پیش تر .. نوشته بودم .. باید حوادث دهر تو را متوقف نکند ..

از غایت القصوی ِ عرفان نوشته بودم .. از آن حالت ِ تعادل ِ نیکو ..

از اینکه در تمام لحظات، یه تصویر خاصی توی ذهنت باشه که دیگه عالم و آدم نتونه از یه حدی بیشتر، ذهنت رو اشغال کنه .. تصویری که دلت بهش قرص باشه .. تصویری که در لحظات غمگین تنهایی، بهش فکر کنی و آرامت کنه .. و یا در لحظات شادی و سرور، باعث بشه عطش شادی تو آدم فروکش کنه ...

اما

.

.

 

حالا دیگر آرزو شده اند ... آرزو ..

سخت ست که حقیقت در برابر ت صریح و شفاف جلوه گری کند .. و تو اما حتی با دست های باز هم نتوانی بدستش آری ..

انگار به صداقت ِ نیات ات زخم می خورد .. وقتیکه منویات ِ قلبی ات ، آرزو می شوند .. وقتیکه آرزو ها فاصله دار می شوند .. وقتیکه فاصله ها نامعین می شوند ..

من این زخم های نادانی را دوست ندارم که باور های راستین ام را آروز می کنند .. آرزو ها را فاصله دار می کنند .. فاصله ها را نا معین می کنند ..

..

شاید این بازار ِ انکسار خریداری به خوش حسابی ِ(!) من پیدا نکرده باشد .. دوست دارم برای یک بار هم که شده دست ِ کم مقروض ِ این بازار شوم .. بلکه دلسرد شود ..  اما انگار فهمیده ست که وامدار ِ خوبی نیستم .. دل نمی کَند از این دل ِ خسته .. نقد نقد می شکند ..

چه قدر این باد های خسته ی مضطرب از حال ِ این پنجره ی ساکت بی خبرند .. که اینچنین ضجه ها یشان را می کوبند به صبوری اش .. چنگ می اندازند بر صافی ِ صداقتش .. از ظرافتش بی خبرند .. که به ضجه ای سترگ این بار سکوتش را می شکنند .. می شکنندحجم ِ ساکت ِ یک صبوری ِ ظریف را .. .

 

+ دوشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۲ 23:57 ; راهـ ی |