بعد از پنج ماه دوری .. بعد از پنج ماه صبوری .. وقتیکه کاملا ناگهانی و پیش بینی نشده قرار دیدار گذاشتی .. نمی دانی در میانِ هجمه ی شلوغی های این روز ها چه آرامش نابی در جان بی رمقم نشاندی رفیق! .. هرچند که سهمِ ما از این لطفش که هر دوی ما را در این غروب به نوازشی خواستنی دچار کرد .. از ایستگاه مترو امام تا صادقیه بوده .. اما همین سی دقیقه نگاه .. همین سی دقیقه لبخند .. همین سی دقیقه تازه گی .. همین سی دقیقه غرق شدن در حضورت .. همین سی دقیقه فقط با تو بودن .. همین سی دقیقه فقط چشمانت را تماشا کردن .. همین سی دقیقه عاشقی کردنت بی هیچ فاصله ای .. همین سی دقیقه حسّ مشترک .. مرا بس ست رفیق! .. که دیدارِ یارِ متناسب، سعادت ست .. در هیچ مقیاسی هم سنجش پذیر نیست! .. الحمدلله ... بر الطاف بی دریغش .. که در مسیر هدایت و تکامل مان آنانی را قرار داده که جورِ مان هستن .. که قلب هایمان گرایشی شدید و عجیب به سوی اعلی علّیین دارند! .. این جهت بخشی بدین ظرافت و زیبایی جز او از که بر می آید رفیق؟!! ..
..
.
.
ز عمر نشمرم آن ساعتی که یار آن جاست ..
..
.