رنگ و خالصی .. و فقط خدا می داند که چقدر دل م می خواهد شبانه روز تماشایت کنم تا چشمانم با پاکیِ معصومانه ات، جان بگیرند .. آنقدر نفس هایت را نفس بِکِشم تا ریه هایم را خالی کنم از هواهای بیهوده .. و پُرکنم از هوایی که طراوتِ خواستگاهش را می توان در تو چشید .. می خواهم آنچنان به لطافتِ کودکانه ات آراسته شوم که احیا شدن در حیاتی ابدی را در خود بیابم .. کمکم کن محدثه جان! .. می خواهم معصومیتِ از دست رفته ام را با تو بازیابم .. با تو که روحی از "مبداء" را با آمدن ت برایمان هدیه آورده ای! .. با تو که بوی "معاد" می دهی! .. با تو که بوی "خدا" می دهی! .. با تو که طعمِ "بهشت" می دهی! .. با تو که وقتی می بوسمت انگار خدا را بوسیده ام! .. و من هرچه تنگ تر در آغوشت می گیرم، خدا را نزدیک تر از همیشه "لمس" می کنم ..
.. چه بگویم که هر چه بیشتر بگویم بر گنگ شدنِ این حسِّ لطیفِ بی بدیل دامن زده ام .. و من این اجحاف را نمی پسندم .. پس دگر هیچ نگفتن به تر ..
...
..
.
زین بعد نوزدهم مهر ماه هم در تقویم خانوادگیِ ما به رنگی دیگر جلوه می کند ..
.
.
پ.ن: صلّی الله علیک یا علی بن موسی الرضا علیه السلام .. این روز بر تو مبارک! محدثه جان م .. لطیفه ی نازنین م ..
.
دعا نوشت: صلّی الله علیک یا اباعبدالله علیه السلام .. فأسأل الله الذی اکرمها بمعرفتکم و معرفة اولیائکم .. و رزقها البرائة من أعدائکم .. ان یجعلها معکم فی الدّنیا و الاخرة .. و ان یثبّت لها عندکم قدم صدق فی الدّنیا و الاخرة .. و اساله ان یبلّغَها المقام المحمود لکم عند الله و ان یرزقها طلب ثاری کم مع امام هدی ظاهر ناطق بالحقّ منکم ..
.
.
پیوند، یک پوست است از درخت محمد و ال محمد صلی الله علیه و اله وسلم .. نور را بر می دارند و می چسبانند به بدن های ما .. بدن ما چوب است، این پوست را که می گذارند روی آن، این چوب جان می گیرد و جوانه می زند .. جوانه که زد، گُلِ محمّدی می شود .. از داخل، بدنِ من بود .. از بیرون محمد صلی الله علیه واله و سلم شد .. آن وقت همه ی محمّدی ها جمع می شوند دورِ انسان .. هر که بو بکِشد، بوی محمّد صلی الله غلیه واله وسلم را استشمام می کند .. همه ی مؤمنین جمع می شوند دور هم و با همدیگر قاطی می شوند .. تازه باغبان هم خودشان هستند .. خودشان پیوند می کنند .. خودشان ندا کردند "اشهدُ ان لا اله الّا الله" .. "اشهدُ انّ محمّدا رسول الله" .. ندا کردند و خودشان را نشان دادند ..
مجالس حاج محمد اسماعیل دولابی
.
.
پ.ن: اللهم الرزقنا ...
.
نه تابلو های فلکسی
نه شمایل های سه در پنج
نه استریو های هشت باند
نه انبوه جمعیت
چه مجلس خلوتی داریم اینجا ..
من و دوازده بند محتشم! ..
|نامه های کوفی| سعید بیابانکی|
.
.
.
گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست ... این رستخیز عام که نامش محرّم ست ..
.
قال رسول الله صلی الله علیه و اله و سلم:
ضحک ربّنا من قنوط عباده .. خداوند از نا امیدیِ بندگانش خنده اش می گیرد ..
.
.
اگر همه ی در های دنیا به روی شما بسته شد، تازه باید مثل یوسف علیه السلام شروع کنید به دویدن .. حرکت راه را هموار می کند .. راه ها بسته می شوند .. اما دست های خداوند همواره باز ست ...
..
.
.
پ.ن: و اعوذ بک یا ربّ من همزات الشیاطین ..
