صبح بعد از نماز باز هم این خواب ِ بی محلّ ِ نامحمود چشم هایم را به فریبندگی نشانه می رود .. حوصله ی مقاومت ندارم .. اما اتاق را روشن می کنم .. آیات پایانی ِ مبارکه ی فصلّت را از برابر چشم ها عبور می دهم .. حالشان می رود رو به ملایمت .. رهایشان می کنم به حال ِ خودشان .. کمی آنطرف تر .. از میان آنهمه رنگ و لعاب که روی هم ردیف شده اند .. رنگ آبی ِ لباس اش چشمم را می گیرد .. انگار مدتها بوده که چشم هایم را انتظار می کشیده .. بیش ازین منتظرش نمیگذارم .. دقیق ترش این ست که خودم را منتظر نمی گذارم .. دستی به سپیدی ِ عنوانش می کشم .. نخوانده حسّ خوبی در من جاری می شود .. در رختخواب دراز می کشم و چشم ها را می سپارم به خطوطی که نمیخواهم بخوانمشان .. میخواهم تماشایشان کنم .. کمی .. فقط کمی که می گذرد .. همان حسّ ِ لطیف .. مرا از رختخواب می کَند .. چشم ها اینهمه شیدایی را با هیچ خواب ِ فریبنده ای؛ حتی از نوع ِ محمودش .. معامله نمی کنند .. احساس می کنم حقّ ِ تماشا درست رعایت نمی شود .. می روم وضویی تازه می کنم .. انگار می بینم که چشم ها یک راه ِ طولانی ِ خیس را پیش ِ رو دارند .. می روم .... گویا دیگر شرح ِ ادامه ی ماجرا امکان پذیر نیست .. اگر این بغض ها بگذارند .. در گردنه ی تماشا چند بار ناتوانم می کنند از ادامه ی مسیر .. اما دلم به رهایی و واگذاری ِ این کلمات رضا نمی دهد .. از چشم ها استمداد می طلبم .. اما برایشان سخت ست .. می دانم که این ریزش اصلاً حقّ ِ مسلّم ِ این چشم هاست .. رهایشان می کنم .. مسیر، آنها را به جایی می بَرد که دست ها به یاری چشم ها بلند می شوند تا این بار چشم ها خودشان را خوب سبک کنند .. اما مگر می شود؟! ..اساسا چشم ها با مسیر ِ سبکی نا آشنایند .. شاید این تنها ریزشی باشد که خودش را سنگین می کند .. دست های لرزان در لا به لای کلمات از حال می روند .. چشم ها که دیگر از پا افتاده اند .. می شود اینچنین ادامه داد آیا ؟! .. شاید باز هم به هوای وضویی قدری آرام بگیرند این چشم ها .. شاید رمقی تازه بیابند .. شاید قدری فقط، این لرزش تسکین بیابد .. شاید در هوای صمیمی ِ وضو این آیا ؛ بر استمرار، پاسخ آری براند .. من برین استمرار و دوام ِ وضو ها سخت باور دارم .. .
.
.
پ.ن: داشتم فکر می کردم چه قدر لازم و واجب ست که درین هیاهوی تهوع آور ِ دوران که مدام شکسته گی می دهد و آه می ستاند .. درین دنیای بی ربط به روح های حساس .. دست ِ کم هفته ای یکبار به تماشای این کلمات برویم .. و بعدش هم سری به بهشت بزنیم .. به گوشه ی دنجی سپرده شویم .. و به سیری ِ یک دل گریه کنیم ... راستی چه قدر لازم و واجب ست .. راستی چه قدر این حال های کم آورده و این بغض های همیشه منتظر و این نگاه های نگران و این قلب های لرزان و این خسته گی های ترک خورده .. می طلبند این سپرده گی را .. این بهشت ِ زمینی را .. این گوشه دنج را .. این گریه هایی که سیر باشد .. در نیمه ی راه خفه نشود .. و به نگاه های چرا وار تلاقی نکند .. راستی چه قدر رفتن واجب شده ست! .. .
" دیرم شده است .. شوق رفتن .. میزبان ِ معطّری ست .. که تا کفش هایم .. مرا بدرقه می کند! .. "
...