بیرون رفتن از منزل را -در چنین اوضاعی- دوست ندارم .. حالم را بد می کند .. تکرارِ رویداد های نازیبا کِدرَم می کند .. دوست ندارم این بی رحمی ها را .. این سردی ها را .. این بی مسولیتی ها را .. این بی تفاوتی ها را .. این بی دردی ها را .. این بیهوده گویی ها را .. دوست ندارم رفتارِ غیرِ انسانیِ رئیس دانشکده را .. جهالتش را نمی پسندم -با هیچ توجیهی- .. دوست ندارم تبعیضِ بی معنای مسئولِ آموزش را که رئیس دانشکده را گویی انسان تر از دانشجوی مراجعه کننده ی منتظر به حساب می آورد .. دوست ندارم این نامراعاتیِ حقوق النّاس را .. اصلا این حرمت گذاری های بی هویت را نمی فهمم که بی عدالتی را در چشمانمان خُرد و خُرد تر می کنند .. دوست ندارم برخورد سخت و طلبکارانه ی مسئول آموزش را با آن مردِ پیک موتوریِ زحمتکش را .. آن هم فقط به خاطرِ یک ربع تاخیر .. دوست ندارم غمِ نا به حق فرو رفته ی پشت چشم های ساکتِ مردِ پیک موتوریِ زحمتکش را .. دوست دارم سکوتِ بزرگ منشانه اش را .. که صورتِ ملتهب از سرمایش، گفتنی تر از هر گفتنی ست .. دوست ندارم جمله ی به غایت وقیحانه ی مسئولِ آموزش را که حتی شرمم می آید در اینجا بنویسمش .. اما جسارتم را توانا می کنم تا بغض نشکفته ام در پسِ سکوتِ فروخورده ام را حالا در اینجا باز کنم که می کفت: "کار ما و روزگار و مملکت ما از دعا هم گذشته ست .." .. آخر چطور دلت می آید اینگونه بی رحمانه با خدا معامله کنی .. چطور می توانی از دعا .. این نعمتِ بی بدیل .. به سادگی و با بی تفاوتی گذر کنی .. آخر تو می دانی؟ که صاحبت فرموده: " .. لو لا دعائکم ... پوچی است و تاریکی .." ... دوست ندارم قهقهه های سخیفانه ی دخترانِ پهن شده در کفِ مترو را .. و حرف های به غایت سخیفانه ترشان را .. دوست ندارم دیالوگ های بلند بلند سه دختر دانشجوی ایستاده در آنسوی مترو را .. آن اظهارنظر های سبک و بی مغزشان را درباره ی رنگِ چشم و موی پسرهای همکلاسی شان .. آیا به واقع "فرهیختگی" بر شما صدق می کند؟!! .. و آیا شما می خواهید مربّیانِ فرزندانِ آینده باشید؟!! .. نه .. من اصلا و اساسا این نازیبایی ها را دوست ندارم ..
بی شک تنها تدبیر رهایی از این وضعیتِ نا به هنجار، جز چشم بستن و گوش سپردن به عاشقانه های ام پی تری نیست .. و این هندزفری های کوچک چه رندانه گوش هایم را از مهلکه ای بزرگ نجات می دهند .. و پرت می کنندم به عمقِ معنای آخرین مانعِ کمال ... و این نمناکیِ ملایمِ پایانه ی آزادی .. آزادم می کند از خفقانِ خستگی های روح کُشِ قطارِ زیرزمینی ... و من دوست دارم مستانگیِ قدم زدن زیرِ بارانِ پاییزی را .. و چقدر این هیچ نشنیدن جز سخنِ یار خواستنی، زیبا، دلربا و آرامی بخش ست .. و فقط خدا می داند که چقدر دوست دارم این شیداییِ گام های بارانی با طعمِ خنکای نسیمِ یک غروب پاییزی را .. که در پسِ غربتِ روضه ی امیرالمؤنین سلام الله علیه جان می گیرند ... که رسول الله صلی الله و علیه واله به علی اش می فرمایند: علی جانم من می بی نم که در چنین رمضانی، محاسنت به خونِ سرت خضاب می شود .. و علی سلام الله علیه با اینکه می داند وصیِّ پیامبر ست .. می داند علمِ عالَم در اختیارش ست .. می داند که قسیم النّار و الجنّة ست .. می داند .. می داند شفاعتِ انبیاء به دستِ اوست .. می داند و می بی ند که فاطمه سلام الله علیها فداییِ اوست .. شنیده که پیامبر گفته اند من فدای تو شوم .. اما باز هم می پرسد: یا رسول الله دینم آن موقع حفظ ست؟! .. آه ... که بی چاره می کند این کلام آدم را .. بی چاره می کند .. علی جان چه می گویی آخر؟!! ..
.
خدایا به مِهرِ اهل بیت عصمت و طهارت، تواضع در بارگاه خودت را در دلهای ما ایجاد بگردان ..
خدایا توفیقِ بهترین عبادت ها را به ما عنایت بفرما ..
خدایا شهدا آدم را تزکیه می کنند .. به حقیقتِ وجودِ نازنینِ سیدالشهدا و اصحاب و ره روانش، لطافت پاکیزگی را در تمامِ ما جاری کن ..
خدایا پیوستگیِ معرفتِ قلوب ما را با محبّت اهل بیت علیهم السلام در مسیرِ استمراری لاینقطع، پویا بفرما ...
خدایا یقینا غفلت زیاد در ما جولان می دهد .. ما ناتوانیم و مقصِّر .. بسی ضعیف می نماییم در برابر عظمت لایوصف ت .. خودت تدبیر و کنترلِ حیات ما را به دست گیر .. که احسن تدبیر نزد توست ..
.
.