.
بر سجاده ام نشسته ام .. با یک دلِ پُر از درد ... که مهربان مادرم بی بهانه با لطافتِ -همیشگیِ- بوسه اش صورتم را ملیح نوازش می کند .. نرم نرم .. و من انگار که فلج شده باشم، هیچ نمی توانم در آن لحظه .. و مهربان پدرم که سعی می کند با شوخی های لطیفش حالم را عوض کند .. اما نمی داند که بارانی ترم می کند .. هر بار مرا بر سجاده ام می بی نند، بدون استثنا می گویند: "دخترم ما را هم دعا کن! .." و این بار هم: "ما را هم ..." .. می خواهم برایشان بگویم این منم که باید التماس های دعایم را به پاکی و صداقت روح بزرگتان ارائه دهم .. زندگی بدون دعای شما یک چیز هایی کم دارد .. می لنگد .. آخر به فرموده ی حضرت ختمی مرتبت محمد مصطفی صلی الله علیه و اله و سلم، پدر و مادر دعای مستجاب دارند .. دعای خیر شما باران زندگی من ست .. می آید و سرسبز و بهاری ام می کند .. دعای خیر شما پشتوانه و اعتبار زندگی من ست .. زندگی ام را بیمه کنید با دعاهایتان .. می خواهم این ها را برایتان بگویم .. اما مگر می شود؟! .. آنقدر حنجره ام داغ می شود که هیچ نتوانم گفت .. بغض نفس راه گلو در سینه بسته .. فقط سعی می کنم اشک هایم را آنچنان در چشمانم جمع کنم که دچار سقوطِ ناگهانی نشوند .. اما مگر می شود؟! .. خجالت می کشم ... از خودم .. از شما .. از خدایم .. از خدایم .. دلم می خواهد فقط زمین باز شود و مرا در خود ببلعد .. من لایقِ این همه خوبی نیستم خدایا .. خدایا تا کجا می خواهی شرمنده ام کنی؟ .. تا کجا؟ .. می ترسم ... می ترسم از آن روزی که پرده ها را کنار زنی و وجودِ ناقص و ناتوانِ من "هیچ پاسخی" درخورد الطافی که بی وقفه بر تمام هستی ام پراکندی را نداشته باشد .. از دست های خالی ام می ترسم .. من به شدّت دلهره ی آن لحظه را دارم .. آن مواجهه .. آن ملاقات .. آه که قلبم ضربه رها می کند .. احساس می کنم در تبی بی درجه دست و پا می زنم .. الّا ما رحم ربّی ...
.
.
.
اللهم بلّغ بایماننا اکمل الایمان .. واجعل فی یقیننا افضل الیقین .. وانتهی بنیّاتنا الی احسن النیات ..
.
"و ما کان صلاتهم عند البیت الّا مکاءً و تصدیة .. فذوقوا العذاب بما کنتم تکفرون .."
سوره ی مبارکه ی انفال .. آیه ی ۳۵ ..
.. (آنها که مدعی هستند ما هم نماز داریم،) نمازشان نزد خانه (خدا)، چیزی جز سوت کشیدن و کف زدن نبود؛ پس بچشید عذاب الهی را به خاطر کفرتان! ..
|در تاریخ می خوانیم که گروهی از اعراب در زمان جاهلیت، به هنگام طواف خانه ی کعبه، سوت می کشیدند و کف می زدند و نام این کار را عبادت می گذاشتند .. همچنین نقل شده هنگامی که پیام بر در کنار حجرالاسود رو به سوی شمال می ایستاد تا هم مقابل کعبه باشد و هم بیت المقدس و مشغول نماز می شد .. دو نفر از طایفه ی بنی سهم در طرف راست و چپ آن حضرت می ایستادند که یکی فریاد می کشید و دیگری کف می زد تا پیام بر صلی الله علیه و اله وسلّم را در نماز بیازارند .. هنگامی که انسان صفحات تاریخ عرب جاهلی را ورق می زند و قسمت هایی را که در قرآن آمده، بررسی میکند، می بی ند که با کمال تعجب در عصر ما هم کسانی هستند که با تکرار اعمال زمان جاهلیت، خود را در صف عبادت کنندگان می پندارند ..| تفسیر نمونه .. ج ۷ .. ص ۱۵۷ ..
