در آدمی عشق ی و دردی و طلب ی و خارخاری و تقاضایی هست که اگر صد هزار عالم ملک او شود؛ نیاساید و آرام نیابد. این خلق به تفصیل، در هر پیشه و حرفتی و صنعتی و منصبی، تحصیل ِ علوم و نجوم و غیره می کنند و هیچ آرام نمی گیرند، زیرا آنچه مقصود است، به دست نیامده است. آخر معشوق را دل آرام می گویند؛ یعنی که دل به وی آرام گیرد. پس به غیر چون آرام و قرار گیرد؟ این جمله خوشی ها و مقصود ها، چون نردبانی ست و چون پای های نردبان؛ جای اقامت و باش نیست! از بهر ِ گذشتن ست. خنک او را که؛ زودتر بیدار و واقف گردد تا راه ِ دراز بر او کوته شود و درین پای های نردبان، عمر ِ خود را ضایع نکند.
| مولانا جلال الدین محمد مولوی | فیه ما فیه |
-ریحانه خستهم کردی؛ بیا این یه صفحه املا رو تموم کنیم مامان؛ نصف شب شد..
+مامان پنج دقیقه دیگه؛ فقط پنج دقیقه دیگه.
-نیم ساعته داری میگی پنج دقیقه دیگه، بده من اون گوشی رو..
+مامان این دفعه دیگه به خدا پنج دقیقه دیگه تموم میشه، مامان تو رو خدا..
-بده به من گوشیو.. همین پنج دقیقه رو فردا بعد مدرسه میبینی!
+مامان...
-مامان بی مامان. خسته شدم دختر، بنویس سریع.. شهیدان ....
+مامان؟ فقط آقایون شهید میشن؟!
-الله اکبر! ریحانه دوباره شروع نکن! فقط بنویس ....
+ولی حانیه میگه مامان بزرگش شهید شده؛ پس خانوما پیر بشن شهید میشن؟!
-ریحانه! مینویسی یا میخوای بازم تا صبح سوال بپرسی؟!
+مامان فردا قراره خانوم به هرکس املاشو بی غلط بنویسه جایزه بده.
-آره، حتمنم تو جایزه میگیری با این مدل درسخوندنت. بنویس دیگه مامان.. شهی....
+مامان! اگه فردا جایزه گرفتم میشه یه ساعت بیشتر گوشی بازی کنم فرداشب؟
-اگه تو همین یه جمله رو امشب بتونی بنویسی به خدا که میذارم فردا سه ساعت گوشی دستت باشه خوبه؟! بنویس دیگه مامان...
+هوراااا مامان تو خیلی عشقی؛ مامان جونِ جون جونیمی.. (ریحانه میپرد به سمت مادر، صورت مادر را میبوسد و سریع مدادش را روی کاغذ میسراند و زیر لب زمزمه میکند شهیدان....)
-شهیدان همیشه زنده اند.
+همی..شه.. زنده اند. (و ناگهان از جایش بلند میشود و بالا و پایین میپرد و میخواند شهیدان همیشه زنده اند.. شهیدان همیشه زنده اند.. ) دیدی مامان خانوم! دیدی تونستم همین یه جمله رو بنویسم، فرداشب گوشی تا صبح دست منه!
-ریحانه دیوونهم کردی؛ من میرم بخوابم؛ خودت می دونی و امتحان املای فردات.
+مامان خانوم از حرفی که زدی فرار نکن! (و صدایش را بلندتر میکند تا به مادر که حالا از اتاق بیرون رفته است برسد):«شهیدان همیشه زندهاند».
ریحانه دفتر املا را با همان «یک جملهی کامل»، رها میکند و به رختخواب میرود. و آنقدر زیر لب زمزمه میکند «شهیدان همیشه زنده اند» که خوابش میبرد.
.
صبح فردا ساعت ۹:۴۰ ریحانه جایزهاش را میگیرد. ریحانه تا همیشه زنده میماند. ریحانه و دوستانش در مدرسهی شجره طیبه میناب همگی جایزه میگیرند و تا همیشه زنده میمانند.
