نفس های داغی که از یک حنجره ی تبدار بر می آید .. چشم هایی که به هرم ِ دو اخگر ِ سوزان می مانند .. اما بی خواب ... درد ِ سر هایی که هیچ تسکینی را بر نمی تابند .. و این لرزش ِ ناگزیر ...
وقتی ست که جسم به رسم ِ وفاداری نمی خواهد و نمی تواند روح را تنها رها کند .. می رود... تا آنجا که سنگینی ِ روح، او را بیش از همیشه سبک می کند .. می رود ... حتی اگر هیچ انتهایی بر این ظرافت ِ دردناک نباشد! .. و یا حتی اگر انتهای این ظرافت ِ دردناک نیل به هیچ باشد! .. و چه زیبا اگر باشد ... اصلا تو گویی درین پله های تبتّل به زمزمه ای مدام می شود دچار: " به خاک ما گذری کن که خون مات حلال " .. .