و فقط خدا می داند که حتی نوشتن این مطالب چقدر درد بر من وارد کرده ست ..
..
" و قاتلوهم حتی لا تکون فتنة و یکون الدّین کلّه لله .. فان انتهوا فانّ الله بما تعملون بصیر .."
سوره ی مبارکه ی انفال .. آیه ی ۳۹ ..
و با آنها پیکار کنید تا فتنه {=شرک و سلب آزادی} برچیده شود و دین (و پرستش) همه مخصوص خدا باشد و اگر آنها (از راه شرک و فساد بازگردند و از اعمال نادرست) خود داری کنند، (خداوند آنها را می پذیرد) خدا به آنچه انجام می دهند بیناست.
|از امام صادق علیه السلام در ذیل این آیه نقل شده ست:
"تاویل و تفسیر نهایی این آیه هنوز فرا نرسیده ست و هنگامیکه قائم ما قیام کند، کسانی که زمان او را درک کنند، تاویل این آیه را خواهند دید، به خدا سوگند، دین محمد صلی الله علیه و اله به جایی خواهد رسید که شبی برسد و مشرکی بر روی زمین نباشد."| تفسیر نمونه .. ج۷ .. ص ۱۶۶ ..
و چه زیباست ... دین عزیزِ محمدِ نازنین صلی الله علیه و اله به جایی خواهد رسید که ..
.
.
هذا رشاد الکافرین .. هذا جزاء الصابرین ..
..
فنفسی مؤمنة بالله و حده لا شریک له و برسوله و بامیرالمؤمنین و بکم یا مولای اوّلکم و آخرکم و نصرتی معدّة لکم و مودّتی خالصة لکم ...
.
.
"قد غاب عن قلوبکم ذکر الآجال و حَضَرَتْکم کواذبُ الآمال .. فصارت الدنیا أملکَ بکم مّن الآخرة .. و العاجلةُ أذهبَ بکم مّن الآجلة ... ما بالُکم تفرحون بالیسیر من الدنیا تدرکونه و لا یحزنکم الکثیرُ من الآخرة تُحرَمونه .. و یُقلقُکم الیسیرُ من الدنیا یفوتکم حتّی یتبیّنَ ذلک فی وجوهکم و قلّة صبرکم عمّا زُوِیَ منها عنکم؟؟!! .. کأنّها دارُ مقامکم و کأنّ متاعها باق علیکم!! .."
نهج البلاغه ی شریف .. خطبه ۱۱۲ ..
یاد مرگ و اجل ها از دل هایتان رفته و آرزو های فریبنده جای آن را گرفته .. در نتیجه دنیا بیش از آخرت شما را تصاحب کرده و دنیای در گذر بیش از آخرت ماندگار دل و جانتان را برده است ..شما را چه شده است که اندکی از دنیا را که می یابید شاد می شوید و بسیاری از آخرت را که محروم مانده از دست می دهید شما را اندوه ناک نمی کند؟! .. دنیای اندکی که از دست می دهید شما را می لرزاند و آثار غصه و پریشانی و نگرانی و بی تابی در چهره تان آشکار می شود .. گویا بناست همیشه در این دنیا بمانید و گویا متاع آن برایتان باقی و برقرار خواهد بود!! ..
..
.
.
از این کوچ گه کوچ بایست کردن
که کرده ست بر روی پل زندگانی؟! ..
.
" إنّ الإنسان لربّه لکنود .. و انّه علی ذلک لشهید .. "
انسان در برابر نعمت های پروردگارش بسیار ناسپاس و بخیل ست ..
و او خود نیز بر این معنی گواه ست!! ..
و او خود نیز بر این معنی گواه ست!! ..
و او خود نیز بر این معنی گواه ست!! ..
و او خود نیز بر این معنی گواه ست!! ..
و او خود نیز بر این معنی گواه ست!! ..
و او خود نیز ...
.
.
چه گویم .. که کلمات هم حیران شده اند از برای شرحِ این دردناکی ...
.
پ.ن:
فکیف لی بتحصیل الشکر؟ .. و شکری ایاک یفتقر الی شکر .. فکلما قلت لک الحمد .. وجب علیَّ لذلک ان اقول لک الحمد ..
