نازنین پدرم با نازنین مادرم سخن می گفت .. از الطاف الهی که در جزء جزء زندگی، آشکار و پنهان در بَرشان گرفته بود می گفت .. گفت: از فرمایشات حضرت امیر علیه السلام است که بزرگترین سود، فرزند نیک است .. و لطف خدا شامل حالِ ما شده که دو فرزند صالح روزی مان کرده .. این بزرگترین نعمتِ زندگی ما ست ..
..
.
و من .. در سویی دیگر .. در گوشه ای خلوت .. خجالت کشیدم از خودم .. تمامم تمامش را بغض کرد در آن لحظه .. پنهانی باریدم .. بی اشک باریدم .. آخر چه می گویی پدر؟! .. دل می سپارم به روضه ی علی اکبرِ حسین سلام الله علیه تا شستشو دهم این وجودِ پُر از حِرمان را .. تا شاید گوشه ای از شرحه شرحه .. ارباً اربا ی علی را در جانِ پُر از فقدانم، وجدان کنم .. زهی آرزو .. آه ارباً اربای علی ام آرزوست! .. آرزو ست... آه که عمقِ علی اکبر بودنت برای پدر .. به ادراکِ حقیرِ من در نمی آید .. آه که جوانی ام در تماشای گوشه ای از جوانیِ تو گیج می شود! .. آه که دل از ناداری اش باید ضربه رها کند .. آه .. ادبِ حضورت در برابر پدر می کُشَد آدم را .. آخر اکبر بودنت علی در اوجِ جوانی؛ بی چاره می کند جوانی ام را .. و تو می بی نی وقتی که می خواهم جوانی ام را با جوانیِ تو معنادار کنم .. در تقابل هیچ و همه .. گم می شوم .. می بازم تمامِ زنده گی ام را .. تمامِ هستیِ پُر از نیستی ام را .. تو می بی نی که از شدّت شرم، جوانی ام را به کناری می کِشم که دردِ ویرانی اش را خوب خیس شود .. تو می بی نی که از ترسِ این فاصله های لعنتی چه گونه بر خود می لرزم .. از ترسِ لحظه ی دیدار .. از ترسِ ارائه ی خویشتن .. کاش برسد آن لحظه ای که وقتی می گویم: من به عشقِ تو از این فاصله ها می گذرم .. حقیقتاً بگذرم .. حقیقتاً ... علی اکبرم .. به پاکیِ جوانی ات قسم .. جوانی ام را زیبا کن! .. تو را به پدرت قسم .. جسارتم را به حساب جنونم بگذار و تمامِ جوانی ات را بر من بباران! .. که از بزرگ باید طلبِ بزرگی کرد .. باید طلبِ بنده گی کرد ...
..