بگذار که با زلف ِ تو خلوت کنم ای پیر
باید به یکی گفت پریشانی ِ خود را :
و من می بینم که ...
زاویه ام با مرگ کم تر می شود
و فاصله ام با هستی بیش تر
و شکسته می شوم در تنگنای زاویه های افولناک
و می سوزم از هُرم ِ فاصله های حسرت آفرین
..
"و من به هیئت یک آونگ ... میان بود و نبودت، منگ ..
میان نیستی و هستی ... به هر دو تیغ تو سر دادم"
..
خیلی حیف ست از تکاپو طرفی نبسته مردن! ..
..