پس من چه گونه توانم شکر آلاءِ بی پایان ات را به جای آورم؟ .. درحالی که هر شکری که از برای تو مُحق می شوم،شکری بر آن شکر را در پی دارد -گویا شکر سابق هماره نیازمند شکری لاحق ست- .. پس من هر چه حمد و سپاست گویم .. بر هر حمدی حمدی دیگر لازم آید ...
..
امام محمد باقر علیه السلام از امیرالمؤمنین علی علیه السلام روایت کرده اند که فرمودند: "بر روی زمین دو چیز مایه ی امنیت و مصونیت از عذاب خداست:یکی از آنها برداشته شده و دیگری باقی ست؛ آنرا بگیرید و به آن تمسّک جویید. اما امانی که برداشته شد، پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم بودند و امانی که باقی ست، آمرزش خواهی و استغفار ست(سپس این آیه را تلاوت نمودند)." نورالثقلین .. ج۳ .. ص ۴۱
"و ما کان الله لِیُعذِّبَهم و انتَ فیهم و ما کان الله مُعذَّبَهم و هم یستغفرون." سوره مبارکه انفال .. آیه ۳۳
.
.
.. و حالا تو ببین! چگونه این بی صفتان به دست خویش، خویشتن را بی پناه و مأمن کرده اند ..
ببین! شدّت بی شرمی ها و حدّتِ گستاخی هایشان آن چنانی شده که بر حیاتِ خویشتن هم رحم نمی کنند ..
.. پس ناگزیر می چشید .. و خواهید چشید .. عذابِ الهی را که .. إنّ عذابه لشدید ..
.
از پیام بر اکرم (صلی الله علیه و اله و سلم) روایت شده است: "قلب هر مؤمن دو گوش دارد .. گوشی که فرشته در آن می دمد و گوشی که وسواس خنّاس در آن می خواند و خدا مؤمن را به وسیله ی فرشته ی رحمت، تایید می کند."
مجمع البیان .. ج ۱۰ .. ص ۵۷۱
.
.
.
از این سپس منم و شب روی و حلقه ی یار .. ان شاء الله ..
.
.
پ.ن:
یا رب تو مرا توبه ده و عذر پذیر ...
ای توبه ده و عذر پذیر همه کس ..
الهی هل یرجعُ العبد الابق إلّا إلی مولاه ؟! ..
فإنّی و عزّتک من النادمین ..
تفضَّل علی الشّباب بالإنابة و التوبة ..
و لا تخلنی فی مشهد القیامة من بَرْدِ عفوک و غفرک ..
.
.
پ.ن:
وا اسفاه من خجلتی و افتضاحی ..
فما عذرَ مَنْ أغفلَ دخولَ البابِ بعد فتحه؟ ..
.
گاهی که مسیرِ زندگی ام و جریاناتی که پشت سر گذاشته ام را در خودم مرور می کنم .. همیشه بدون استثنا .. به یک چیز ختم می شوم .. : "عظمت بی حدّ و مرز پروردگارم" ..
به واقع هیچ واژه ای را نمی یابم که بتواند این عظمت را برایم معنا کند .. جز اینکه خاضعانه در برابر بزرگی اش بنویسم: "لا یوصف!" ..
.. آه از این وجودِ سراسر وابسته .. آه از این همه ناتوانی و قید و حدّ و مرز و نیاز و نقصان و فقدان و حرمان ... و فقط خدا می داند که چقدر دل بسته ی این وابسته گی ام ..
.. وای ... خدای من .. چیست این بزرگی ات؟ .. که شعورِ آدمی توانِ غور کردنِ در آن را نشاید ..
اصلا و اساسا تماشای بزرگی ات "جنون آور" ست .. بی نگاه می کند آدمی را ..
.. هرگز جزین نبوده که با مرور عظمتت دل آشوب شده ام به سوی یک رابطه ی متوازن از "عظمت و حمد" .. اما یک توازیِ نابرابر .. و جز لطفِ بی کرانه ی تو چه چیز می تواند این نابرابری را به رویمان نیاورد .. که آن عظمت کجا؟! .. و این حمدِ ناتوان کجا؟! ..
به واقع رسمِ ادب در برابرِ آن عظمت چگونه رعایت می شود؟ .. و حقِّ شکرِ دریا دریا .... آلاء بی حسابت بر ما چگونه به جایگاهِ امنِ "ادا" هدایت می شود؟ ..
