در آستانه ی یک غروب خواستنی .. در حیاط دوست داشتنی .. و در آغوشِ افراشتنیِ شمعدانی محبوبم نشسته ام .. کتاب زندگی در مقابلم گشوده است و چشمانم دوخته شده به تکه ای نور:
"فمن یرد الله ان یهدیه یشرح صدره للاسلام .. و من یرد ان یضلّه یجعل صدره ضیّقا حرجا .."
...
.. و پدر با همان لطافتِ همیشه خواستنی اش به عبور دعائی روشنم می دارد:
"انشاالله با قرآن محشور بشی دخترم!"
..
.. و من بی تاب می شوم از اینهمه نعمت که بی حساب روانه ام می شوند ... به واقع بی حساب ..
... دلم پَر می گیرد به آسمانت که "الله اکبر" را فریاد می کند ..
..
.
پ.ن: پدر از خاطرات دوران دانشجویی اش برایم می گوید .. از رمضان به واقع سوزانِ آن زمان .. از استادِ فرانسوی اش و همکلاسی هایش و ارتباطاتشان .. که روزه را نمی شناختند و اسلام را نیازموده بودند و آزادگی را نمی دانستند ... از اینکه در آن شرایط، با عشق، "رَمَضَ" را بر جانش می نشاند و اصلا نمی پسندید حرّیتِ بی بدیلِ دینش را با قفس، معاوضه کند ..
.
.. نوش کن می که روحت افزاید ...