این که باران های ناگهانی و بی پایان پاییزِ اینجا دگر گونی ات را سَر برود .. و خیرگیِ نگاهِ باران پرستت .. به یک خلسه ی عصر گاهی مبتلایت کند و بعد احساس کنی که در خنکای یک نم ناکیِ لطیف،شدید می شوی ..
این که در نیمه شبی بارانی .. کتابچه ی کوچکی از خاطرات شهید برونسی را برداری و بروی زیرِ پتویت .. در تاریکیِ محض و نورِ گذرای موبایلت بخوانی و بغض ملایمی رهبرِ نوازندگیِ حنجره ات شود .. و بی نقص اشک بریزی .. و جز تکرار "الله اکبر .. لا اله انت سبحانک انّی کنتُ من الظّالمین .." .. هیچ چیز آرامت نکند ..
این که ساعت ها ... ساعتِ شنیِ کوچکت را بالا و پایین کنی و از دست رفتنت را در هر یک از شن های ریزِ نارنجی اش .. دردی بزرگ بکشی ... درست در توازیِ تمامِ خط خطی های ناموزونِ ذهنت ..
این که مقابلِ لب تابت بنشینی .. زانوانت را تنگ در آغوش بگیری و دقیقه ها .. مستمر .. به خطوطی زل بزنی که حنجره ات را داغ می کنند .. چشمانت را تار می کنند .. و تو اصلا نتوانی حتی به پلک زدنی چشم برداری از این خطوط .. از این صفحه .. خطوطی که روح نویسنده اش در آنها پاشیده شده .. و تو می خواهی تمام خودت را برداری و در عمقِ حیاتِ کِشنده و کُشنده ی این خطوط -این روح- فرو بَری .. از ابتدا تا انتهای تکه تکه حفره های انزوایش ..
این که لیوان چای ت را آنقدر با چشمانت همسایه کنی تا از بخار های مستمر ش شیشه های عینکت را در مه غلیظی با عطر ملایم لیمو بیارایی، آن وقت که دیگر نمی خواهی .. و نمی توانی هیچ چیزِ "این دنیا" را تماشا کنی ..
.
.
.. انگار .. مبتلا شده ام به حسّ زاویه داری ..
.
ای که بوی باران شکفته در هوایت .... چشمِ من به راهت همیشه تا بیایی .. باغِ من .. بهارم .. بهشتِ من .. کجایی؟ .. جانِ من کجایی؟ .. کجایی؟ .. که بی تو دل شکسته ام .. سر به زانوی غم نهاده ام .. به گوشه ای نشسته ام .. آتشم به جان و .. چو نای مانده از نوا .. مانده با نگاهی .. که می رود به ناکجا .. ای گُلِ آشنا !.. بی قرارم بیا .. وای ... از این غمِ جُ .. دا .. یی ..
.
.. و انگار ... عاشقانه ای آرام به رنگِ ملایمتی بی انتها در تکه تکه های من پرسه می زند: "و اذکر ربّک فی نفسک تضرّعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدوّ و الآصال .. و لا تکن من الغفلین .. و لا تکن من الغفلین .." ... "إنّ رحمت الله قریب من المحسنین .."
.
.