یارم! امیدم! چشمم! منظورم! خوبم! عزیزِ نازنینم! همراهِ بی همتایم! ... براستی اعترافِ تهی دستی هایمان را پذیرا باش .. و نقصانِ این سپاسِ ناتوان را به عظمتت بر ما ببخشای .. و قلوبمان را به مسیرِ "تکاملِ سپاس" ی شایسته ی زیباییِ عظمتت، روشنی بخش ..
.
.
.. و هل یرحم الحقیر الّا العظیم؟! ...
.
این که باران های ناگهانی و بی پایان پاییزِ اینجا دگر گونی ات را سَر برود .. و خیرگیِ نگاهِ باران پرستت .. به یک خلسه ی عصر گاهی مبتلایت کند و بعد احساس کنی که در خنکای یک نم ناکیِ لطیف،شدید می شوی ..
این که در نیمه شبی بارانی .. کتابچه ی کوچکی از خاطرات شهید برونسی را برداری و بروی زیرِ پتویت .. در تاریکیِ محض و نورِ گذرای موبایلت بخوانی و بغض ملایمی رهبرِ نوازندگیِ حنجره ات شود .. و بی نقص اشک بریزی .. و جز تکرار "الله اکبر .. لا اله انت سبحانک انّی کنتُ من الظّالمین .." .. هیچ چیز آرامت نکند ..
این که ساعت ها ... ساعتِ شنیِ کوچکت را بالا و پایین کنی و از دست رفتنت را در هر یک از شن های ریزِ نارنجی اش .. دردی بزرگ بکشی ... درست در توازیِ تمامِ خط خطی های ناموزونِ ذهنت ..
این که مقابلِ لب تابت بنشینی .. زانوانت را تنگ در آغوش بگیری و دقیقه ها .. مستمر .. به خطوطی زل بزنی که حنجره ات را داغ می کنند .. چشمانت را تار می کنند .. و تو اصلا نتوانی حتی به پلک زدنی چشم برداری از این خطوط .. از این صفحه .. خطوطی که روح نویسنده اش در آنها پاشیده شده .. و تو می خواهی تمام خودت را برداری و در عمقِ حیاتِ کِشنده و کُشنده ی این خطوط -این روح- فرو بَری .. از ابتدا تا انتهای تکه تکه حفره های انزوایش ..
این که لیوان چای ت را آنقدر با چشمانت همسایه کنی تا از بخار های مستمر ش شیشه های عینکت را در مه غلیظی با عطر ملایم لیمو بیارایی، آن وقت که دیگر نمی خواهی .. و نمی توانی هیچ چیزِ "این دنیا" را تماشا کنی ..
.
.
.. انگار .. مبتلا شده ام به حسّ زاویه داری ..
.
ای که بوی باران شکفته در هوایت .... چشمِ من به راهت همیشه تا بیایی .. باغِ من .. بهارم .. بهشتِ من .. کجایی؟ .. جانِ من کجایی؟ .. کجایی؟ .. که بی تو دل شکسته ام .. سر به زانوی غم نهاده ام .. به گوشه ای نشسته ام .. آتشم به جان و .. چو نای مانده از نوا .. مانده با نگاهی .. که می رود به ناکجا .. ای گُلِ آشنا !.. بی قرارم بیا .. وای ... از این غمِ جُ .. دا .. یی ..
.
.. و انگار ... عاشقانه ای آرام به رنگِ ملایمتی بی انتها در تکه تکه های من پرسه می زند: "و اذکر ربّک فی نفسک تضرّعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدوّ و الآصال .. و لا تکن من الغفلین .. و لا تکن من الغفلین .." ... "إنّ رحمت الله قریب من المحسنین .."
.
.
" انشاء الله از عمرت پشیمان نشوی ... "
.
.
و من این روزها، واقعا ده ها بار، به این فکر می کنم که این لحظه ای که گذشت را، هنگام مرگ چگونه به یاد خواهم آورد ..
.
.
الهی و ربی .. من لی غیرک؟
حرف که می زنی .. من از هراس طوفان .. زل می زنم به میز .. به خودکار .. تا باد مرا نبَرد به آسمان.
لبخند که می زنی .. من .. -عین هالو ها- .. زل می زنم به دست هات .. به ساعت مچی طلایی ات .. به آستین پیراهنت .. تا فرو نروم در زمین.
