خواب دیدم .... نیمه شب است. دکتر مصطفی چمران به تلفن ام زنگ می زند. انگار منتظر این تماس بوده ام. سر ِ شوق و حوصله می آیم. طوری صحبت می کنیم که انگار علقه و قرابتی دیرینه در میان ست! یک صمیمیتِ نرم و خالص! .. می داند دلم گرفته است. نمی دانم از کجا می داند اما تعجب هم نمی کنم که می داند. با هُرم ِ صدایش گرم می شوم. یک گرمای مطبوع و ملایم! .. آرام می شوم ... آرام می شوم .. می خواهد قرار ِ دیدار بگذارد برای فردا .. . خوش حال ام. می گویم: می آیم.

..

 

پ.ن:

 دی شب تا صبح برف باریده. هوا سردتر شده. دلم پیش ِ شمعدانی ِ سپید ِ ته ِ حیاط است. احساس می کنم درد ِ سرم کمتر شده. دی شب را بی مسکّن خوابیدم. به بهشت فکر میکنم. به قرار ِ دیدارمان. یاد ِآن ملاقاتی می افتم که با شمس پایین پاهایش زیارت ِ عاشورا خواندیم. بعد از آن چندبار دیگر هم آمدم .. بی شمس. اما دیگر پیدایش نکردم! .. .

+ یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۲ 16:26 ; راهـ ی