میم سبزی پاک می کرد .. با دست هایش .. و من خیره مانده بودم به دست هایش .. به دست های استخوانی و رگ های برآمده اش .. به انگشت های باریک و کشیده اش .. به مچ نحیف و به غایت خواستنی اش .. من خیره مانده بودم به ترکیب ظریف دست هایش ... و میم سبزی پاک می کرد .. با دست های ظریف و استخوانی اش .. زرد ها را از سبز ها سوا می کرد .. سبز های لکه دار را هم از سبز های بی نقص سوا می کرد .. سر آخر به انبوه زرد ها و سبز های لکه دار نیم نگاهی پُر از رنج انداخت و بعد زل زد به سبز های براق .. برق سبز ها چشمانش را افتاده کرده بود .. نگاهش می لرزید؛ همچون دستانش .. دو قطره ی شور هم در گوشه ی پلک راستش مضطرب ایستاده بودند اما انگار خیال نزول نداشتند .. انگار آنها هم از ترس بر خود می لرزیدند .. شاید ترس ِ سقوط .. میم تمام توان ِ ناتوانش را به کار بست تا لب های رنجور و لرزانش را "بگشاید" .. بی آنکه نگاهش را حتی برای لحظه ای به سمت زردها منعطف کند، بریده بریده و نجوا وار می گفت: می ترسم جزو آنانی بشوم که گفته "ختم الله علی قلوبهم .. " که گفته "قلوبهم کالحجارة" که گفته "فویلٌ للقاسیة قلوبهم .." می ترسم ... از زرد شدن می ترسم .. از لکه دار شدن می ترسم .. وای بــ ر مــن .. وا .. ی ... و ا ا ا ا .. یــ .. این ها را که می گفت یکی از آن دو قطره که دلش بیشتر شور می زد، تاب نیاورد و خودش را از آن بالا انداخت پایین؛ و درست در مرکز سبز های براق شیرین شد! .. و من همچنان خیره مانده بودم به دست هایش .. به دست های استخوانی و رگ های برآمده اش .. به انگشت های باریک و کشیده اش .. به مچ نحیف و به غایت خواستنی اش . من خیره مانده بودم به ترکیب ظریف دست هایش .. من خیره مانده بودم به ترکیبی که اجزایش مرا در یک مِه غلیظ ِ خیس ِ ناگزیر ِ ناتمام فرو می بُرد .... بی هیچ راه بازگشتی .. بی هیچ راهِ بازگشتی ... من خیره مانده بودم لرزش ِ خیس ِ یک میم را ..
..