دل ام برای ولیعصر می رود. برای قدم زدن توی ولیعصر در چهار و نیم عصر. برای عصری که آدم ها هستند؛ اما نه مثل ِ همیشه؛ که آرام .. که نجیب .. که آبی اند. از لا به لای این نا آرامی ها .. می روم برای آرامی ِ دلم .. گام های نازکم مرا به نخلستان می رسانند. خلوت ِ محض می بینم نخلستان را. شمس کنار ِ حوض نشسته ست. تنها. دست هایش را سپرده ست به خنکای نوازش ِ اهالی ِ بهشت. در کنارش می نشینم به ملایمت. طوریکه آن لطافت ِ همسایگی اش زخمی برندارد با حضورم. ظرافت ِ انگشت هایمان از نقطه ی عاشقانه ی تلاقی به دعایی می گذرند. شمس ام را به واسطه می فرستم که برای دست هایم اجازه ی دیدار ِ نور بطلبد .. می طلبند. نگاهم به خیسی ِ دست هایش مبتلا می شود. خلوت ِ دو نفره مان را با ماهی های بهشتی ِ توی حوض تطهیر می کنیم. بغض های شهادت طلبانه مان را به حضور ِ مهربانشان عرضه می کنیم. دیگر حرف های عاشقانه نمی زنیم .. که تماشای عشق می کنیم. انار بستنی نمی خوریم. چای دارچینی می نوشیم در استکان های کمر باریک ِ لب طلایی. شمعدانی های سپید گلخانه ی کوچک را قبضه کرده اند. عطر ِ شمعدانی ها به عبوری نرم خیز بر می دارند به سوی مرکز ِ دایره ی طلایی. با هرم ِ بخارواره های دارچینی رقصانه اوج می گیرند. هنگامه ی معانقه شان را می پاشند بر خیسی ِ صورتم. چشم هایم شمس را مه آلود می بینند از پشت ِ دو شیشه ی بخارگرفته. در هوایی معطّر به مِه ی لطیف برایش می خوانم: " مِی خور که عمر ِ سرمد گر در جهان توان یافت .. جز باده ی بهشتی هیچش سبب نباشد". جز باده ی بهشتی هیچش سبب نباشد .. . جز باده ی بهشتی. می خوانم و می خواند و می نوشیم و ... دست هایمان هنوز در احاطه ی نور ِ ماهی های بهشتی آرمیده اند .. .

+ دوشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۲ 19:41 ; راهـ ی |