انگار تمام هستی ام معنادار می شود، آن هنگام که پدر با یک "لبخند رضایت" مرا تا بیکرانه ها سوق می دهد.. و طعم یک لذّت بی بدیل؛ به رنگ هویّت شیدایی را در جزء جزء وجودم می سراند...
انگار کودکی بی وقفه در دلم سرسره بازی می کند...
تابِ دلم، بی امان، بی تاب می شود...
ناگهان در کودکی ها غوطه می خورم.. دست در دستان پدر مسیر خانه تا مدرسه را -طبق عادت مألوف و رسم مأنوس همیشگی- مشاعره می کنیم و من چون همیشه کم می آورم و پدر چون همیشه به من "شعر قرض می دهد"
.. و امروز؛ روز شماست! پدرم، نازنینم، عزیزِ مهربانِ همیشه همراهم...
این بار من شعری هدیه می کنم به اصالتِ وجودِ بی تکرارتان؛
گوارای لطافت بی عدادتان...!
در عُمـقِ بـاورهای مـن روحِ تــو سـاری ست
در رسم های عمـرِ من نقشِ تـو باقی ست!
پیشانـی ام با مِـهــــرِ تــو برکت گرفته ست
وقتیکه مُهرِ بوسه ات بی وقفه جاری ست!
زیـنـب* اگــرچـه حـکـمِ زیـنـت بـر تــو دارد؛
مریم به شوقِ بی نهایت در تو فانی ست!
بـابـای من لبخنــدتان بی حد قشنگ ست
با فهمِ لبخندت دلم از درد خالی ست!
بــابــا! برایم یک دعـــــائی تا سحــــــر کن!
نـور دعـــایـت در دلم همواره کافی ست...
و برکتِ زندگیِ من امروز ۷۱ ساله شده ست!
×××××
* یگانه خواهر همیشه دوست داشتنی ام!
پ.ن: بنیانِ اصالتِ این مطلب در ۲۸ اردی بهشت تکوّن یافته است.