شرمنده ایم که زنده ایم .. هنوز ...

.

.

 

پ.ن:

"دلم خیمه ماتم شده مولا، پر از داغ محرم شده مولا، سپردم دل خود را به نسیمی که سحر می‌وزد از کرببلایت، شمیمی که می‌‌آید ز مزار شهدایت، دوباره منم و اشکی و آهی، من و روی سیاهی، به امید نگاهی، به پای غمت افتاده‌ام آقا، به عزیزان تو دل داده‌ام آقا، به شهیدان تو ای خامسِ اصحاب کساء، زاده حیدر، به علی اکبرت آن شبه پیمبر، به علی اصغرت آن غنچه نشکفته پرپر، به لب تشنه‌ی سقای حرم، صاحب آن مشک و علم، ماه همه هاشمیان، هیبت لشگر، به عباس، اباالفضل دلاور، به عون و به محمّد، به جعفر، به مسلم، به عبدلله و قاسم، شده نام تو و نام شهیدان رهت ورد زبانم ..
.. تویی روح و روانم ... به قربان تو جانم ..
قسمت می‌دهم آقا به زهیرت، به حرّ و به بُریرت، به انیس و اَنس و سَعد و سعید و وَهب و مالک و ادهم، به مسعود و به اسلم، به حلّاس و به حجّاج و به همّام و به جابر، به شبیب و به حبیب بن مظاهر، به ضرغامه و کنّانه و عامر، به جون و به سُوَید و به نَعِیم و به مُجَمَّع، به هَفهاف و به زاهر، به رافع، به نافع، به عمرو و به رُمَیث و به بشیر و حَبَله، حنظله، سُوّار، به سیف و به عِباد و به جُناده، به عمّار، به مِنحَج، به حارث، به عُقبه، به عابس، به سالم، به نعمان و به عِمران، به حَتوف و به سلیمان و به قارب، به جُندب، به شوذب، قسمت می‌دهم آقا، که از این خیمه مرانم ...
.. تویی روح و روانم ... به قربان تو جانم ..
قسمت می دهم آقا، به یاران خمینی، به شهیدان به خون خفته این شور حسینی، به مردان طلائیه و فکه، به شیران شلمچه، دلیران هویزه، به خونین کفنان دل چزابه و پاوه، به خرازی و بابایی وشیرودی و کاوه، به صیاد و برنسی، به جاویدی و روزی‌‌طلب و شاطری و مغنیه و شوشتری، همت و دوران، به آوینی و تهرانی و چمران، جدایم مکن از لشگر خوبان، ز سیدعلی خامنه‌ای رهبر خوبان، شهیدم کن و آخر، به این قافله کرببلایی برسانم ...
.. تویی روح و روانم ... به قربان تو جانم .."

+ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۲ 1:42 ; راهـ ی |

 

اگر شهید نشوی ... می میری! ..

 

+ چهارشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۲ 1:47 ; راهـ ی |

می دانی؟ آدم در این دنیا نباید روی دیوار ِ هیچ خانه ای یادگاری بنویسد! ..

هیچ خانه ای! .. می فهمی که؟ ..

.

.

می دانی؟ .. آدم اگر حسابی نباشد؛ یادگاری هایش شماره دار می شوند: یک، دو، سه، .... . بعد حساب ِ شماره ها از دستش در می رود .. بعد شماره ها توی سرش رژه می روند .. بعد یک می رود جای سه؛ سه می آید جای دو .. نه؛ سه می آید جای یک، دو هم میآید کنار ِ سه .. نه؛ اینطوری هم نیست! .. آدم اگر حسابی نباشد خودش هم نمی داند لطافت ِ روحیه ی دو را دوست تر میدارد یا به صمیمیت ِ همدلانه ی سه دل می بازد .. نمی داند با ملایمت ِ به هنگام ِ یک سرخوش است یا حزن ِ مطلوب ِ پنهانی ِ دو هوش از سرش برده است .. نمی داند سکوت ِ مقدّر ِ سه را  مستی می کند یا از بی تعلقات ِ دو خراباتی شده ست .. نمی داند التهاب ِ یک را می سوزد یا بی قرار ِ بی قراری های سه شده ست و  نمی داند و نمی داند و نمی داند ... . آدم اگر حسابی نباشد با یادگاری هایش .. با این یک ها و دو ها و سه ها و .... و با این هجمه ی ندانستن هایش کمرش خم می شود .. بعد سرش گیج می رود از این همه تشکیک .. بعد می ترسد .. بعد می افتد .. بعد دلش می گیرد .. بعد خسته می شود .. بعد می نشیند انقدر گریه می کند که نفسش تنگ می شود .. بعد .. بعد .. بعد اما دیوار ها غریبانه روی سرش خراب می شوند! همین!.

