وقتی که در طولِ سه شبانه روزِ گذشته دیگر خواب با چشم هایم بیگانگی نکند؛چون همیشه .. و آن بیگانگیِ پیشینی جای خودش را به تحریمِ پسینی واگذار کند .. حرف هایش در سرم می پی چد .. در پیچ و خمِ معنایش شکسته می شوم .. بس که پُر تقصیر م .. آه ... بس که زمینی ام .. حال م را نمی فهمم .. انگار .. یک مستیِ مبهم مرا می بَرَد به کنج خلوتی و آغوش می گشاید برای دیده بوسی .. می ترسم .. نمی شناسمش .. توانم را می گیرد .. اوجِ مستیِ هستیِ یک نیستی را در من می پاشد انگار ... ناگهان احساسِ غربتِ یک دانه انار در لحظه ی کنده شدن از هم ردیفانش .. تکه تکه ام می کُند .. نمی دانم چرا یادِ آن حرف یک رفیقِ اعلی می افتم که می گفت: خدا، سوال نیست .. پاسخ ست .. و تنها پاسخِ زندگی آدم ست .. و .... وقتی حریم و حرمتِ یک حال را نشناسی .. از ادب به دور ست که کوری ات را در آن جولان دهی .. انگار هنوز نازِ نیازم امیری می کند .. تا اسیرِ نیاز نشوم .. خوابم .. کورم .. کَرَم .. گنگم .. گیج ام .. گیج ام .. بی معنی ام اصلا .. ناگزیر می نشینم دربرابر این مونیتورِ ل.م.ل .. هرچند نمی فهمد که من نباید بنشینم در برابرش .. نمی فهمد قیمت دل را .. نمی فهمد نشستن های در برابر یعنی چه؟! .. نمی داند نگاه حرمت دارد و به هرتلاقیِ بی تپشی نباید رها شود! .. نمی داند نفس نعمتی ست که باید در جایی کشیده شود که هم نفسی باشد! .. آخر نمی شناسد جایگاه ها را .. اما .. بی هیچ جهتی .. می بَرَدم به نامه های قدیمیِ میل باکس م .. نامه هایی با دست خطی از جنسِ نور .. نامه هایی که بغضی ملایم را گلوگیرم می کنند هنوز هم ... بعد از دو سال .. نامه هایی که عمقِ ظرافتِ یک ارتباط عاشقانه را قلمی کرده اند .. آنجا که نوشته ست در مسائل بنیادین هستی تنها پاسخ را از خود خدا می جویم .. از متون مقدسش .. در درکِ عمیقِ فقر و وابستگیِ خودم .. در خلوت های بی عنوان و پر شور با هستیِ مطلق .. هستیِ بی رنگ .. .. پروردگارم .. صاحبم .. و مولایم! .. و این عاشقانه ی حافظ علیه الرحمه را هم ضمیمه اش کرده ست: شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو .. ابرو نمود و جلوه گری کرد و رو ببست .. و من دلتنگ می شوم .. باز هم آقا سیّد ست که تنگی ها را گشاد می کند .. در گوش هایم نجوای بی قراری می خواند و آرامشِ صدایش دل بری می کند: "دلِ شکسته ی عاشق برای پرواز نیاز به بال ندارد! .. ای نفس بر خدا توکّل کن و صبر داشته باش .. همه چیز از جانبِ اوست که می رسد .. و این چنین هر چه باشد نعمت ست .. و اینک آنان آمده اند .. با ساده گی و تواضع ..بی تکلّف و صمیمی .. در پیوند با آب و درخت و آس مان و خاک و باران و پرنده گان .. و تو هم که از غرور آبادِ پرتکلّفِ نفسِ اماره راه گم کرده ای .. و به یکباره خود را در میانِ این بنده گانِ مطیعِ خدا یافته ای .. حس می کنی که به برکتِ آنان با همه چیز .. آب و درخت و آس مان و خاک و باران و پرنده گان و دیگر انسان ها پیوند خورده ای .. و بین تو و ربّ العالمین هیچ چیز نمانده ست .. و دائم الصلاة شده ای .. و دائم الصلاة شده ای .. "... و باز هم که شب می شود.. شب نیمه می شود .. و لطافت سکوت مقدّس نازنین سحر، ربایشِ روح می کند جانِ غفلت دیده را .. ظرافتِ حقیقتی ست که می سُرَد براین جنونِ ساکت : " عمقِ وجودِ من با این سکوتِ راز آمیز آشناست .. سکوتی که در باطن هزار ها فریاد دارد .... " .. و من خود را در این میان گنگی محزون می یابم که تماشای باران می کند! .. جنونم را در این خودِ بیخودی می بی نم .. بالا و پایین پریدن ش را .. که دارد خفه می شود یک حیرت را: "حالم دِه و دیوانه ی زنجیری کن!! ..
..
.
.. بی چاره ی دچارِ تو را چاره جز تو چیست؟ ..
پ.ن: اگر دچارِ تو بی چاره گی ست .. من چاره گریزم! .. بی چاره پرستم! ..
.