دیشب مادرم گفت تو از دیروز فرو رفته ای .. در کلمه ای انگار ..
در عین .. در شین .. در قاف ..
در نقطه ها .
..
امروز .. ساعت شش و سی و دو دقیقه ی بعد از ظهر .. نشست مقابلم .. بر نمیکتی سنگی .. در نقطه ای گنگ از شهری غریب .. و ناگهان چند بار شلّیک کرد توی سینه ام. آه ... با چشم هایش.
امروز .. ساعت هفت و نه دقیقه ی بعد از ظهر .. زیر سقف ماشینی درمانده در ترافیک .. تابید، بارید، وزید. آه ... بر روحم.
امشب .. ساعت نمی دانم چند ست .. کسی دست برده است توی سینه ام .. تا چیزی را ... تا چیزی را از تپیدن باز بدارد. آه .. برای مردی ایستاده بر لبه ی اندوهی ژرف دعا کنید.
مصطفی مستور .. و دست هایت بوی نور می دهند ..
.
.
"درست مثل این بود که بروی لبه ی چاه عمیقی بایستی و بعد لحظه ای زل بزنی به اعماق ناپیدای چاه و ناگهان بی هوا سُر بخوری و سقوط کنی توی آن. این دقیقا همان چیزی بود که بعد از ظهر چهارشنبه هفدهم دی ماه هزار و سیصد و هشتاد و پنج برای من اتفاق افتاد و من با سر سقوط کردم توی چاه عمیقی، توی چاه خیلی عمیقی به اسم سوفیا."
مصطفی مستور .. تهران در بعد از ظهر ..
.
.
پ.ن:
در یک تهران زمستانی .. پس از یک هجرانِ طولانی .. وقتیکه در همان مکان مقدّس .. تمامِ اشتیاقت را در برقِ نگاهت جمع کرده بودی .. که "تهران در بعد از ظهر" را هدیه ام کنی .. و تاکید هم میکردی که روایات "برزخ" ش روانی کننده است .. -خوب به خاطر دارم تمام آن لحظات و نگاه ها و دیالوگ ها را - .. من آن روز به یقین می دانستم که روزی می رسد که من هم به چنین برزخی دچار خواهم شد .. اما دیگر نه تطابقی در این حد .. اما شد .. منتها درست در سحرگاه یکشنبه بیست و دوم مرداد ماه هزار و سیصد و نود و یک .. در یک سجده ی شکر .. کاملا با اختیار او و بی اختیار من .. با این تفاوت که از هر طرف در سقوطم می نگرم .. مرا دچار صعودی عجیب میکند ..
راستی می دانی آن بیت شعر را که بر صفحه ی اولش آذین کرده بودی .. چه ها کرده با من؟ .. "دل شیشه و چشمان تو هر گوشه برندش ... مستند؛ مبادا که به شوخی شکنندش!" ..
می خواهم پنجم دی ماه را برایمان تازه کنم .. حرف ها دارم برایت .. حرف ها .. از جنس همان حرف های در سکوت با نگاه .. می خواهی؟ ..
.
.
در خلـــوتِ یـــارانِ دل با هــم نـوایـــی
"الله لا الـــه الّا هـــــو" ســــرایـــی
آیا رسد آن دم که این معنـــی بیابـی؟
"الظّاهرُ" و "الباطنُ" در "هو" چرایی؟
...
غفلت زده از خویشیم، غیبت زده از یاریم
این بـــارِ گناهان را بر دوشِ که بگذاریم ؟!
غـائــب شده ای مـا را در دایـــره ی دوران
غافـل شده ایم از تو هر ثانیه ی هجـــران
هر دم که تو را جوریم، در نقطه ی آغازیم!
روزی برسد آیا در یـــار بـیــاویــزیــــــم ؟!!
این غیبتِ تو یــارا بر غفلتِ ما افـــــــزود ..
یا نه؛که درین غیبت،گشتی تو همی مشهود ..
در جورشِ پاسخ ها، حق را ز کجا یابیم؟!
تا پرده بر افتد ما، در حیرت و بی تابیـم ..
حرمـان زدگی مان را در اشـک بغسلانیـم
با رایحه ی امیــــــد در یــار بیارامیــم ! ...
م.ح
.
