قنوت نماز وتر بود که میخوندی "هذا مقام العائذ بک من النار" .. اهل ِ تبسم بودی، خوب میخندیدی .. خاموش، ناآروم، با نگاههای همیشه کوتاه.
گفته بودی که نگرانم برای شما .. نگران بودی از دو چیز. از اینکه به فکر آرزوهای بلند باشیم و در پی ِ خواهشهای دل .. هشدار داده بودی از رسیدن ِ دورانی که در اون، مومنانه صبح کنیم و کافرکیشانه شب .. فرموده بودی که " مَن اصبح و الدنیا اکبر هَمُه، الزم الله قلبه اربع خصال: هَمّا لا ینقطع عنه ابدا .. و شُغُلا لا یتفرع منه ابدا .. و فقرا لا ینال غناه ابدا .. و املا لا یبلغ منتهاه ابدا" .. گفته بودی ولی انگار نشنیدیم ما.
با اینهمه فروبستگی اما، دلدادهایم هنوز .. دل بستهایم به دستهای مهربانت .. در انتظار ِ نیمنگاهت .. امیدوار به دیدن ِ تبسمی بر لبانت.