حالا دیگر طوری شده ست که روز هایم را به دلخوشی ِ شب هایم زندگی می کنم.

به همین ذوق ِ کودکانه ای که تمام ِ این روزهای گرم را پا به پا می کند .. برای فقط لحظاتی کوتاه .. که تو می دانی اش!.

حالا یی که از آن شماره های ضخیم فقط با ظرافت های هفتم اش سرخوشم...

 به همین دلهره ی ساده ی کودکانه ام .. به همین زمزمه های شکسته ..

به همین بغض های خسته در پیش و پس ِ آن عبارتی که گویای صریح ِ روزهای گرم و خشک ِ من ست.

به همین شوق ِ تحلیه به زیباترین صورت برای زیباترین نماز.

به همین تب و تاب ِ قدم هایی که تحت الحفظ ِ فرشته ها برداشته می شوند.

به همین دلتنگی ها برای آن نگاه های عمیق و بی تکلّف.

به همین ها ...

و به همان ها یی که از شدّت ِ لطافت، نویسا شدن را برنمی تابند؛ حالا.

حالایی ِ که چنان ناشکیبای سختی ِ پیرانه سری ِ روزها و ضخامت ِ آدمک هایش شده ست .. که به خدا قسم اگر نبودند همین ذوق های ظرایف ِ کودکانه ام .. دیگر هیچ امیدی ام نبود برای آن فقط لحظاتی کوتاه که تو می دانی اش!. .. .

 

همه دانند که سودا زده ی دل شده را

چاره صبر است ..

ولیکن چه کند ...

قادر نیست!

+ جمعه ۲۹ شهریور ۱۳۹۲ 16:12 ; راهـ ی |