بر سجاده ام نشسته ام .. با یک دلِ پُر از درد ... که مهربان مادرم بی بهانه با لطافتِ -همیشگیِ- بوسه اش صورتم را ملیح نوازش می کند .. نرم نرم .. و من انگار که فلج شده باشم، هیچ نمی توانم در آن لحظه .. و مهربان پدرم که سعی می کند با شوخی های لطیفش حالم را عوض کند .. اما نمی داند که بارانی ترم می کند .. هر بار مرا بر سجاده ام می بی نند، بدون استثنا می گویند: "دخترم ما را هم دعا کن! .." و این بار هم: "ما را هم ..." .. می خواهم برایشان بگویم این منم که باید التماس های دعایم را به پاکی و صداقت روح بزرگتان ارائه دهم .. زندگی بدون دعای شما یک چیز هایی کم دارد .. می لنگد .. آخر به فرموده ی حضرت ختمی مرتبت محمد مصطفی صلی الله علیه و اله و سلم، پدر و مادر دعای مستجاب دارند .. دعای خیر شما باران زندگی من ست .. می آید و سرسبز و بهاری ام می کند .. دعای خیر شما پشتوانه و اعتبار زندگی من ست .. زندگی ام را بیمه کنید با دعاهایتان .. می خواهم این ها را برایتان بگویم .. اما مگر می شود؟! .. آنقدر حنجره ام داغ می شود که هیچ نتوانم گفت .. بغض نفس راه گلو در سینه بسته .. فقط سعی می کنم اشک هایم را آنچنان در چشمانم جمع کنم که دچار سقوطِ ناگهانی نشوند .. اما مگر می شود؟! .. خجالت می کشم ... از خودم .. از شما .. از خدایم .. از خدایم .. دلم می خواهد فقط زمین باز شود و مرا در خود ببلعد .. من لایقِ این همه خوبی نیستم خدایا .. خدایا تا کجا می خواهی شرمنده ام کنی؟ .. تا کجا؟ .. می ترسم ... می ترسم از آن روزی که پرده ها را کنار زنی و وجودِ ناقص و ناتوانِ من "هیچ پاسخی" درخورد الطافی که بی وقفه بر تمام هستی ام پراکندی را نداشته باشد .. از دست های خالی ام می ترسم .. من به شدّت دلهره ی آن لحظه را دارم .. آن مواجهه .. آن ملاقات .. آه که قلبم ضربه رها می کند .. احساس می کنم در تبی بی درجه دست و پا می زنم .. الّا ما رحم ربّی ...
.
.
.
اللهم بلّغ بایماننا اکمل الایمان .. واجعل فی یقیننا افضل الیقین .. وانتهی بنیّاتنا الی احسن النیات ..
.