گاه هایی هم هست در زندگی که خداوند خیلی ظریف و صمیمی ضعف ات را به رخ ات می کشد؛ درست به موقع! تا هوا بَرَت ندارد که ... . اما لطافت ِ این صمیمیت آنقدر بالاست که تو فارغ از ضعف هایت دوست میداری فقط بر اینهمه مهربانی، حتی درین ساحت ِ خاص! عاشقانه اشک بریزی! .. در میانه ی این تماشای مهرورزی ِ خاص یک آن متوجه خودت می شوی که چه قدر بر این مِهر ِ بی حدّ و حصر جفا کرده است! می بینی که چه قدر بد و نازیبا ادب ِ جایگاه "انقطاع" را رعایت نکرده است! .. لحظاتی از برابر ِ چشمانت عبور می کنند که ادعاهای سست بنیان ات را برایت نمودار می کنند: همان ها که پیش تر ها با خودت و خدایت گفته بودی .. اینکه آدم ها تو را بخواهند یا نخواهند؛ تو را بفهمند یا ناتوان باشند از درک ِ التهابات ِ درونی ات؛ حالتی علی السویه دارد! گفته بودی که آدم ها را عبور کرده ای و در قلبت زمزمه می کردی: "من همان باز ِ بلند آوازه ی تاریخی ام .. از نشستن روی بازوی نجیب ات ناگزیر". شاید هم با یک احساس ِ خاص ِ دوست داشتنی می خواندی اش! که همان احساس چه بسا ناخواسته تو را به ماندن می خوانْد! .. . اما وقتی خودت را دیدی که بر گوشه ای سر بر دیوار نهاده ای و آنچنانی اشک می ریزی که دلت را سبک کنی از سنگینی ِ آن نگاه های غریب-آشنا .. تا دلت را آرام کنی از ناتوانی ِ ادراک های نابینا! .. وقتیکه تکیه کلام ِ "من دردِ درونی ِ تو را می فهمم!" در کلام ِ مهربانشان می شود یک کمدی ِ فانتزی ِ دراماتیک برای تو! .. وقتیکه توصیه ها و پیشنهادهای از سَر ِ خیرخواهی شان "فقط" چنان آبی ست که بر آب می ریزند! .. . تو خودت را درین میانه دیدی و جز واژه ی "احباط" هیچ چیز دیگری را ندیدی که این حالت ِ نازیبا را برایت معنا کند! .. درد ِ این احباط از یک سو قلبت را سخت می فشارد و قلم ِ باریک اندیشانه ی خداوند که به طبعی لطیف، تصویر ِ وجدان ِ فقدان می کند برایت از سویی دیگر قلبت را در خجالتی مهیب قرار می دهد. اما همان طبع ِ لطیف هیچ قلبی را درین تنگنای دردناک اینگونه رها نمی کند! و تو می بینی که قلبت دیگر جز این استفهام ِ عاشقانه آرام نخواهد شد: "الهی و ربی من لی غیرک؟" .
به راستی که این بی کسی هویّت ِ خاصی دارد که فقط در حالت ِ ابتلا معنا می شود! .. این بی کسی آن لحظه ای را برایت تداعی می کند که تنهایی ِ محض است! هیچ یک ازین آدم های مدرِک و نامدرِک به دادت نمی رسند در آن لحظه ی خاص! لحظه ای که انقطاع از این دنیا مصداق ِ بیرونی اش را به تو نشان می دهد؛ لحظه ای که اگر پیش تر مفهوم ِ درونی ِ این انقطاع را در دنیا تجربه نکرده باشی؛ بیچاره گی ِ آن لحظه را نمی توانی به هیچ لفظ و کلامی، قلمی کنی! ..
به راستی طوبی لحزب الله که معنای حقیقی ِ "هب لی کمال الانقطاع الیک" را در سراسر بودنشان در این دنیا به زیبایی معنا کرده اند! .. طوبی لحزب الله که از استفهام ِ عاشقانه ی "الهی و ربّی من لی غیرک؟" به زیباترین صحنه ی حیاتشان می رسند .. در همان لحظه ای که مصداق بیرونی ِ انقطاع بر آنها رخ می نماید! .. در همان لحظه ای که پاسخ خودش به شخصه آغوش ِ استقبال می گشاید .. .
..
پ.ن:
حبّذا به نفس ات سیّد جان! به راستی که: "تکلیف ِ دهلیز های درون را تنها اندکی خدا می بایست!" همین.
"آه اگر نام ِ باوقارت به داد ِ پله های تهی نرسد!"
..
..