وقتیکه تمام توانت را به کار می گیری تا اشک هایت فراتر از محدوده ی چشمانت تجاوز نکنند -آن هم در مقابل دو عزیز بزرگواری که اصلا نمی پسندی غمی از دل مهربانشان حتی عبور کند-

وقتیکه آنقدر حرفه ای قاشق و چنگالت را بالا و پایین میکنی تا به خیال خودت همه چیز را عادی و بلکه عالی جلوه دهی ..

وقتیکه تَرَک برداشتنِ دریچه ی بغضت را در فشار لقمه هایت می شنوی ..

وقتیکه هیچ طعمی از غذای همیشه محبوبت را حس نمیکنی ..

وقتیکه پیغام عزیزترین دوستت را با بی تفاوتی تمام و از سرِ اجبار پاسخ می گویی ..

وقتیکه هوای نوشتنت به یکباره سرد میشود و تو به وضوح، بالا و پایین پریدنِ کلمات را در ذهنت لمس میکنی که مدام برای انتظام بخشیدن به یکدیگر کمک می کنند؛ اما اوضاع را خرابتر می کنند ..

وقتیکه ترکیبِ ابهام و حیرت و فاصله و خسران و تردید و ترس و شکست؛ معجونی برایت می سازند که تو را تا سحر، نشسته در رختخواب فقط به "فکر" دچار می کنند ..

وقتیکه در طول ۲۱ ساعت گذشته به فاصله های نامعیّن، بارانی شوی و کیفیت این باران را هم هرگز پیشتر تجربه نکرده باشی ..

وقتیکه مادرت در طول ۱۹ ساعت گذشته هفت بار از تو پرسیده: چیزی شده؟! و تو لبخند بی روحت را پاسخ دل نگرانی اش میکنی که یعنی همه چیز رو به راهست ..

وقتیکه پدرت می گوید: توکّلت به خدا باشه دخترم! غصّه نخور! مشکلاتِ زندگی، آدم رو میسازه.. باید با مشکلات روبرو بشیم... و تو بی هیچ عاملِ اضافه ای حنجره ات داغ می شود و چشمانت دوباره همه جا را خیس می بینند ..

وقتیکه نمی توانی شاد بودن را حتی در ظاهرت، نقش باز کنی ..

.

.. حتما دردت خیلی "عمیق" است! خیلی ..

 

+ سه شنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۱ 17:26 ; راهـ ی |