#میناب
میخواستم اینجا بیشتر بنویسم. اما نشد. چند باری آمدم بنویسم اما نشد. باید پذیرفت که دیگر آن شور و حال گذشته از دست رفته ست. از آن جسارت و بی پروایی قلم که از جانی پر تب و تاب خیزش میکرد به سمت نویسا شدنِ احوالات؛ دیگر خبری نیست!
آن «بی تابیِ خوش» برای نوشتن در لایه های عمیقی از کم حوصله گی و خمودگی و انزوا طوری فرو رفته اند که پنداری از دسترس همیشگی خارج شده اند!
کلمه ها آنچنان در پسِ این جانِ بی رمق مقیم شده اند که دیگر به هیچ حیلتی، پای سفره ی عبارات و جملات نمی نشینند. دیگر طوریشده ست که به هنگامه ی نوشتن، انبوهی از تحذیر و احتیاط و مراعات از هر طرف کمانشان را نشانه می روند به سمت قلم و کلمه ها راآنچنان زمینگیر میکنند که یارای مقاومت نیست.
مراقبت هایی که خاصیت کهنسالی ست چه زود و چه زود و چه زود تر از موعد مقرر به سراغ ذهن و جان آمده اند. آنچنان احاطه ام کرده اند که وقتی به نوشته های ده سال پیش خود مراجعه میکنم نه تنها خود را در مقابلشان بلکه فرسنگها غریبه با آنها می بینم. و این بیگانگی به حدیست که اگر خود نویسنده ی آن خطوط نبودم به واقع یقین میکردم که آنها را فرد دیگری نوشته است.
حالا دیگر طوری شده ست که می باید قلم را به زحمت استوار نگاه دارم در دست این جوانِ پیر. قلمی که سست شده ست و مدام میلغزد. قلمی که توانِ عبور از هجمه ی وسیعِ وضعیتِ سخت و گسی به نام «کهنسالیِ نابهنگام» را ندارد.
شاید آنی برسد که آن غلیان و طراوت سابق بازگردد به صفحات سپید و چیره شود بر این پیرانه سری های ناخوانده ی لاحق. شاید دَمی برسد که رمقِ جاریِ جانِ راکد شود. دَمی که جان بنوازد دمی که جان بسراید دمی که جان را برهاند و از محاق بستاند. دمی که احیای قرار در بی قراری ها کُنَد. شاید بازگردد آن ذوق های دور.. آن برق نگاه.. آن بی تابانگی های بی تکلف.. آن تپشِ تمنّای قلم.
شاید وقتی دیگر بشود. شاید هم نه!
.
تا مرگ رسیدیم و به سویی نرسیدیم
ما را به کجا می برد این پرت حواسی؟!
آه و امان ازین پرت حواسی
.
أسئلک نَفحَةً کریمةً مِن نَفَحاتک
از تو میخواهم نسیم کریمانه ای از نسیم هایت
قبل از جریانات فیلترینگ اینستا و واتساپ هرازگاهی به اینجا سر میزدم. نوشته های دوستان را میخواندم. گاهی هم چیزکی می نوشتم به صورت ثبت موقت. فضای به ظاهر جذاب و پرهیاهوی اینستاگرام حتی منِ همیشه گریزانِ از شلوغی و هیاهو را هم از سادگی اینجا دور کرده بود. اما علقه ام را به اینجا کم نکرده بود. حتی دیگر طوری شده بود که این یکسال اخیر اینستا حوصله ام را خسته میکرد. چرخیدن دومینو وار توی صفحات پی در پی تبدیل شده بود به یک عادتِ ضروریِ منظم که از لحظه ی بیداری تا لحظه ی خواب همراهی ام میکرد. همراهی که هم حالم را دیگر خوش نمیکرد هم توانِ رها کردنش را نداشتم. گیر کرده بودم در یک اجبارِ خودساخته ی اجتناب ناپذیر. میخواستم برای خودم، حالِ نزارم و وضعیتی که دچارش شده بودم ساعتها زار بزنم... . یک بدحالیِ مستمرِ گریزناپذیر!
