حرف که می زنی .. من از هراس طوفان .. زل می زنم به میز .. به خودکار .. تا باد مرا نبَرد به آسمان.

لبخند که می زنی .. من .. -عین هالو ها- .. زل می زنم به دست هات .. به ساعت مچی طلایی ات .. به آستین پیراهنت .. تا فرو نروم  در زمین.

دیشب مادرم گفت تو از دیروز فرو رفته ای .. در کلمه ای انگار ..

در  عین .. در  شین .. در  قاف ..

در نقطه ها .

..

امروز .. ساعت شش و سی و دو دقیقه ی بعد از ظهر .. نشست مقابلم .. بر نمیکتی سنگی .. در نقطه ای گنگ از شهری غریب .. و ناگهان چند بار شلّیک کرد توی سینه ام. آه ... با چشم هایش.

امروز .. ساعت هفت و نه دقیقه ی بعد از ظهر .. زیر سقف ماشینی درمانده در ترافیک .. تابید، بارید، وزید. آه ... بر روحم.

امشب .. ساعت نمی دانم چند ست .. کسی دست برده است توی سینه ام .. تا چیزی را ... تا چیزی را از تپیدن باز بدارد. آه .. برای مردی ایستاده بر لبه ی اندوهی ژرف دعا کنید.

مصطفی مستور .. و دست هایت بوی نور می دهند ..

.

.

+ یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۱ 22:5 ; راهـ ی |