امروز من و همه ی اعضای خانواده ام به یُمنِ ورودِ یک مسافرِ کوچکِ به غایت لطیف، دچارِ عناوینِ جدیدی شده ایم .. عناوینی در ظاهر ساده اما در واقع پیچیده .. چون بالاخره عنوان اند دیگر .. یک بارِ اضافی هستند .. گواهِ یک مسئولیت اند .. و طبعا نیازمندِ پاسخی مناسب .. و من واقعا نمی دانم حالم چه گونه است؟!! ... شادم؟ مضطربم؟ غمگینم؟ نگرانم؟ .. شاید هم معجونی از تمامِ این ها باشم .. اما در یک کلمه "ابهام ناک" م .. به شدت ... و در انتظار عناوینِ فردا و فردا ها .. "اندیشناک" م ..
.. گاهی که زیرِ بارِ عظیمِ مسئولیت های کوچک و بزرگ شانه هایم کم می آورند و قافیه را -نه چندان راحت، اما در نهایت- می بازند .. به ناگه حرف های مهربان پدرم در سرم می پیچد: باید با مشکلات رو به رو بشیم .. سختی ها آدم رو می سازه .. و از قِبَلِ همین سختی ها ست که می تونی بزرگ شدن رو توی خودت معنا کنی ... و چقدر درست و بی نقص ست کلامش .. و من چقدر ناتوان می نمایم در برابر حوادث پیشِ رو .. یا مولای انتَ القوی و انا الضعیف ... و هل یرحم الضعیف الّا القوی؟! ..
.
.
محدثه جان! طلوع ت بر ما مهنّا و فرخنده .. که با آمدن ت بر حیات عده ای مبتلای کثرت شده، برکتی لطیف از جنسِ وحدت را پاشیده ای .. برکتی از جنسِ رهایی از اعتباریاتِ عدیده و بازگشت به اصالتِ وحدانیتِ بی مثالِ او ..
مهربان پدرم! پدربزرگ شدنتان مبارک! .. مهربان مادرم! مادربزرگ شدنتان مبارک! .. نازنین خواهرم! .. زینبم! .. مادر شدن ت مبارک! .. آقا محمد عزیز! که سه سال ست جای برادرِ هرگز نداشته ام را برایم به خوبی پُر کرده ای .. پدر شدن ت مبارک! .. و بر من نیز حلول ت مبارک! .. خواهرزاده ی به غایت لطیف م که هنوز آلایشاتِ هزار رنگِ این دنیا، هستی ات را نربوده .. که هنوز بی رنگ و خالصی .. و فقط خدا می داند که چقدر دل م می خواهد شبانه روز تماشایت کنم تا چشمانم با پاکیِ معصومانه ات، جان بگیرند .. آنقدر نفس هایت را نفس بِکِشم تا ریه هایم را خالی کنم از هواهای بیهوده .. و پُرکنم از هوایی که طراوتِ خواستگاهش را می توان در تو چشید .. می خواهم آنچنان به لطافتِ کودکانه ات آراسته شوم که احیا شدن در حیاتی ابدی را در خود بیابم .. کمکم کن محدثه جان! .. می خواهم معصومیتِ از دست رفته ام را با تو بازیابم .. با تو که روحی از "مبداء" را با آمدن ت برایمان هدیه آورده ای! .. با تو که بوی "معاد" می دهی! .. با تو که بوی "خدا" می دهی! .. با تو که طعمِ "بهشت" می دهی! .. با تو که وقتی می بوسمت انگار خدا را بوسیده ام! .. و من هرچه تنگ تر در آغوشت می گیرم، خدا را نزدیک تر از همیشه "لمس" می کنم ..
.. چه بگویم که هر چه بیشتر بگویم بر گنگ شدنِ این حسِّ لطیفِ بی بدیل دامن زده ام .. و من این اجحاف را نمی پسندم .. پس دگر هیچ نگفتن به تر ..
...
..
.
زین بعد نوزدهم مهر ماه هم در تقویم خانوادگیِ ما به رنگی دیگر جلوه می کند ..
.
.
پ.ن: صلّی الله علیک یا علی بن موسی الرضا علیه السلام .. این روز بر تو مبارک! محدثه جان م .. لطیفه ی نازنین م ..
.
دعا نوشت: صلّی الله علیک یا اباعبدالله علیه السلام .. فأسأل الله الذی اکرمها بمعرفتکم و معرفة اولیائکم .. و رزقها البرائة من أعدائکم .. ان یجعلها معکم فی الدّنیا و الاخرة .. و ان یثبّت لها عندکم قدم صدق فی الدّنیا و الاخرة .. و اساله ان یبلّغَها المقام المحمود لکم عند الله و ان یرزقها طلب ثاری کم مع امام هدی ظاهر ناطق بالحقّ منکم ..
.
.