. . .

برای یک موجودِ پُر از حدود باورش بسی غریب می نماید ..

که به فاصله ای بسی قریب؛

سیاهیِ دردی عظیم از مرزِ خاکستریِ رنج های صغیر هم بگذرد و به دیار نیستی سلام گوید ..

..

 می بینی خدایا ؟ مدام با مقیاس های خودم با تو سخن می گویم ..

... و درد همین مقیاس هاست که ..

..

وقتی آن سیاهیِ پررنگ را خیلی زود -|باز هم مقیاسِ شخصی به میان آمد|- آنقدر کمرنگش می کنی که حتی فراتر از مرز بی رنگی هم پیشروی میکند ... ترسی همیشه آشنا امیدم را سخت احاطه میکند که .. مبادا در این آمد و شد رنگها از مرز بی رنگی؛ خاکستریِ کمرنگی .. میل به سیاهی کند .. !!!

.

.

.

پ.ن: ای غم بگو از دست تو آخر کجا باید شدن ؟

. . .

 

+ شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۱ 15:51 ; راهـ ی |