"درست مثل این بود که بروی لبه ی چاه عمیقی بایستی و بعد لحظه ای زل بزنی به اعماق ناپیدای چاه و ناگهان بی هوا سُر بخوری و سقوط کنی توی آن. این دقیقا همان چیزی بود که بعد از ظهر چهارشنبه هفدهم دی ماه هزار و سیصد و هشتاد و پنج برای من اتفاق افتاد و من با سر سقوط کردم توی چاه عمیقی، توی چاه خیلی عمیقی به اسم سوفیا."
مصطفی مستور .. تهران در بعد از ظهر ..
.
.
پ.ن:
در یک تهران زمستانی .. پس از یک هجرانِ طولانی .. وقتیکه در همان مکان مقدّس .. تمامِ اشتیاقت را در برقِ نگاهت جمع کرده بودی .. که "تهران در بعد از ظهر" را هدیه ام کنی .. و تاکید هم میکردی که روایات "برزخ" ش روانی کننده است .. -خوب به خاطر دارم تمام آن لحظات و نگاه ها و دیالوگ ها را - .. من آن روز به یقین می دانستم که روزی می رسد که من هم به چنین برزخی دچار خواهم شد .. اما دیگر نه تطابقی در این حد .. اما شد .. منتها درست در سحرگاه یکشنبه بیست و دوم مرداد ماه هزار و سیصد و نود و یک .. در یک سجده ی شکر .. کاملا با اختیار او و بی اختیار من .. با این تفاوت که از هر طرف در سقوطم می نگرم .. مرا دچار صعودی عجیب میکند ..
راستی می دانی آن بیت شعر را که بر صفحه ی اولش آذین کرده بودی .. چه ها کرده با من؟ .. "دل شیشه و چشمان تو هر گوشه برندش ... مستند؛ مبادا که به شوخی شکنندش!" ..
می خواهم پنجم دی ماه را برایمان تازه کنم .. حرف ها دارم برایت .. حرف ها .. از جنس همان حرف های در سکوت با نگاه .. می خواهی؟ ..
.
.