وقتیکه غم، بزرگ باشد .. وقتیکه غم، عزیز باشد .. وقتیکه غم، نازنین باشد .. وقتیکه غم، لطیف باشد .. وقتیکه غم، زیباترین باشد .. وقتیکه غم، نور باشد .. وقتیکه غم، معیار باشد .. وقتیکه غم، پناهِ دل باشد .. وقتیکه غم، دلرُبا باشد .. وقتیکه غم، کُشنده باشد .. وقتیکه غم، فرا زمانی و فرا مکانی باشد .. وقتیکه غم، محیی الاموات باشد .. وقتیکه غم، قاضی الحاجات باشد .. وقتیکه غم، بزرگ باشد .. آه ... چنانی که عظمتش را نتوان گفتنی و نوشتنی کرد .. اینچنین می شود که آس مان بغضش را جنون وار می ترکاند .. و من این دیوانه گی اش را رانشِ ابرها می نامم .. و اینکه محبوب چه خوب می داند چه می کند این ترکش های آس مانی با دلِ زمینیِ مُحبّش .... و اینچنین می شود که مُحبّ به نیت عشق، قامت می بندد تا شکستگی اش را در تنها غمِ بی بدیل خلقت تماشا کند .. و اینچنین می شود که دل بُردگیِ مرامِ یک مرد در خطابِ "الرّحیل" کلامش را هیچ قاموسی نمی تواند به تمامه معنا کند .. و انگار چیزی شبیه این می شود: ... سکوت و آه و بغض و بغض و اشک و آه و بغض و اشک و سکوت و سکوت و سکوت .. و اینچنین می شود که مُحبّ به آس مان اقتدا می کند .. به رانش ابرها .. به لرزشِ قطراتِ بلاتکلیفِ در آستانه ی ریزش در پسِ پلک های ملتهب از تماشای مرامِ یک مرد .. و اینچنین می شود که ابرها با دل هم نوایی می کنند .. یا نه دل با ابرها هم سرایی می کند؟ .. نمی دانم .. ساز دل است یا سازِ ابرها که غم را کوک می شود: "دل نوای نینوا دارد .. آرزوی کربلا دارد .. آرزوی کربلا دارد .. می کِشد ما را یک نگاه تو .. می کُشد ما را کربلای تو ... " و اینچنین می شود که ... چه بگویم؟ .. مرام کُش یک مرام شدن می دانی یعنی چه؟ ..
..
وقتیکه غم، بزرگ باشد ..
.
.
سازی غریبم من که در هر پرده ام هر زخمه بنوازد ..
لحن همایون تو می آید برون از ضرب و آهنگم ...
..
وقتیکه غم بزرگ باشد اینچنین می شود که ...