 

آدم ِ حسابی اینقدر حسابی هست که روی دیوار ِ هیچ خانه ی اجاره ای یادگاری ننویسد! .

+ یکشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۲ 9:51 ; راهـ ی

 

دوست دارم بنشینم در برابر ِ پیری به غایت سالخورده .. از آن دست پیرمردهایی که چروک های بی انتهای صورتشان صافی و صفای درونشان را به روانی هویدا می کند! .. از همان ها که نگاهشان نمی ماند! .. دوست دارم آنقدر نزدیک و خیره شوم به صورتش که لای یکی از چروک های عمیق ِ صورتش خودم را پیدا کنم .. و حرف بزند ... نه برای من! .. نه برای خودش! .. از همان دست جمله ها که چنانی در رسایی و صافی شدید جلوه می کنند که نمی فهممشان! .. و حرف نزند ... و لبخند بزند ... نه برای من! .. نه برای خودش! .. و من ندانم  که چرا لبخند ِ بی نگاه ِ او را بر لبان ِ خودم ادامه دار می کنم! .. خیالَ ش می کنم ... پشت ِ میز ِ کوچکش نشسته .. نستعلیق ِ شکسته می نویسد .. با جوهر ِ فیروزه ای .. گه گاهی هم از پیاله ی آبی رنگ ِ کنار دستش جرعه آبی می نوشد .. و به ذکر ِ زیر ِ لبی اشکی می ریزد.. و من می بینم پیچش ِ ظریف ِ قلم را در میان ِ آن انگشت های باریک .. اما پیاله ی آبی رنگ ِ پس ِ این دست های ظریف را نمی فهمم انگار .. . خیالَ ش می کنم ... در راسته ی تذهیب کاران ِ اصفهان دکانی دارد و با همان لهجه ی عزیز و خواستنی ِ اصفهانی اش دارد شعر می خواند .. و من اینقدر مست ِ تقارن ِ ظرافت های خط ّ ِ تذهیب ِ نسخه ی زیر ِ دستش با افت و خیز های یک لهجه ی دوست داشتنی می شوم که نمی فهمم پیرمرد لب می گزد و بغض می کند از برای چه؟! .. . خیالَ ش می کنم ... کمان ِ بی قرار ِ کهن ساله گی اش را نشانده است به زیر ِ خسته ترین درخت ِ روستا .. فلوت می زند .. بچه های روستا با پای هایی برهنه شوق شان را دنبال می کنند .. پیدایش می کنند .. زیباتر از همیشه! .. -گرایش ِ لطیف ِ قلب های صاف ست دیگر- .. برای بچه ها کلاه ِ حصیری می بافد .. با ساقه های طلایی ِ گندم .. قصه می گوید برای آن فوران ِ مهر و معصومیت ِ لبخند های کودکانه! .. و من اصلا تعجب نمی کنم که چرا نمی فهمم قصه هایش را .. اما آن چهره های کودکانه می بینند! .. -گرایش ِ لطیف ِ قلب های صاف ست دیگر- .. . خیالَ ش می کنم ... عبا بر سر کشیده و  در کوچه های قهر و آشتی ِ حوالی ِ خانه اش -و دور تر حتی-  به دنبال ِ نفَسی می گردد تا بلکه مهمانش کند به سفره ی ساده و صمیمی اش .. به همان قرص ِ نانی و دو پیاله ماستی که به گُل ِ سرخ و کاکوتی ِ کوهی منقّش کرده .. و من اینقدر محو ِ زیبایی ِ دلنشین ِ سفره اش می شوم که شادابی و طراوتی که دارند از لای چروک های چهره ی پیرمرد سَر می روند از مهمانپذیر شدنَ ش را درنمی یابم! .. . خیالَ ش می کنم ... توی ایوان نشسته ست .. باران می بارد .. نرم نرم .. دارد انار دانه دانه می کند .. نذر ِ هر ساله اش است! .. ومن اینقدر گیج ِ اجتماع ِ ایوان و باران و انارستان در تمامیت ِ نحیف ِ پیرمرد شده ام که نمی فهمم نذر ِ فصل، عهده دار ِ وصل می شود یعنی چه؟ .. . خیالَ ش می کنم .... .