این فیلترشدنها شاید برای من حداقل بهانه ی خوبی شد برای دیگر پا به پا نکردن؛ برای دل یک دله کردن؛ برای جمع کردنِ تمامِ توانِ فرو رفته زیرِ لایه های عمیقِ بی خیالی ها؛ برای دستهای لرزان را گذاشتن روی زانو های بی رمق و صاف کردنِ حواسِ خموده و چروکیده؛ برای قد راست کردن و سر برآوردن و نفَس تازه کردن!
هیچوقت علاقه ای به استفاده از فیلترشکن نداشتم. آن زمان که تلگرام هم فیلتر شده بود، دیگر به سراغش نرفتم. حالا هم اینستاگرام را گذاشته ام کنار. دوست دارم از مسیر و جریانِ طبیعی هرچیزی استفاده کنم. برچسب که میخورد، دیگر دلم را می زند.
حالا هم پناه آورده ام به خلوتی و سادگی اینجا. اینجایی که خواننده ای ندارد. که هیچوقت خواننده ی زیادی نداشته. اینجا برایم یادآور دورانی ست که دوستش داشتم. که خیلی دوستش داشتم. حتی اگر سخت بود و سنگین. حتی اگر دردناک بود و ناهموار. من دوستش داشتم. جزء به جزء آن تجربه ها را دوست داشتم. و دوست دارم. هنوز هم... . حالا حتی خلوت و سکوت اینجا برایم دوست داشتنی تر شده. می خواهم آن دوست داشتن را ادامه دار کنم. با حال و احوالاتی دیگر. با تجربیاتی متفاوت تر شاید. با نگاهی که در این سالها در استقامت ورزیده شده و قلمی که سخت شده ست و پُر گیر و گره.
حالا سلام به عبوری که همه ناگزیریم به دچارش!
سلام کهنه رفیقِ دوست داشتنی!
سلام گذرگاهِ رفتن...
.
و تو که هنوز به دشواری های کلام دچار نشده ای؛ با خنده هایت از ته ِ دل سرخوش می شوم و با گریه هایت از ته ِ دل گرفته می شوم ...
..
برایت می خوانم که مبادا محبّت شدیدمان حوالی رفتن را یادش برود ..
: لالا دنیا گذرگاهه .. گذرگاهی که کوتاهه .. یکی رفته یکی مونده .. یکی الان توی راهه .. لالا لالا گل ِ پونه .. که دنیا یک خیابونه .. یکی رفت و یکی اومد .. ولی هیچکس نمی مونه! .
این خطوط را چهار و نیم سال قبل در اینجا ثبت موقت کرده بودم. چراییِ عدم انتشارش را حالا به خاطر نمی آورم اما به نظرم ام روز زمان مناسبی است برای انتشارش. ام روز که رفیق یکسال و چهارماهه ی دیروز، شش ساله شده و راهیِ راهی شده که قرار است قدم های کوچکش او را از پَسِ هزار هزار.... تجربه ی تلخ و شیرین بزرگ کُنَد! و فقط خدا می داند که من چه قدر دل ام برای بازی های دونفره مان تنگ می شود. تو بزرگ می شوی و من با چشم هایی خیس کودکی های تو و خاطراتی که دیگر با تو برایم تکرار نمی شود را بدرقه می کنم...
دل کندن از دلبستگی ها به طرزی غریبانه سخت است؛ اما این سختیِ پسینی نباید مانع از اظهار حسِ خوشِ دلبستگی های پیشینی بشود که اگر بشود پنداری اصالت دوست داشتن و عشق ورزیدن را به سخره گرفته ایم.
رفیق شش ساله ام! نمی گویمت زندگی گذرا تر از آن است که بخواهی به لحظه هایش دل ببندی! با اطمینان می گویمت به تک تک این لحظه ها دل ببند عزیز دل ام! حتی درین فرصت گذرا! بگذار دچار شوی به دوست داشتن. بگذار دل ات برود برای عشق ورزیدن. خودت را در معرضِ وضعیتی دو سویه قرار بده تا بزرگ ات کُنَد این هروله ی میانِ دل بستن ها و دل بریدن ها. بگذار از این اضطرار سربلند بزرگ شوی. نگذار رنجِ دل کندن و دلهره و واهمه ی از دست دادن تو را از دل بستن وانهد. حتی اگر بدانی که روزهایی سخت تو را انتظار می کشند..