پ.ن: این ابیات و اشعارِ !! حال و هوای آن دورانی ست که به طرزی عجیب در گیرِ موضوعِ پایان نامه ام بودم .. چقدر آن روز ها حالم زیبا تر از حالا بود .. چقدر عاشقی می کردم موضوع ام را .. هر چند که حقّ آن عاشقی آن سان که می باید رعایت نشد .. رعایت نکردند .. بگذریم که برخی چیز ها و کس ها حتی سزاوارِ یاد آوری هم نیستند و اینجاست که حقوقِ ترکیبی، "حقِّ فردی" را به شدّت ضایع می کند ..توضیح دادنش لاجرم در خطوط مشکل ست و چه بسا به اطنابی مُمِل بیانجامد .. مضاف بر اینکه شانِ متعلَّقِ ابیات، اجلِّ از بیانِ شرحِ بیشترِ ماوقع ست .. ز هر روی داشتم فکر می کردم چندی ست که شعر کده ام بی تپش شده است .. شاید لطافتِ روشنایی اش را جا گذارده ست .. جایی در همان روز ها .. به هرحال، حال و هوای بارانیِ امروزِ پاییز که نرم نرمک مهیّا می شود تا خود نمایی اش را به کمال برساند .. مرا هواییِ آن هوایم کرد که با یادگاری های آن روز ها، در این روز ها تازه شوم ..
.
چقدر آسمان امشب غریبانه دل بَری می کند ..
چقدر بی قراری های ماه که اصلا نمی تواند یک جا بند بشود، دلم را هوایی می کند به یک خبر ..
چقدر پنهانگیِ فروتنانه اش و این آزرمِ خواستنی اش را می ستایم که به جایگاه زمان و مکان، خوب آشناست ..
چقدر می پسندم بی ستاره گیِ امشب را نفس بکشم ..
چقدر سمفونیِ رانشِ ابر های بی تابِ ربایش از غمزه های یک نگاهِ نازنین، مسحور می کند حالِ دل را ..
چقدر نمی توان خیرگی نکرد این جنونِ تب دارِ آرمیده در پسِ پلک های نم ناکِ ابر های منتظر را ..
.. و امشب .. چه ملودرامِ فریبایی را مهمان چشمان ِبی لیاقتم کرده است محبوبِ من ! ..
... اما برایت می گویم چرا اینقدر چقدر ...
.. چنین طربناکیِ غم آهنج ی تنها از "تلاقیِ دو حضور" برآمده است که بی شک بغضِ ناگزیرِ سکوت هایمان را می شکند و فریاد های بی هویتِ یک مشت بی هوده گویِ .... ؛ را دچارِ بی تپشیِ سنگینی می کند .. آنسان که قافیه ها می بازند، سرایشِ آشکارگیِ یکّه تازیِ ملودیِ عاشقانه ی "دیدار" را ..
.
شمس الشّموس .. طلوعتان مهنّایمان ... که طلوعِ طلایی یک حضور را برایمان خبر آورده ای ..
.
می دانم که بی دلیل نمی تواند باشد این تلاقی .. می دانم که پیام رسانِ یک حقیقتی ست ..
..
آه ... بی قراری که دوچندان می شود .. قلم نیز رختِ بی رنگی اش را دلتنگ می شود .. اما نه .. بگذار قلم .. بگذار ای همیشه همراه و مَحرمِ دل ضربه هایم .. بگذار بگویم امشب .. همین امشب .. بگذار بگویم تا این حنجره ی تب دیده از هُرمِ بی شمارِ "بی ..." ها را شستشو دهم به شربتی از جامِ اعتراف .. بگذار از ترک وارگی اش عبور کند این "بغضِ ..." .. بگذار قلم .. بگذار امشب اعتراف کنم که: " " ... آخر چرا بی رنگ می شوی ..؟ .. چرا ؟ .. پس لا اقل بگذار بگویم که: "چینیِ صدبار ... شکسته می دانی یعنی چه ؟ .." ..
آه ... ق .. ل .... م ... از کمر می شکند ..
چه گویم که این چینیِ صدبار...شکسته، غمِ خمیدگی اش را زیرِ دردِ این شکستگی می تواند جز با تو برای دگری بازگوید ؟ ..
.. الهی کسری لا یجبُرُهُ الّا لطفک و حنانک ..
.
.
.