 دوست دارم بنشینم در برابر پیری به غایت سالخورده .. پیرمرد نستعلیق ِ شکسته بنویسد .. ذکر بگوید .. آب بنوشد .. شعر بخواند .. بغض بکند .. فلوت بزند .. کلاه ِ حصیری ببافد .. قصه بگوید .. سفره اش بوی نان و ماست بدهد .. انار دانه کند ... و من ازین مناسبات سر در نیاورم .. و فقط زُل بزنم به چروک های بی مهابای صورتش و نگاه های ناماندگارش! .. و او دوباره نستعلیق ِ شکسته بنویسد .. ذکر بگوید .. آب بنوشد .. شعر بخواند .. بغض کند .. فلوت بزند .. کلاه حصیری ببافد .. قصه بگوید.. سفره اش بوی نان و ماست بدهد .. انار دانه کند ... و من اصلا نفهمم که چرا تکرار .. تکرار .. تکرار ... های پیرمرد شوق ام را بی رنگ نمی کند؟! ..

.

.

شاعری هم عقده ی دل وا نکرد

کُشت ما را این معمای درشت

شاعران ِ راست قامت مفلسند

مرحبا بر شاعران ِ گوژپشت ...

.

 

پ.ن:

 پیرمرد بعد از شهادت ِ پسر ِ بیست و پنج ساله اش می گفت: خدا به من پنج پسر لطف کرده .. حالا خمسشان را پرداخته ام! ..

..

.

خدایا بیست و هفت ساله ها را هم  دوست داشته باش! ..

.

+ چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۲ 10:32 ; راهـ ی |

آدم اگر دل ش گرفته باشد .. عجیب ...

آدم اگر روح ش خسته باشد .. سخت ...

آدم اگر حال ش ازین دنیا به هم بخورد .. بی بهانه ...

آدم اگر تهوّع ِ این زندگی را داشته باشد ..

آدم اگر اینقدر به ماندن پوزخند بزند که تمنای مرگ خودش بیاید زیر ِ پاهایش را آب و جارو بکند ..

آدم اگر دیگر شمعدانی های سپید هم تحویل ش نگیرند ..

آدم اگر دیگر با صمیمیت آفتاب ِ ملایم ِ پاییزی که سوار بر نسیم ِ خنکی می رود لای تارهای ظریف ِ موهای خیس هم حال ش جا نیاید ..

آدم اگر حتی شکسته تر از ساقه های ترد و نازک مریم های پشت پنجره هم شده باشد ..

آدم اگر جراحت هایش حالا دیگر زخم هایی باز و عمیق شده باشند هم .. طوریکه اگر کسی بپرسد برای چه؟ نتواند جوابش را بدهد! ..

آدم اگر دارد جان می دهد ..

آدم اگر دارد می میرد ..

آدم اگر به چشم ِ خویشتن می بیند که جان ش می رود ..

..

.

.

آدم باز هم ته ِ دل ش قرص ست که صاحب دارد .. که ولی دارد .. که یکی را دارد که حالَ ش با او خوب می شود. ..

ان شاء الله.

+ چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۹۲ 11:30 ; راهـ ی |