چهل ساله شده ام و همان دلتنگی همیشگی از برای بیست و هفت سالگی ها، دوباره سر و کله اش پیدا شده؛ اما، این بار با یک تفاوت برایم ظاهر شده است. تفاوتی از جنسِ یک غافلگیری جذاب و دوست داشتنی! دیگر به سیاق سابق که هر سال در حوالی این روزها، این دلتنگی دمار از روزگارم در می آورد و می چسباندم سینه ی دیوار و حنجره ام را در یک ملال گریزناپذیر به خفقانی سخت دچار می کرد، نبود. امسال، دلتنگی ام از جنسِ دیدار های پَسِ انتظارهای طولانی است. شبیه کشیدگی لب ها به هنگامه ی لبخندهای برآمده از پَسِ صبرهای بارانی است. بسان تپش تپش های پیش از رسیدن به قرارِ تلاقیِ قلب های باوقار در بی قراری است.
بیست و هفت سالگی هایم، چهل سالگی ام را در برمی گیرد. لابه لای ترک خوردگی هایش جاری می شود. زخمه های چهل سالگی را در حریر لطیف بوسه هایش مرهم می گذارد. دست در دست چهل سالگی ها می شود و می بردش به نقطه ی اوج خوش احوالیِ بیست و هفت سالگی ها:
در خیابان همیشه مهربان ولیعصر هم قدم می شویم. در کافه نخلستان به یک نوشیدنی خنک مهمانم می کند؛ همان آب طالبی همیشگی. همینطور که دارد جگرمان حال می آید، فرآیند پراندن آخرین خواستگارش را تعریف می کند. ریز ریز می خندیم. تب و تاب روایتش اشتهایمان را باز می کند. هویج بستنی سفارش می دهد. از تصمیماتش می گوید. می خواهد برای دکتری ثبتنام کند. کتاب بنویسد؛ کتابی که راوی لحظه های خودش باشد. کافه را به پاساژگردی می رساند. برای چهل سالگی ها یک روسری ابریشمی با ترکیب رنگی لیمویی، سبز کاجی، خاکی و نارنجی ملایم می خرد همان جا روی سرم امتحانش می کند: "معرکه ای دختر!". در مسیر برگشت همانطور که در نهایت مهرورزی، مشغول به جلابخشی بارقه های امید را در جانم است، دست هایم را سفت تر می چسبد.خوش حال تر می شوم. با اشک های جلا دهنده اش بدرقه ام می کند می رساندم به نقطه ی اکنون چهل سالگی. نقطه ای که حالا سراسر نقصان، فقدان، خسران و حرمان است؛ اما، زندگی من است.
چهل ساله شده ام و با تمام ترَک های چند لایه هنوز زنده ام... الحمدلله.
پ.ن اول: شاید سالی دیگر یا سال هایی دیگر بیایم و بنویسم چهل سالگی ها را دوست دارم یا حتی با چهل سالگی ها عاشقی می کنم؛ اما حالا و در نقطه ی اکنون هنوز به این جسارت دست نیافته ام.
پ.ن دوم: نقطه ی اکنون، نقطه ی پذیرش من است! و این پذیرش دستاورد بسیار ارزشمند و محترمی است برای من که برای رسیدن به آن از توقف های نفسگیرِ کاستی ها، نرسیدن ها، دست خالی بودن ها، فرسودگی ها و دلزدگی ها عبور کرده ام تا خودم را با تمام این وجوه بپذیرم و چه سخت و چه سخت و چه سخت بوده است این پذیرشِ عبور!
این نقطه ی پذیرشِ دیدار شده، از آن نقطه ی عاشقیِ دیدار نشده به مراتب والا تر است. دست کم تجربه ی یک پذیرشِ سخت مرا به این باور می رساند.