دلتنگِ بیست و هفت سالگی ام شده ام. دلتنگِ لحظه به لحظه اش با تمامِ زوایا و ظرائفش. آن هیجان های پاک. آن دلهره های شیرین که خواب را از چشمانم می ربود. آن اظطرار و بی قراری. آن دلضربه های ناهماهنگ. آن بالا و پایین شدن ها... . آن امیدهای به غایت صاف. آن انتظارهای زیبای پُر تپش. آن حالتِ بکرِ دوست داشتن. آن تجربه های نخستین. آن هیاهوی درون. آن عشق ورزیدن های با خوف و رجا. آن غم های دوست داشتنی که جلای روانم بودند. آن گریه ها و اشک های بی ادعا. آن اشک ها .. آن اشک ها ... . آه که چقدر دلتنگ شمایم.
حالا؛ در آستانه ی سی و دو سالگی؛ دیگر قلم ام آن جسارت و بی پرواییِ سابق را ندارد. بی رمق است. به سیاقِ گذشته خودش را رها نمی کند. سخت شده است. جان می کَنَد تا کلمه ها را کنارِ هم قرار دهد تا نویسا کُنَد این حجمِ دلتنگی از برای بیست و هفت سالگی را.
اما من دلتنگم. عمیقاً دلتنگم. و این دلتنگی را این قلمِ ناتوان برنمی تابَد.
دوست داشتنِ بی ملاحظه را می دانی؟
..
آسمان دائم ِ اردی بهشت خواهم بود ... در کنار ِ تو!
.
.
.
پ.ن: دل بُردی از من بسان ِ "شهری که مرا به خویش می خواند، همچنان که فانوس فروش دوره گرد، کودکان شهر را."دوستت دارم ...حتی اگر دیگر در لابه لای سیبخنده های تو گم نشوم. حتی اگر دیگر تلاوت ام نکنی. حتی اگر دیگر پشت ِ یک میز باهم چای ننوشیم. حتی اگر دیگر مجالی نباشد تا نگاه ِ نجیب ات مِهرِ نگاه ام را به سربه زیریِ غیر ارادیِ دچار کند.حتی اگر انقدر سر ات گرم باشد که سردی ِ سر ام را نفهمی دیگر. حتی اگر دوست داشتن؛ سخت ترین باشد. و حتی اگر تو دوست داشتن ات را برایم سخت کنی. و حتی تر اگر مقدّر بوده که من به دوست داشتنی هایم نرسم .. .
.
.
چشم ِ او افتاد بر من
چشم ِ من افتاد بر او
او نفَس می زد به سختی
من خجالت می کشیدم...
پ.ن: روایت ِ "و بَکَت و بَکی" را می دانی؟..
.
.
.
.
چه درونم تنهاست..
.
.
حالا دیگر طوری شده ست که دریافته ام آدم هایی که بسیار از جنسِ تو هستند را نمی شود بی فاصله دوست داشت.
{...}
حالا بگذار درد بپیچد به اندام های بی قرار ِ زندگی ام..
شاید این حسرت و نرسیدن، لطفی از آن زخمه های رحمانی باشد!
اما... سختی ِ لطافت، تاب ِ رندانه می خواهد. می دانی؟
..
.
.
.
وقتی در عمق ِ دلبسته گی
تنهایی ات را
عمیقاً زندگی می کنی..
.
.
میدانی؟
.
.
التیام از امام می خواهم.
سخت تر از تحمّل ِ هر دردی ست که به صفات نداشته ات ستایش شوی! ..
.
.
پ.ن:
با تمام ِ ناتمامی ام و با دارایی ِ سنگین ِ نداری ام آمده ام تا نوش کنم: "بلایی کز حبیب آید هزارش مرحبا گفتیم" را .. به لطف دست هایی که می نوازد ام با ساز ِ "لِیَبْلُوَکم فی ما ءاتکم" .
