دوگانه ی عزیز صبح را که از جان پر از نیازم عبور می دهم؛
زانوان لرزانم را در بغل می گیرم و فشار یک غفلت را می بارم ..
و در دردِ غفلت از غفلتم می سوزم ...
حال زمینی را دارم که آسمانش را از او گرفته اند!
..
شعورش را ندارم "لا احبّ الافلین" را محب شوم ...
.
.. و من می دانم نتیجه ی ایمانی که به ظلم آلوده باشد چیست ....
.. چرا که عکس نقیضش: "الّذین ءامنوا و لم یلبسوا ایمانهم بظلم اولئک لهم الامن و هم مهتدون" ..
.. و چه ظلمی بالاتر از به اشتراک گذاریِ مسیر محبتِ محبوبی که حقوقِ بی همتایی اش رعایت نشده!!
...
و من "هوای عشق او داری هوای خویشتن بگذر!" را می دانم... ولی انگار نمی دانمش ..
..
.
و اینهمه دانستن و نداستن درد دارد ... دردی گران ..
بسی ضعیف می نمایم ..
..