واقعا چقدر یک انسان تواناییِ خاص بودن دارد! .. بعضی آدم ها چه طور می توانند تا به این حد متفاوت باشند! .. خوب بودن را به زیبا ترین صورت در خودشان متجلّی می کنند .. بی هیچ شائبه ای از دو رنگی ..
.. خلوص و صفای وجودش دیوانه کننده ست .. بی شک مصفّا می کند روحِ آدم را .. که به صفای مِهرورزیِ عطرِ بهارنارنج در خنکای نسیم یک صبحِ اردی بهشتی می ماند .. ظرافتِ باور های اندیشناک ش روحت را می رباید .. می فرستدت به آن سوی مرز های این حیاتِ بود آلوده ..لبخند هایش در جزء جزء وجودت عطرِ مِهر یاس می رویاند .. لطافتِ گفتارش .. تواضعِ حضورش .. و بی رنگی اش .. آه ... بی رنگی اش که .. مرام کُش میکند آدم را .. و آرامشِ خواستنیِ حضورش که هستی کُش ات می کند .. و سمفونیِ موزونِ صدایش .. صدایش .. صدایش .. که انگار فرشته ها در آن بالا و پایین می پرند .. می کَنَد آدم را از عمقِ ریشه های بی ریشه .. از انتهای یک تکرار .. و نگاهش .. که از فرطِ همسایگیِ با خدا بوی نور می دهد؛ .. نمی توانی خیره گی اش نکنی و بی نگاه نشوی .. چشمانت بی اختیار ادب می کنند .. این نورانیتِ بی حجم را و بی حد و بی قید را .. آه که تشنه ی یک صحبتِ طولانی ام ...
..
و امروز مغزِ من دوباره هنگ کرد در برابرش .. در برابرِ لطافتِ لطفِ همیشگی اش که هرگز شایسته اش نبوده و نیستم و بر من روا می دارد بی نهایت .. سکوت کردم .. انگار که ذهنم تبدیل شده باشد به یک لوحِ نانوشته .. هیچ نیافتم که نثارِ مِهربارانی اش کنم .. حیرتم چند کلمه ای بُریده بُریده ابراز داشت که بارِ شرمساری را برایم سنگین تر نمود ..صفای روحش را تباه کردم .. آه که باز هم حسِّ درون قلمی نشد .. آه که باز هم همه چیز گنگ و نارسا رها شد .. آه که باز هم حقّ احساس رعایت نشد ...
.
.
به واقع شکر واجب ست بر این وجود .. بر این تلاقیِ وجودم و وجودش .. بر این نعمتِ الهی که مرا بی هیچ ملاحظه ای در بر گرفته ست .. بر این الطافِ بی حد و مرز الهی .. بر این الطافِ بی بدیل .. که اصلا خویش را لایقشان نمی دانم .. اصلا ..
.
.
الحمدلله الذی نعمه لا تحصی ..
.