بگذار که با زلف ِ تو خلوت کنم ای پیر

باید به یکی گفت پریشانی ِ خود را :

 

و من می بینم که ...

 زاویه ام با مرگ کم تر می شود

و فاصله ام با هستی بیش تر

و شکسته می شوم در تنگنای زاویه های افولناک

و می سوزم از هُرم ِ فاصله های حسرت آفرین

..

"و من به هیئت یک آونگ ... میان بود و نبودت، منگ ..

میان نیستی و هستی ... به هر دو تیغ تو سر دادم"

..

خیلی حیف ست از تکاپو طرفی نبسته مردن! ..

..

 

+ سه شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۲ 2:5 ; راهـ ی |