دی شب حرف ها داشتم با برادرم .. خیلی حرف ها ..
اما
تمامشان قالب تهی کردند .. رنگ باختند ..
وقتیکه
چشمان ِ دریایی اش مرا از عمق ِ چشمانم می ربود ..
باد که می وزید .. آن تمارین ِ عشق از خاطرم میگذشت ...
دوست داشتم قدری باد بردارم .. بنویسم بر آن:
"همراهی ِ نفس هایت را میخواهم وقتیکه سرمشق های عزیز ِ پدر را در من نجوا می کردی .."
و باد می رفت به مهربانی ِ چشم های برادرانه ای سلام می داد
و من سخت دل تنگ تر می شدم به بسته گی به گام های ملایم و استوارش
که می دید ...
خجلت ِ شدیدی را که گویای صریح ِ شکستگی هایم بود
و
چنانی دید که ..
انکسر بصری!
.
.
هنوز هم ... پرواز در دقیقه های دقیقا کی؟! ..