"خدایا می خواهم از دیدن ِ غیر ِ تو کور بشوم و از درک ِ غیر ِتو که غفلت بار است عاجز باشم. مرا عاشق ِ خود کن که دیگر جز تو را نبینم، و آنچنان از من دلبری کن که دل ِ دیدن ِ دیگران را نداشته باشم، و آنچنان فلب ِ مرا از محبت ِ خود پر کن که جایی برای غیر ِ تو نماند.
خدایا مرا برای خود خالص کن تا شیرینی ِ "فقط برای تو بودن" را درک کنم و اخلاص ِ در بندگی را، در زندگی هم تجربه کنم. برای تو نفس بکشم و به خاطر ِ تو زنده باشم و برای تو بمیرم. به عشق ِ تو قدم بردارم و برای تو به هر کاری اقدام کنم. خدایا اگر قلبی بتواند برای یکی بتپد، معنای زندگی را درک می کند و مزه ی حیات را می فهمد.
خدایا مپسند ناپاک و نادان از دنیا بروم. مرا عاشق ِ خود کن، تا یکی بودن ِ همه ی وجود ِ خود را ببینم و لذت ِ وحدت را در پاره های هستی ام تجربه کنم. خدایا نمی شود به غیر ِ تو عاشق بود و نمی توان دل را از محبت ِ غیر ِ تو پُر کرد و الاّ با همه ی اینکه می دانم جز تو کسی لیاقت محبوب بودن برای من را ندارد، می رفتم و عاشق او می شدم تا دمی هم که شده در آرامش ِ خیالی ِ "به یگانگی رسیدن" به سر ببرم و از تفرّق ِ دل که بالاترین دردِ آدم است خلاصی پیدا کنم.
خدایا کسی غیر تو نمی تواند دل ِ پاره پاره ام را جمع کند و مرا برای خود شمع سازد. گل ِ من بیا به عاشقی ِ من میدان بده، تا هم شمع ِ تو باشم، و هم پروانه ی تو گردم. و دیوانه وار برای تو بسوزم، و با نیاز به تو، و تنها، نیاز به تو، خود را بسازم."
استغفرک من کلّ لذة بغیر لذة ذکرک ..
فلیکن سرورک بما نِلتَ مِن آخرتک
فلیکن اسفک علی ما فاتک منها
ولیکن همّک فیما بعد الموت
پ.ن:
اولین گفتگوهای بانو فاطمه ی زهرا سلام الله علیها را با مولا امیرالمومنین علی علیه السلام ببین که به چه زیبایی و لطافتی از این قطع ِ ارتباط و "مرگ" یاد می کنند.. ببین اوج ِ یک وارسته گی را که سقف نمی شناسد آنگاه که بانو چرایی ِ چشم های خیس اش را به مولای مهربانش عرضه می دارد: این آمدن از خانه ی پدری به خانه ی شما .. این قرار گرفتن در موقعیت ِ جدید مرا یاد ِ آن لحظه ای انداخت که از خانه ی شما بیرون خواهم و به خانه ی قبر وارد خواهم شد.. . و تو حتی ذره ای هم شک نکن! به یقین بدان که ارتباط بانو و مولا زیباترین و بهترین ارتباط ِ عاشقانه ی موجود در عالم است. حالا ببین همین محبتی که اساسا بدیل پذیر نیست به چه نرمی و لطافتی حقیقی ترین بخش زندگی ِ انسان را؛ غایت ِ بودنش را؛ از همان آغازین لحظات یک زندگی به نوازش ِ حضور می طلبد.. بی آنکه حتی ذره ای هم از مضامین ِ عالی ِ محبت ِ میان قلب هایشان کاسته شود. به راستی که حضور ِ "انقطاع" در اوج ِ احساسات ِ ظریف ِ عاشقانه را فقط در خانه ای می شود روان دید که دربی دلسوخته دارد. برو ببین و بگذار دل ات خوب بسوزد ... برو ببین که حتی پرتوی خفیف و ظریف از معرفت ِ آن محبت ِ ناب چه می آورد بر سر ِ دل ات .. حتی از پشت ِ یک درب ِ دلسوخته هم. شاید حتی از لابه لای درز های یک درب ِ چوبی هم؛ بشود که آن حضور ِ لطیف راهی هم به قلب ِ یک "راهــ ی" باز کند و به مرزی برساندش که عبور از آن به نزد خدا شهادت محسوب می شود. اصلا برو به رسم ِ همیشگی زانو به بغل بست بنشین پشت این در .. دل به دلش بده .. برای اطمینان و آرامش ِ دلت و دلش یاسین بخوان .. با همان حزن ِ مطلوب ِ نازنین .. تا شاید عطر ِ شیدایی ِ یاس های خانه تو را نیز به آن حضور ِ مقدس مصفّا کنند .. تا شاید تکه های شکسته ی صدایت از لای درز های نازک ِ دلی سوخته هم، اجازه ی عبور بیابند و تو بتوانی به رمق ِ آخر تمام ِ قافیه هایت را ببازی برای اظهار ِ تنها ردیف ِحقیقی ات به یاس های شیدا که: سفیران ِ شهادت ِ تو شوند به نزد ِ خدا .. و تو باور داری که دعای یاس ها دعایی مستجاب است .. آنقدر باور داری که وقتی سلام و دعایت را به یاس ها می سپاری؛ مریم بوی یاس می گیرد ... و این یعنی؛ پشت ِ درب ِ خانه ی محبت ماندن اصلا برای یاس ها تعریف نشده ست .. آخر آنها که خودشان دل ِ ماندن ندارند مگر می توانند در ِ باغ ِ شهادت را ببندند؟ ..
یا لطیف لما تشاء ... الطف لی فی جمیع احوالی بما تحبّ و ترضی ..
و لا حول و لا قوة الا بالله