ساقیا ! خیز ... که پرهیز حرام ست اینجا ..
از ابن عباس (صحابیِ معروف) نقل شده است: " خداوند، کسی را که از محمّد(صلی الله علیه و اله و سلم) در نزدش گرامی تر باشد، خلق نکرده است و من نشنیده ام که خداوند به جانِ کسی جز جانِ او قسم خورده باشد" مجمع البیان ؛ ج۶ ؛ ص۱۴۲
خداوند در سوره ی مبارکه ی حجر می فرمایند: " لَعَمرُکَ إنّهم لفی سکرَتهم یَعمهون... به جان تو سوگند! اینها در مستیِ خود سرگردانند (وعقل و شعور خود را از دست داده اند)".
.. چقدر زیبا و دل ربا ست این عاشقانه ی خداوند که محبوب ترینش را فرا می گیرد ..
.. و چقدر عمیق و پُرمعناست ... تنها "نشانه" ای که خداوند قسم یاد می کند به جانِ نازنین ترینِ خلقش .. و این یعنی ... متعلَّقِ این قسم باید مسئله ای متفاوت، سرنوشت ساز و به غایت تامّل برانگیز باشد! ..
خداوند می فرماید: به جان تو سوگند! اینان در مستیِ "خود" سرگردانند .. آری در مستیِ خود سرگردانند و همین "فرو رفتن در خود" ست که تباهشان کرده .. ادبِ بندگی را رعایت نکردند و دچار چنین وضعیتی شدند .. در تشخیصِ جایگاه ها به اشتباهی بس سنگین مبتلا شدند .. که اگر قلب هایشان به جایگاهِ حقیقیِ مولایشان، معرفت می یافت .. ؛ مستانگیِ یک ارتباطِ عاشقانه میانِ خویش و آفریدگارشان را به "هیچ" .. و به واقع "هیچ" .. وا نمی نهادند ... اما آنها نخواستند .. چشم هایشان را بستند .. لهم أعین لایبصرون بها .. بر گوش هایشان پرده کشیدند .. لهم اذان لا یسمعون بها .. قلب هایشان را در "خود" رها کردند .. لهم قلوب لا یفقهون بها .. و شدند؛ کالانعام .. بل هم اضلّ .. و این یعنی، عمقِ فاجعه .. : "رهایی در خود" ... که .. اولئک هم الغفلون .. و همین غفلت دامنه ی ستم را برایشان گستراند .. ستمی که خویش و غیر نمی شناسد .. و فرا می رسد روزیکه همین ستم، حسرتی سوزان، عمیق و جبران ناپذیر را بر جانشان خواهد نشانید: "یوم یَعَضُّ الظّالمُ علی یدیه یقول یلَیْتنی اتَّخذْتُ مع الرّسولِ سبیلا ... و (به خاطر آور) روزی را که ستمکار دست خود را (از شدت حسرت) به دندان می گزد و می گوید:|ای کاش با رسول (خدا) راهی برگزیده بودم|" ... اما .. اما .. چه سود .. از این تکرارِ "یلَیْتنی" ها ....
حالا شما غافلانِ رها شده در سُکرِ "خودپرستی" .. شما که فریادِ گستاخی هایتان، سرحدّ بی شرمی را مدت هاست گذرانده .. شما که آبروی انسانیت را به حراجی باطل صادر کرده اید .. شما که از شعورِ درکِ "لَعَمرُکَ" ... بی بهره اید .. شما که در دنیای کوچکتان نمی گنجد "گرامی ترین نزد خدا" یعنی چه؟! شما که در بی شعوری دستی تمام دارید .. شما که دلم برایتان نمی سوزد که لایقِ دل سوزی هم نیستید .. چراکه معامله می کنید "همیشه" را با "هرگز" و "هیچ" روی "هیچ" سود می کنید .. و دوباره و دوباره رجوع می کنید به همان سبیلِ "بازَندگی" .. و نمی خواهید تجربه کنید "با زِندگی" کردن در سبیلِ او چه ها می کند حالِ آدم را .. آخر شما چه می دانید چه ها می کند وضع آدم را .. شما که کالانعام نمی فهمید، نمی فهمید، نمی فهمید .... پس همان بِه که بتازید در "هیچ وارگی" تان که "یوم الحسرة" -بی گمان- حتمی الوقوع در راهست ..
.
.