سکــوت می کنی اما در انتهای سکــوت
لبالب از سخنی .. حاضرم قســم بخورم!
"هیچوقت «التماس دعا» نمیگفت، هیچوقت «قبول باشه» نمیگفت، میدانستم شهادتش حتمی است برای همین یکی دو باری از او طلب شفاعت کردم اما سکوت کرد و هیچوقت از سر شکسته نفسی نگفت «ما لایق نیستیم» یا «ما را چه به این حرفها»، هیچوقت در مورد معنویات حرف نزد، اهل ادا نبود، تا جائیکه میتوانست آدم را میپیچاند که حرفی از زبانش راجع به معنویات نکشی، سلوک معنویش بسیار مکتوم بود و از هر حرف یا هر حرکتی که کوچکترین حکایتی از تقوای او داشته باشد همیشه پرهیز کرد. معاملهای که با خدا کرده بود را تا آخر برای همه کتمان کرد و زهدی به کسی نفروخت. و بالاخره اینکه همه را رنگ کرد و رفت! .. درون خودش کلنجاری داشت با خودش. برای کسی آشکار نمیکرد اما گاهی توی حرفهایش، میزد بیرون. هر بار که بر میگشت و مینشستیم به حرف زدن، حرفهایش بیشتر بوی رفتن میداد و اگر توی حرفهایش دقیق میشدی میتوانستی بفهمی که انگار هر روز دارد قدمی را کامل میکند. آن اوایل، یکبار که از معرکه برگشته بود، وسط حرفهایش خیلی محکم گفت: «جانفشانی اصلا کار آسانی نیست» بعد تعریف کرد که آنجا در نقطهای باید فاصلهای چند متری را در تیررس تکفیریها میدوید و توی همین چند متر، دخترش آمده جلوی چشمش. بعد توضیح داد که تعلقات چطور مانع شهادت شهید است… تمرینهای زیادی توی یکی دو سال گذشته برای بریدن رشته تعلقاتش انجام داده بود و همه را هم برید. این بار که میرفت به کسی گفته بود «ایندفعه از کوثر بریدم»."
" اگر دلت با خدا صاف باشد، خوردنت، خوابیدنت، خنده ها و گریه هایت برای خدا باشد، اگر حتی برای او عاشق شوی،آن وقت بدی نمی بینی، بدی هم نمی کنی، همه چیز زیبا می شود."
پ.ن:
قسم به ... روانی ِ آب های شور ِ نیمه شبی که زلالی و شفافیت وجودهایی پاک باخته را در سکوت فریاد می کرد وقتیکه از شدت ِ علاقه و در غم ِ مبادا از دست دادن ِ این علاقه، در قبر هایی خودساخته نماز ِ شهادت می خواندند و می سوختند .. به روانی ِ همین آب شدن .. به طراوت ِ همین طهارت ِ محض .. به روانی ِ همین عاشقانه ی آرام قسم ...
.
.
باور ِ راستین ِ روح الله بود که دست های کوچک ِ ما را از پشت ِ میز های دبستان به دست های بزرگ سید علی رساند.
.
.
پ.ن: می گفت انقلاب اسلامی تجلّی ِ ظهور ِ صغرای امامنا مهدی علیه السلام است.
پ.ن: آخر ِ والعصر را محکم بخوان!
..
پ.ن:
دی شب تا صبح برف باریده. هوا سردتر شده. دلم پیش ِ شمعدانی ِ سپید ِ ته ِ حیاط است. احساس می کنم درد ِ سرم کمتر شده. دی شب را بی مسکّن خوابیدم. به بهشت فکر میکنم. به قرار ِ دیدارمان. یاد ِآن ملاقاتی می افتم که با شمس پایین پاهایش زیارت ِ عاشورا خواندیم. بعد از آن چندبار دیگر هم آمدم .. بی شمس. اما دیگر پیدایش نکردم! .. .
لا أری لکسری غیرک جابرا ...
.
.
.
احساس آن نوجوانی را دارم که با شناسنامه ی دستکاری شده به جبهه می رود و نیمه ی راه... شاید هم همان آغاز راه بَرَش می گردانند.. احساس می کنم تمام ام جمع می شود در شانه های لرزان اش وقتیکه چشم های خیس اش ریخته می شود به زیر ِ پای رفقایش ..
