دلتنگِ بیست و هفت سالگی ام شده ام. دلتنگِ لحظه به لحظه اش با تمامِ زوایا و ظرائفش. آن هیجان های پاک.  آن دلهره های شیرین که خواب را از چشمانم می ربود. آن اظطرار و بی قراری. آن دلضربه های ناهماهنگ. آن بالا و پایین شدن ها... . آن امیدهای به غایت صاف. آن انتظارهای زیبای پُر تپش. آن حالتِ بکرِ دوست داشتن. آن تجربه های نخستین. آن هیاهوی درون. آن عشق ورزیدن های با خوف و رجا. آن غم های دوست داشتنی که جلای روانم بودند. آن گریه ها و اشک های بی ادعا. آن اشک ها .. آن اشک ها ... . آه که چقدر دلتنگ شمایم.  

حالا؛ در آستانه ی سی و دو سالگی؛ دیگر قلم ام آن جسارت و بی پرواییِ سابق را ندارد. بی رمق است. به سیاقِ گذشته خودش را رها نمی کند. سخت شده است. جان می کَنَد تا کلمه ها را کنارِ هم قرار دهد تا نویسا کُنَد این حجمِ دلتنگی از برای بیست و هفت سالگی را. 

اما من دلتنگم. عمیقاً دلتنگم. و این دلتنگی را این قلمِ ناتوان برنمی تابَد. 

+ سه شنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۷ 1:40 ; راهـ ی |