تمام ِ این باد های موافق و ناموافق .. حتی تپش های نامنظم این نسیم های گذرای بی آواز نیز .. در آن هنگام که جنون ِ طبع شان قصد ِ قدم زدن روی صفا و طراوت تو میکند؛ و می نوازندت به نرمی بوسه های دستنخورده ی ساقی هرگز نیامده ات و یا به سختی تمنای لب ِ پیمانه ی صبحگاهی .. در آن هنگام که لعاب های نارحیمانه شان را می پاشند بر لطافت بصیرت ات تا با دچاوارگی به یک خیسی ِ نامحمود و نابرابر، شکوه چشم هایت را شکسته کنند .. آن هنگام تر وقتیکه به پوزخندی شریعه ی مصافحه را عبور کرده و از مرز معانقه نیز بی پروا می گذرند و به ساحت قدسی ِ معاشقه هایت بی آزرم؛ دست درازی می کنند ..
.
.
در متن تمام ِ این بادهای ملتهب ِ قبل از طوفان های نیامده و در نامیزانی ِ شیدایی ِ پوشالی ِ نسیم های محتسب ستیز؛ اگر حماسی آرام نشوی .. می شکنی! .. اگر حماسی آرام نشوی ... .
ببین وقتیکه از پس ِ هر نسیمی استحاله ی قلب ت می شود: "أرضیتم بالحیوة الدینا مِن الاخرة؟" ؛ یعنی خوش نمی دارد حتی جراحتی سطحی هم صلابت اتصال تو را به گسستی نازیبا حواله کند! ..
حالا تو هی بیا و از کشف و بحث و لطائف الحیل اساسا سست و ناتمام ات بگو .. آخر آدم ِ حسابی! چند بار بگویم: مسئلت مهم تر از استجابت است! .. نمی بینی؟! .. .