.
اگر تنها برکت ِ این ماجرا .. این پیچ و تاب های نارندانه .. این بالا و پایین شدن های رنج آور .. این تردیدهای ایستاوار .. این دلدادگی های خسته از نهانگی .. این دلواپسی های هراس آلوده .. این دلضربه های لرزش آفرین .. این ناتوانی ِ هم گام و شانه به شانه ی قلب و اندیشه ... اگر تنها برکت ِ این اضطرار های شکیبا و به واقع شکیبا این بوده باشد که مرا بر تو عاشق تر که نه؛ عاشق کند .. این بوده باشد که ادراک ِ ضرورت ِ حضور تو را مضطرّ شوم؛ الحمدلله ... الحمدلله ... .
هرچند که پاکبازی آن طراوت ِ روحانی ِ لطیفی ست که قامت ِ ناساز ِ بی اندام را نشاید؛ اما بگذار برای یکبار هم که شده این جسارت ِ همیشه پنهان در پشت ِ مشّاطه گری ِ واژه های رنگارنگ را مرتکب شوم و با درایت و قدرت طلوع کنم این باور را که حتی من ِ راهـ ی ِ نوسفر هم تواناست تلخی ِ این پیاله را آنچنان نوش کند که از پس ِ تمام آن پیچ و تاب های نارندانه .. آن بالا و پایین شدن های رنج آور .. آن تردیدهای ایستاوار .. آن دلدادگی های خسته از نهانگی .. آن دلواپسی های هراس آلوده .. آن دلضربه های لرزش آفرین .. آن ناتوانی هم گام و شانه به شانه ی قلب و اندیشه ... از پس ِ تمام ِ آن اضطرار های شکیبا؛ با عطر نجیب ِ دعوی ِ خرقه پوشی ِ حضور تو در چهارگاه ِ غالیه سازان بساط ِ شکرانه بنوازد! .. بگذار مُحقّ ِ راستین ِ معنای خَم اندر خَم ِ نغمات ِ احتضار شوم .. بگذار مُراعی ِ صادق و صالحی باشم هم وزن ِ وزانت ِ ملمّعات ِ تصنیف ِ حضورت .. بگذار جسورانه کرنش کنم ادب ِ حامدین را . ..
می دانی؟ .. من اصلا دوست دارم در اضطرار ِ این آری یا نه گرم شوم، تب کنم و بسوزم!
والله که من باور دارم به نیم نگاهی .. به کرشمه ی نازکی .. به حریر ِ غمزه ای .. به تاب ِ شکن در شکن ِ مژگانی .. سرد ترین دست ها را هم گرم میکنی .. سرد ترین دست ها را هم .. حتی این انگشت های باریک ِ همیشه یخ کرده را هم ..
من باور دارم این همین را ... .
کافی ست فقط به .... ..
در بین آنهمه ... می دیدم و هیچکس نمی دید.. حتی مادر که کنارم به آرامی نشسته بود .. حتی مادر هم با تمام ِ قرابت و موانست اش.. می دیدم و هیچ کس نمی دید..شعفی را که دارد از من بالا می رود در قواره ی رقصی بی نقص .. دست انداخته ست دور گردنم .. بوسه ای لطیف از لبانم برمی چیند و به غمزه ای ظریف از پس ِ پلک هایم سُر می خورَد به آستانه ی قلبی که دارد ضربه رها می کند .. می دیدم و هیچ کس نمی دید که شور؛ شیرین ست! .. می دیدم و هیچ کس نمی دید شوق چطور سراسیمه دارد از من سَر می رود و ... . انگار کن که از چادر ات دارد یکریز گل ِ محمّــدی چکّه می کند روی سجاده ات ... انگار کن که در شکاف ِ نیل قامت می بندی به امامت ِ امام ِ حاضر .. الله اکبر . .. وقتیکه می گفت: "موسای جلودار .. امام خامنه ای ..." .
لا حول و لا قوة الّا بالله