هفت سال پیش در چنین روزی، با اعتقادی عمیق برآمده از معرفت، دست در دستانِ یکدیگر نهاده و به عقد هم در آمدیم .. و حالا هفت سال ست که حیاتِ اخرویِ ما به هم پیوند خورده ست .. حالا هفت سال ست که دعا هایمان همچون مِهرِ قلب هایمان به یکدیگر گره خورده ست .. و امروز از همین جا .. از همین فضای مجازی .. می خواهم تجدید پیمان کنم ... " اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم و اخیتک فی الله وصافیتک فی الله و صافحتک فی الله و عاهدت الله و ملائکته و کتبه و رسله و انبیائه و الائمة المعصومین علیهم السلام، علی انی ان کنت من اهل الجنة و الشفاعة، و اُذِنَ لی بِان ادخل الجنة، لا ادخلها الا و انت معی " .. و قلبم "قبلتُ" ات را از همین فاصله و سکوت هم می شنود، بی شک .. اسقطتُ عنک جمیع حقوق الاخوة ما خلا الشفاعة و الدعا و الزیارة ..

و هنیئا لنا ... این حسّ لطیفِ تازه گی در تجدید شیرینیِ یک پیمان الهی ..

که .. یاد باد آن روزگاران یاد باد ..

.

به بهانه ی این تجدید میثاق برایت می نویسم .. به یادِ آن دوران ..

... به یادِ عصر های پنج شنبه و خیابان ایران زمینِ دردناک و تالار سبز و پناهیان ..

به یاد نیّت کردن های قبل از شروع سخنرانی .. به یادِ لبخند های معنی دارمان در میانه ی سخنرانی ..

به یاد  از حال رفتن های بعد ار نماز مان ..

به یادِ تک تکِ آخر هفته های دو نفره مان ..

به یادِ سَر درد های مشترک و هم زمانمان ..

به یادِ حسّ لطیف مشترک مان .. به یادِ اشک هایت .. به یادِ بغض هایم ..

به یادِ دعای کمیل خواندن های دو نفره مان ..

به یادِ " و تبارک الله احسن الخالقین" گفتن هایت ..

 به یادِ بهمن ها .. و جمعه ها .. و فطر ها ..

به یادِ شب های احیا .. شب های احیا .. نازنین شب های احیا ..

به یادِ پلِ مدیریت و "برادر میثم" و طنینِ دل نشینِ صدایش .. پرانتز باز: حالا هر بار که به مراسمِ دانشگاه می روم؛ جای خالیِ تو در کنارم به شدّت محسوس ست و تمامِ با تو بودن هایم از نو جان می گیرند :پرانتز بسته ..

به یادِ قرار هایمان با شهدای گمنام دانشگاه ..

به یادِ شب های امتحان که با وجودِ تفاوت رشته، برنامه ی مشابهی داشتیم .. و به یادِ صبح های امتحان که با شادی می گفتی: "برو که صد رو تو چشات می بی نم! .." و واقعا هم همانی می شد که می گفتی ..

به یاد پولکی هایت .. و گز هایت که همدم چای های شبانه و دلتنگی های بالکن نشینی ما بود ..

به یادِ اقامتگاهِ گم نامِ خواهران در میان شعرای بنامِ خیابانِ هرمزان ..

به یادِ دانشجو ـ طلبه  پروریِ بابا مهدوی و تعبیر های متفاوتش از جمله تبدیلِ خوابگاه به اقامتگاه ..

به یاد دوشنبه ها و ساعت ده و امور فرهنگی و "اتاق استراحت!" ..

به یادِ اینکه می گفتم: نامت در ذهنم همیشه یادآور واژه ی "اخلاص" ست .. و ناگفته بماند پاسخِ همیشگی ات در برابر این حرفِ همیشگیِ من .. به یادِ اینکه می گفتی: برایم دعا کن تو قلبت پاکه!! .. و باز هم ناگفته بماند پاسخِ همیشگیِ من در برابرِ این جمله ات ..

به یادِ تمامِ آن دورانِ شیرین .. که تلخی هایش هم از جنسِ شیرینی بود .. به یادِ تمامِ آن خوشی های هرچند کودکانه اما به غایت پاک ..

.. و هرچند که تو از حالِ دقیقِ این روز های من بی خبری .. یعنی نخواسته ام که برایت بگویم .. هرچند که مریم ت دیگر آن مریمِ بیست وچهار ساله که برای آخرین بار دیدارش کردی نیست  .. -واقعیت آن ست که مسائل و حوادثِ این دو سالِ اخیر مرا آنچنان بالا و پایین کرده که شاید اگر حالا آن آدمِ دو سال پیش و قبل ترش که خودم بودم را ببینم دیگر اصلا نشناسمش .. مسائلی که پس لرزه هایش گاه از خودِ ضربه ها مهیب تر و شدید تر می نماید و کما کان ادامه دارد انگار .. باری بهر حال ما "این نیز ها" ست که یکی پس از دیگری می گذرانیم .. حالیا چه گونه گی اش هم قلمی نشود به ..- و اگرچه که تو اصلا "اینجا" را نمی خوانی .. نه آدرسش را داری و نه وقتش را .. اما این حقیفتی ست انکار ناپذیر که بر پایه ی عقدِ اخوّتمان بر یکدیگر، حقّ دعا و شفاعت و زیارت داریم .. ان شاء الله .. و به همین خاطر احساس وجوبی مرا به نگارش این ها وا داشت .. و من می دانم که تو همیشه دعاگویم هستی .. و تو می دانی که همیشه دعاگویت هستم .. اصلا انگار نمی شود همدیگر را دعا نکنیم .. دعاهایمان هم در سایه ی این عقد، رنگ و بوی دیگری گرفته ست ..

.. یا حبیبتی .. هنیئا لکِ هذا الیوم ... ان شاء الله به برکت و عزّتِ این روزِ عظیم، از مسیرِ رشدِ مستمر در محضرِ ولایت لحظه ای رها نشویم .. "حیاتی ولایی در دنیا و عقبی"، عیدی لحظاتمان ان شاء الله ..

.

.

| ..این پست مخاطبِ خاص دارد! .. |

+ شنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۱ 1:41 ; راهـ ی |