دی شب بعد از نماز، حسّ ِ میخی که کوبیده می شود بر دیوار را داشتم. سرم را تکیه داده بودم به دیوار مسجد و چشم هایم از آب ِ داغ ِ خجالت می سوختند؛ در حضور ِ آن اسامی ِ نازنین ِ نشسته بر محراب.
می دیدم که نابه سامانی ِ دلضربه های بغض آلودم چه قدر خسته ام کرده اند. حتی انگار جراحت های نیامده را هم درد می کشیدم. ولی کماکان دوست داشتم گنگ ناکی ِ التهابات ِ درونی ام را با لطف ِ دست های تو ملایم کنم: انشاالله به لطف ِ خدا؛ به لطف ِ خدا خیانت نمی کنم.
و تو نوازش ام می کردی .. و من شرم می کردم ..
و من می دانستم که آن اسامی ِ نازنین ِ نشسته بر محراب؛ حال ِ تکیده ی کوبیده شده ی یک میخ را خوب می فهمند.