"تو بنویس اما روزهایی بود که در تنهایی ِ محض اوج ِ احتیاط را در وابسته گی به خدا دیدی ..."
روزهایی ست که در تنهایی ِ محض اوج ِ احتیاط را در وابسته گی به خدا می بینی .. .
..
پ.ن:
به اینجای دلدادگی ات که می رسی؛ گیر می کنی .. فراز ِ خیلی سنگینی ست:
"ارحم عبدک الجاهل"
خاصه برای قلوب ِ غریب .. بیان ِ همان حالتی ست که دردهای عمیق ِ ضمیر ِ صامتین را عجیب متجلّی میکند
که تا در موقعیتش قرار نگیری و به معنای حقیقی معترف به جهلی که داری توش می سوزی نشی؛
نمی فهمی تقاضای چنین رحمتی یعنی چی؟ ..
وقتی دست و پا زدن در جهالت ات تو را به استیصال ِ مفرط می رساند ..
نیاز به یک رحمت ِ اصیل را توی خودت به شدّت احساس می کنی ..
به اینجا که می رسی؛ به چشم ِ خویشتن می بینی که جانت می رود ...
اصلا می میری برای این رحمت؛
رحمتی که وجودت را از هرچه جهالت و ناخالصی ست پاک و مصفّا بکند!
تمنای این رحمت طوری تمام ِ زوایای پنهان ِ قلبت را همراه می کند
که تعلّق فقط برایت در بی تعلّقات معنا میشه!
اما ...
با شهید ِ این تمنّا شدن، معنای لطیف تری از بی تعلقات میشی ..
آن هنگامه ای که شاید به خیالی "فقط" نسیم ِ نازکی از فنای در فنای اهالی معنا
قلبی را "عبور" کرده باشد .. حتی به خیالی ... .