وقتیکه عهد می بندی .. درست در همان لحظه ای که عهد می بندی ..
احساس می کنی که همراهی ِ یک قلب ِ بزرگ را بدست آورده ای ..
که لحظه ای تو را در راه نمی گذارد.
حتی در همان لحظه ی آغازین .. که طول ِ مسیر می آید تا قلب ِ کوچکت را به دلهره ای پریشان سازد؛
احساس می کنی که بر دست هایی به پهنای یک شهر آرام گرفته ای.
شاید از ین رو باشد که این دست ها با پیچ و خم های قلب ِ یک جوان خوب آشناست ..
آخر او در جوانی اش ماندگار شده ..
حکما از صداقت ِ عهد های یک جوان خوب آگاه ست .. و از استقامت و شکیبایی اش نیز ..
و حالا که با آب ِ توبه قلب ِ مضطرّ ِ جوانی را به دعوی ِ نور خوانده ست
در گشاده گی ِ همان دست ها
شباب ِ کوچکی خلوت ِ دنجی یافته تا دو گانه ای به رسم ِ تهبیب پیشکش کند
به قلبی که از حدّت ِ بزرگی اش لبان و شانه های شباب ِ کوچک را به لرزشی ناگزیر دچار کرده ست؛
وقتیکه شبابی کوچک به حقیقت ِ اسم ِ نازنین ِ شبابی بزرگ توسل می جوید:
" یا محمد بن علی .. ایّها التقی الجواد .. یا حجة الله علی خلقه .. یا سیدنا و مولانا انّا توجّهنا و استشفعنا و توسّلنا بک الی الله ... یا وجیهاً عند الله اشفع لنا عند الله "