این روز ها سعی می کنم کم تر سخن بگویم!!! .. پرانتز باز: بی شک اگر تو خواننده ی این جمله ی من باشی می گویی: فکر کن! م.ح بخواهد کم "تر" سخن بگوید! .. اساسا م.ح که در حالتِ عادی در یک مصاحبت و همنشینیِ دو ساعته بیش از سه چهار جمله از او بر نمی خیزد؛ قطعا حالا به سکوتی مزمن دچار شده است .. :پرانتز بسته .. آه .... که فقط تو می دانی این ها که می گویم یعنی چه؟! ..

این روزها پُر شده ام از یک نگاه .. یک حضور .. یک لطافت .. یک آرامش .. یک عظمت .. یک ظرافت .. یک حقیقت .. که همه متّصف به "معصومیت" اند .. آه ... که این "تماشا" مرا رها نمی کند ..

الحمدلله علی هذه "آیه ی نازنین" ..

.

.

 

پ.ن: هرگاه خواستی حضورِ خداوند را نزدیک تر و ملموس تر از همیشه لمس کنی .. "ببینی" .. بنشین به تماشای یک نوزاد .. همین! .. تماشایش می ربایدت .. لطیف می شوی .. می میری و زنده می شوی .. به یک لطافتِ وصف ناشدنی مبتلا می کندت .. الحمدلله علی ... بر سرش که دست می کشی، هُرمِ ملایم دستانِ خداوند را در دستانت می فهمی .. دست و پاهایش را که می بوسی، گویی که با خداوند دیده بوسی می کنی .. تمامِ لاغرش که در آغوشت آرام می گیرد، مِهر ورزیِ خداوند را در تمامت می بی نی .. و تلاقیِ نگاهت با نگاهش .. چه می کند؟! .. انگار که زُل زده باشی در چشمانِ خداوند .. عاشقی اش می کنی .. بی هیچ کلامی .. بی هیچ صدایی .. بی هیچ عاملِ اضافه ای ..  و بی بهانه تمام دعاهایت را به او ارائه می دهی  و در راس همه ی دعاهایت می گویی به حقیقتِ معصومیتت شفاعتم کن هدیه ی آسمانی .. پرواز را به من بیاموز ..

.

.

الها ... و اختم لنا بالّتی هی احسن العاقبة ..

.

+ چهارشنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۱ 16:45 ; راهـ ی |