وقتیکه فصل گرما خرقِ عادت میکند و یک هفته ی تمام باران هدیه ام می شود ...

.. دلم می لرزد ... لـ طـ ا فــ تِ  ترک خورده ام را به رُخم می کشد ..

و بی آنکه از من نظری بخواهد، تنفّسِ به خواب رفته ام را بر می دارد و با هوای خودش می شوید ..

..

... و من دستانم را ستون می کنم زیر گونه هایم و بی هیچ واسطه ای تزلزلم را می بارم ..

..

پرت می شوم به قلبِ حیاط ....

ردِّ شمشادهای زینتی را با کراهتی شدید پی می گیرم ...

.. بس که که با این نام صدایشان کرده اند ... گویی خودشان هم باورشان شده زینتی اند!

.. دوست دارم بهشان بگویم: "مشک آن است که خود ببوید ... نه آنکه عطّار بگوید .."

... که در کمالِ ناباوری، یکی از همین زینتی های تهی دست را می بینم که در سادگیِ گشاده دستیِ شمعدانیِ همسایه اش می آرامد ..

.. و این آغوشِ همیشه باز شمعدانی های صورتی مرا نگران می کند ..

.... چرا "همیشه" باز؟ ..

 حجمِ نگاهم را از آنها خالی می کنم ... شاید بی هیچ دلیلی!

.. این بار نیازم را بر ناز عرضه می کنم ... اما دردِ نیازم پهنای شعورِ نازپروری ام را درنوردیده ..

و بی هیچ مراعاتی تمامش را زل می زنم که یعنی ...

.... چرا "همیشه" ناز؟ ..

 تا می خواهد دلیلی بر بی دلیل بودنِ عادتش بیاورد؛ رهای ش می کنم و دلبرانگیِ سرخ را می کاوم ..

... این همیشه مستمعِ بی چاره ی عاشقانگی!!

.. آنقدر از بی چرایی اش حالم بد می شود ... که نمی پرسم:

.... چرا "همیشه" دلبری؟ ..

.

.

سَر که بر می آورم درست در پَرت ترین نقطه ی حیاط، سرودِ سرایشِ خود را می نگرم ..

... که آنقدر آلودگیِ تردید را در تلاطمِ ع  ا  د  ت هایش درد می کِشد ..؛ گُنگ می شود! ..

.

.

                                                               و چه  ع  ا  د  ت  بدی ست؛ نَ رسیدن . . .

 

. . .

 

+ پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۱ 15:10 ; راهـ ی